ظهور ازدواج )

ظهور ازدواج )
( فصل سوم ) پارت ۶۷۵

نفس عمیقی کشید و گفت باشه... تلاشم رو میکنم. اروم سر تکون دادم و به زور لبخند زدم و گفتم: ممنون..و لطفا.. به جیمین هم چيزي نگين.
با لبخند باريکي سر به تایید تکون داد. شب رو خونه فرد بودیم
٤ تایی میگفتیم و بلند بلند میخندیدیم.. همه چیز خیلی عالی و شاد بود..خيلي زياد.. اونقدر که انگار رویا بود.
زمان مثل برق و باد میگذشت و ما رو به لحظه
موعودمون نزدیک میکرد.
تو چشم به هم زدني به زمانی رسیدیم که فرداش قرار بود به طور واقعي و رسمي همسر جیمین ترینر بشم.. چشمامو با بغض پر استرس و ذوق زده اي بستم.
پتو پشتم اروم کنار زده شد و خزید کنارم
خندیدم و گفتم حضور يك عدد دزد رو احساس میکنم.. نرم خندید و دست به موهام کشید و گفت:دزدی نیست
که... تخت زن خودمه.
لبخند شادي زدم و غلت زدم سمتش.
خیره نگاهم میکرد.
منم زل زدم تو چشماش
منگ و متفکر گفت: ولی قضیه مون خيلي جالبه هااا..زن و شوهريم ولي باز میخوایم مراسم بگیریم و جوري هم رفتار میکنیم که انگار اصلاه ماه با هم زندگی نکردیم.
بلند خندیدم. راست میگه.. 
خندید و شیطون :گفت میخواي جور ديگه اي رفتار کنیم؟ و خبیثانه دستشو زیر پتو انداخت دورم و منو سمت خودش کشید و شروع کرد به قلقلک دادنم.. بلند خندیدم و تند تند وول خورد و هول گفتم نه...نه... و خندون جیغ کشیدم
دست از قلقلک دادنم برداشت و دوتا دستم رو گرفت و برد جلوي دهنش و بوسه اي بهشون زد و گفت:سیندرالاي من.. لبخند گشادي زدم و نفس عمیق کشیدم.
اروم گفت: استرس داري؟
لبمو گاز گرفتم و گفتم: معلومه؟
زد رو بینیم و گفت یه کم...
پشت دستش رو اروم روی صورتم کشید و گفت: همه چي مرتبه... فردا یه مراسم عالی برگزار میکنیم و دوتایی میریم ماه عسل..
با ذوق گفتم ماه عسل؟؟ کجا؟
اخم کرد و گفت: بعد ميفهمي.. فضولي موقوف...
خندیدم.
جیمین : واقعا دوست داري باز همینجا زندگی کنیم؟
تند تند سر تکون دادم.
جدي
گفت اما کلاً تو یه اتاق خواب میخوابیم دیگه؟
شیطون گفتم درباره اش فک میکنم..
خبیثانه گفت باشه...بیا...
و دستش رو برام باز کرد.
با لذت رفتم تو اغوشش و سر روي بازوش گذاشت. روي موهام رو بوسید و پتو رو روم مرتب کرد و بغلم کرد.
خدایا این شادی رو ازمون نگیر
جز اين...هیچی نمیخوام.. 
لباس عروس عين برف سفید و بلندم رو تن کرده بودم
و توي اينه به خودم و ارایش ظریف و زيباي صورتم و
موهام نگاه کردم.


جایگزین فیک ظهور ازدواج فیک شب دردناک فصل 4
دیدگاه ها (۵)

ظهور ازدواج )( فصل سوم ) پارت ۶۷۶لباسم تا کمر تنگ بود و از ک...

ظهور ازدواج )( فصل سوم ) پارت ۶۷۷نیکول با ذوق خندید و گفت: ب...

ظهور ازدواج )( فصل سوم ) پارت ۶۷۴آنالی با دایانا تو بغلش اوم...

ظهور ازدواج )( فصل سوم ) پارت ۶۷۳اون روزی که چشماي خاکستری و...

ظهور ازدواج )( فصل سوم ) پارت ۶۸۶چشماي خاکستری خوشگلش خيلي د...

پارت ۷۰۴ با احساس درد خيلي خيلي شديدي هشيار شدم.. اما انقدر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط