عشق در دنده آخر
عشق در دنده آخر
پارت : ۵۴
با خاموش شدن چراغ قرمز، صدای غرش موتور خودروها تمام پیست را لرزاند. ماشینها یکی پس از دیگری با بیشترین شتاب از خط شروع عبور کردند. هانا خیلی زود پورشه 911 GT3 RS را در مسیر ایدهآل قرار داد و بدون عجله وارد اولین پیچ شد.
صدای جونگکوک از داخل هدست شنیده شد.
«پیچ اول تمیز...»
«سه ماشین جلوت هستن، عجله نکن.»
هانا آرام پاسخ داد:
«متوجه شدم.»
نگاهش فقط روی مسیر بود.
در اتاق کنترل تیم JK Motors، جونگکوک و تهیونگ همزمان اطلاعات لحظهای مسابقه را روی مانیتورها دنبال میکردند. سرعت، دمای لاستیکها، وضعیت موتور و فاصله بین خودروها، لحظهبهلحظه روی صفحه تغییر میکرد.
تهیونگ گفت:
«دمای لاستیکهای جلو عالیه.»
جونگکوک بدون اینکه نگاهش را از مانیتور بردارد، جواب داد:
«هنوز وقت حمله نیست.»
چند کیلومتر بعد، مسیر وارد جادهای کوهستانی شد. پیچهای تند یکی پس از دیگری از راه میرسیدند. هانا با دقت وزن ماشین را کنترل میکرد و بدون کوچکترین اشتباه، از کنار دو رقیب عبور کرد.
گزارشگر مسابقه با هیجان فریاد زد:
«راننده تیم JK Motors دو پله صعود کرد!»
«پارک هانا حالا در جایگاه سوم قرار داره!»
تماشاگرها با دیدن عبور تمیز پورشه، شروع به تشویق کردند.
هانا لبخند کوتاهی زد.
اما تمرکزش حتی برای یک لحظه هم از جاده برداشته نشد.
صدای جونگکوک دوباره در هدست پیچید.
«سیصد متر جلوتر، پیچ راست تند.»
«بعد از اون مسیر خاکی شروع میشه.»
هانا آرام گفت:
«دریافت شد.»
پورشه با سرعت وارد پیچ شد.
چرخهای عقب برای لحظهای روی آسفالت لغزیدند، اما هانا با یک حرکت دقیق فرمان، ماشین را دوباره در خط مسابقه قرار داد.
تهیونگ با هیجان گفت:
«مثل همیشه...»
«بینقص.»
اما درست همان لحظه، تصویر یکی از دوربینهای مسیر روی مانیتور توجه جونگکوک را جلب کرد.
ماشین شماره ۲۷...
آرامآرام فاصلهاش را با هانا کمتر میکرد.
جونگکوک اخم کرد.
«هانا...»
«شماره بیستوهفت پشت سرته.»
هانا سریع آینه وسط را نگاه کرد.
خودروی مشکی...
دقیقاً همان ماشین.
راننده ناشناس نه سبقت میگرفت و نه فاصله میگرفت.
فقط...
مثل یک سایه پشت سر پورشه حرکت میکرد.
هانا زیر لب گفت:
«داره منو زیر نظر میگیره...»
جونگکوک بلافاصله پاسخ داد:
«درگیرش نشو.»
«فعلاً فقط مسابقه رو ادامه بده.»
اما چند ثانیه بعد...
ماشین شماره ۲۷ ناگهان از سمت داخل پیچ حرکت کرد.
آنقدر نزدیک که آینه بغل دو ماشین، با فاصله چند سانتیمتر از کنار هم رد شدند.
تماشاگرها با وحشت از جا بلند شدند.
هانا بدون ترس فرمان را ثابت نگه داشت.
اگر فقط کمی فرمان را میچرخاند...
هر دو ماشین از مسیر خارج میشدند.
راننده ناشناس برای چند لحظه همسطح پورشه حرکت کرد.
بعد خیلی آرام...
دستکش مشکیاش را بالا آورد.
و انگشت اشارهاش را به سمت جلو گرفت.
انگار میخواست فقط یک پیام بدهد...
«به خط پایان برس... اگر میتوانی.»
لایک و نظرتون درباره فیک و بازنشر بالا = انرژی من بیشتر میشه ⚡
همانا خداوند و نویسنده کامنتگذاران را دوست میدارند.
خوب حمایت کنید خوشگلا
پارت : ۵۴
با خاموش شدن چراغ قرمز، صدای غرش موتور خودروها تمام پیست را لرزاند. ماشینها یکی پس از دیگری با بیشترین شتاب از خط شروع عبور کردند. هانا خیلی زود پورشه 911 GT3 RS را در مسیر ایدهآل قرار داد و بدون عجله وارد اولین پیچ شد.
صدای جونگکوک از داخل هدست شنیده شد.
«پیچ اول تمیز...»
«سه ماشین جلوت هستن، عجله نکن.»
هانا آرام پاسخ داد:
«متوجه شدم.»
نگاهش فقط روی مسیر بود.
در اتاق کنترل تیم JK Motors، جونگکوک و تهیونگ همزمان اطلاعات لحظهای مسابقه را روی مانیتورها دنبال میکردند. سرعت، دمای لاستیکها، وضعیت موتور و فاصله بین خودروها، لحظهبهلحظه روی صفحه تغییر میکرد.
تهیونگ گفت:
«دمای لاستیکهای جلو عالیه.»
جونگکوک بدون اینکه نگاهش را از مانیتور بردارد، جواب داد:
«هنوز وقت حمله نیست.»
چند کیلومتر بعد، مسیر وارد جادهای کوهستانی شد. پیچهای تند یکی پس از دیگری از راه میرسیدند. هانا با دقت وزن ماشین را کنترل میکرد و بدون کوچکترین اشتباه، از کنار دو رقیب عبور کرد.
گزارشگر مسابقه با هیجان فریاد زد:
«راننده تیم JK Motors دو پله صعود کرد!»
«پارک هانا حالا در جایگاه سوم قرار داره!»
تماشاگرها با دیدن عبور تمیز پورشه، شروع به تشویق کردند.
هانا لبخند کوتاهی زد.
اما تمرکزش حتی برای یک لحظه هم از جاده برداشته نشد.
صدای جونگکوک دوباره در هدست پیچید.
«سیصد متر جلوتر، پیچ راست تند.»
«بعد از اون مسیر خاکی شروع میشه.»
هانا آرام گفت:
«دریافت شد.»
پورشه با سرعت وارد پیچ شد.
چرخهای عقب برای لحظهای روی آسفالت لغزیدند، اما هانا با یک حرکت دقیق فرمان، ماشین را دوباره در خط مسابقه قرار داد.
تهیونگ با هیجان گفت:
«مثل همیشه...»
«بینقص.»
اما درست همان لحظه، تصویر یکی از دوربینهای مسیر روی مانیتور توجه جونگکوک را جلب کرد.
ماشین شماره ۲۷...
آرامآرام فاصلهاش را با هانا کمتر میکرد.
جونگکوک اخم کرد.
«هانا...»
«شماره بیستوهفت پشت سرته.»
هانا سریع آینه وسط را نگاه کرد.
خودروی مشکی...
دقیقاً همان ماشین.
راننده ناشناس نه سبقت میگرفت و نه فاصله میگرفت.
فقط...
مثل یک سایه پشت سر پورشه حرکت میکرد.
هانا زیر لب گفت:
«داره منو زیر نظر میگیره...»
جونگکوک بلافاصله پاسخ داد:
«درگیرش نشو.»
«فعلاً فقط مسابقه رو ادامه بده.»
اما چند ثانیه بعد...
ماشین شماره ۲۷ ناگهان از سمت داخل پیچ حرکت کرد.
آنقدر نزدیک که آینه بغل دو ماشین، با فاصله چند سانتیمتر از کنار هم رد شدند.
تماشاگرها با وحشت از جا بلند شدند.
هانا بدون ترس فرمان را ثابت نگه داشت.
اگر فقط کمی فرمان را میچرخاند...
هر دو ماشین از مسیر خارج میشدند.
راننده ناشناس برای چند لحظه همسطح پورشه حرکت کرد.
بعد خیلی آرام...
دستکش مشکیاش را بالا آورد.
و انگشت اشارهاش را به سمت جلو گرفت.
انگار میخواست فقط یک پیام بدهد...
«به خط پایان برس... اگر میتوانی.»
لایک و نظرتون درباره فیک و بازنشر بالا = انرژی من بیشتر میشه ⚡
همانا خداوند و نویسنده کامنتگذاران را دوست میدارند.
خوب حمایت کنید خوشگلا
- ۱.۴k
- ۰۸ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط