𝑨𝒇𝒕𝒆𝒓 𝒕𝒉𝒆 𝑹𝒂𝒊𝒏
𝑨𝒇𝒕𝒆𝒓 𝒕𝒉𝒆 𝑹𝒂𝒊𝒏
پارت ۱۸ : ( آخرین حقیقت )
فردای آن روز...
هیونجین، فلیکس و سوآه جلوی ساختمان بنیاد ... ( هرچی اسمشو میزارید ) ایستاده بودند.
ساختمان قدیمی و ساکت بود.
انگار سالها کسی به آنجا رفتوآمد نداشت.
هیونجین به تابلو نگاه کرد.
هیونجین : مطمئنی همینجاست؟
سوآه سر تکان داد.
یون سواه : همون مرد این آدرس رو بهم داد.
...
درِ ساختمان باز بود.
سه نفری وارد شدند.
راهرو خالی بود و فقط صدای قدمهایشان شنیده میشد.
انتهای راهرو، یک اتاق با درِ نیمهباز دیده میشد.
فلیکس آرام گفت:
فلیکس : احساس خوبی ندارم...
هیونجین به او نگاه کرد.
هیونجین : این بار هر اتفاقی بیفته ، من پیشتم .
فلیکس لبخند کوچکی زد ، اما توی اون لبخند کوچک دنیایی از عشق بود .
...
داخل اتاق فقط یک میز بود.
روی میز، یک پوشهی قهوهای قرار داشت.
هیونجین آن را برداشت.
روی جلدش نوشته شده بود:
Hyunjin & Felix
او پوشه را باز کرد.
داخلش چند برگه و یک نامه بود.
نامه را باز کرد.
[ اگر این پرونده را میخوانید، یعنی بالاخره حقیقت را پیدا کردهاید.]
هیونجین با دقت ادامه داد.
[هفت سال پیش، فلیکس برای محافظت از هیونجین، خودش را قربانی کرد. پدرم ؛ یعنی پدر منو فلیکس قبل از اینکه بمیره کسی رو بهش مسئولیت داده بود که فیلیکس رو از هیونجین به هر شکلی که شده جدا کنه ، فقط بخاطر دشمنی خودشو پدر هیونجین ، اونها بینشون دوستی بود که تبدیل به دشمنی شد . فلیکس با تمام این حال هیچوقت هیونجین را ترک نکرد... فقط مجبور شد دور بماند. تمام نامهها و هدیههایی که برای هیونجین فرستاد، هرگز به مقصد نرسیدند......
اگر این نامه را میخوانی بدون که اون هیچ تقصیری نداشت . ]
از طرف : لی مین جون برادر ناتنی فلیکس .
هیونجین اشکهایش را پاک کرد.
هیونجین : یعنی... تمام این سالها...
فلیکس آروم گفت:
فلیکس : هر سال، روز تولدت برات نامه مینوشتم.
ولی هیچوقت نمیدونستم به دستت میرسه یا نه.
...
سوآه برگهی آخر را برداشت.
سواه : اینو ببینین...
پشت برگه فقط یک جمله نوشته شده بود.
[پرونده بسته شد.]
فلیکس اخم کرد.
فلیکس : یعنی چی؟
همان لحظه صدای قدمهایی از پشت سرشان آمد.
هر سه برگشتند.
پیرمردی با موهای سفید در آستانهی در ایستاده بود.
او آرام گفت:
پیر مرد : یعنی دیگه وقتشه همهچیز تموم بشه.
هیونجین جلو رفت.
هیونجین : شما کی هستین؟
پیرمرد آهی کشید.
پیر مرد : من... کسی هستم که هفت سال پیش سکوت کرد.
و بابتش، هر روز پشیمون بودم.
اتاق در سکوت فرو رفت.
پیرمرد به فلیکس نگاه کرد.
پیر مرد : ببخشید...
نتونستم ازت محافظت کنم.
فلیکس چند لحظه ساکت ماند.
بعد آرام گفت:
فلیکس : گذشته دیگه برنمیگرده...
اما میتونیم از امروز، زندگی کنیم.
هیونجین لبخند زد و برای اولین بار، احساس کرد بار سنگینی که سالها روی شانههایشان بود، کمکم از بین میرود.
پایان پارت ۱۸
پارت ۱۸ : ( آخرین حقیقت )
فردای آن روز...
هیونجین، فلیکس و سوآه جلوی ساختمان بنیاد ... ( هرچی اسمشو میزارید ) ایستاده بودند.
ساختمان قدیمی و ساکت بود.
انگار سالها کسی به آنجا رفتوآمد نداشت.
هیونجین به تابلو نگاه کرد.
هیونجین : مطمئنی همینجاست؟
سوآه سر تکان داد.
یون سواه : همون مرد این آدرس رو بهم داد.
...
درِ ساختمان باز بود.
سه نفری وارد شدند.
راهرو خالی بود و فقط صدای قدمهایشان شنیده میشد.
انتهای راهرو، یک اتاق با درِ نیمهباز دیده میشد.
فلیکس آرام گفت:
فلیکس : احساس خوبی ندارم...
هیونجین به او نگاه کرد.
هیونجین : این بار هر اتفاقی بیفته ، من پیشتم .
فلیکس لبخند کوچکی زد ، اما توی اون لبخند کوچک دنیایی از عشق بود .
...
داخل اتاق فقط یک میز بود.
روی میز، یک پوشهی قهوهای قرار داشت.
هیونجین آن را برداشت.
روی جلدش نوشته شده بود:
Hyunjin & Felix
او پوشه را باز کرد.
داخلش چند برگه و یک نامه بود.
نامه را باز کرد.
[ اگر این پرونده را میخوانید، یعنی بالاخره حقیقت را پیدا کردهاید.]
هیونجین با دقت ادامه داد.
[هفت سال پیش، فلیکس برای محافظت از هیونجین، خودش را قربانی کرد. پدرم ؛ یعنی پدر منو فلیکس قبل از اینکه بمیره کسی رو بهش مسئولیت داده بود که فیلیکس رو از هیونجین به هر شکلی که شده جدا کنه ، فقط بخاطر دشمنی خودشو پدر هیونجین ، اونها بینشون دوستی بود که تبدیل به دشمنی شد . فلیکس با تمام این حال هیچوقت هیونجین را ترک نکرد... فقط مجبور شد دور بماند. تمام نامهها و هدیههایی که برای هیونجین فرستاد، هرگز به مقصد نرسیدند......
اگر این نامه را میخوانی بدون که اون هیچ تقصیری نداشت . ]
از طرف : لی مین جون برادر ناتنی فلیکس .
هیونجین اشکهایش را پاک کرد.
هیونجین : یعنی... تمام این سالها...
فلیکس آروم گفت:
فلیکس : هر سال، روز تولدت برات نامه مینوشتم.
ولی هیچوقت نمیدونستم به دستت میرسه یا نه.
...
سوآه برگهی آخر را برداشت.
سواه : اینو ببینین...
پشت برگه فقط یک جمله نوشته شده بود.
[پرونده بسته شد.]
فلیکس اخم کرد.
فلیکس : یعنی چی؟
همان لحظه صدای قدمهایی از پشت سرشان آمد.
هر سه برگشتند.
پیرمردی با موهای سفید در آستانهی در ایستاده بود.
او آرام گفت:
پیر مرد : یعنی دیگه وقتشه همهچیز تموم بشه.
هیونجین جلو رفت.
هیونجین : شما کی هستین؟
پیرمرد آهی کشید.
پیر مرد : من... کسی هستم که هفت سال پیش سکوت کرد.
و بابتش، هر روز پشیمون بودم.
اتاق در سکوت فرو رفت.
پیرمرد به فلیکس نگاه کرد.
پیر مرد : ببخشید...
نتونستم ازت محافظت کنم.
فلیکس چند لحظه ساکت ماند.
بعد آرام گفت:
فلیکس : گذشته دیگه برنمیگرده...
اما میتونیم از امروز، زندگی کنیم.
هیونجین لبخند زد و برای اولین بار، احساس کرد بار سنگینی که سالها روی شانههایشان بود، کمکم از بین میرود.
پایان پارت ۱۸
- ۳۱۵
- ۱۱ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط