Chapter Seven, Part ¹⁶

Chapter Seven, Part ¹⁶
^ عجیبه، شاید چیزی که دیدی مربوط به شخصیه که در آینده بهش بر میخوری. شایدم اصلا، ارتباط خاصی بینتون باشه.
+ از اون موقع تا حالا از تو ذهنم بیرون نرفته. انگار مدام مغزم در حال کاوشه که بفهمه اون پچ پچ ها چی بودن و چی میگفتن
^ ذهنتو درگیرش نکن، امروز امروزه و فردا فردا. هر چیزی که باید بفهمی رو... در مرور زمان خواهی فهمید.
.
.
***
< سرورم، دقایقی پیش طبیب رو دیدم که داشت به سمت اتاق ملکه مادر میرفت
_ چی؟ صبح به این زودی؟
.
.
... بانوی من، من شواهد رو بررسی کردم
° نتیجه؟
... بانوی من... شواهد.. با علائم امپراطور قبلی یکسان هستن!

همین کلمات به ظاهر ساده باعث پخش شدن آژیری بسیار بلند توی گوش ملکه مادر شد و چهره اش رو به حالتی پر از تعجب تبدیل کرد.
.
چند دقیقه ای بود که ملکه مادر توی بسترش بیهوش افتاده بود که بالاخره چشم باز کرد و با درک موقعیت سریعا نشست.
بعد از تکرار حرف هایی که درست قبل بیهوش شدنش شنیده بود، بدون تردید بلند شد و یورش برد به سمت جایی که امپراطور قرار داشت.
بی اهمیت به اعلام حضورش وارد اتاق شد و با چهره ی خنثی امپراطور که به کتابش نگاه میکرد و حالا به ملکه، رو به رو شد.

° ا-امپراطور...‌پ-پسرم... حالت خوبه؟ مشکلی نداری؟ احساس.. خاصی نمیکنی؟
_ باید بد باشم؟ داشته باشم یا حس کنم؟ برای چی اینطوری وارد شدید؟
° من رو به خاطر بی احترامیم ببخشید.. ولی.. امپراطور... همین الآن طبیب دربار از مشاهدات خودش برگشته بود. گفتش که علائم شما با علائم امپراطور قبلی یکسانه... این.. ا-این به این معنی نیست که.. سرنوشت شماهم مثل سرنوشت امپراطور قبلی میشه درسته؟... نه نه نه چنین چیزی نیست! نکنه... یه جور بیماری ارثیه ها؟.. نه نه نه، نباید اینطور باشه!
_ میشه لطفا از روی زمین بلند شید و ناله و شیون رو تموم کنید؟ همینطور که میبینید من سالم سالمم. اون علائمی که ازش حرف میزنید ممکنه فقط برای یه بیماریه ساده هم باشه. به هر حال ما بیماری های گوناگونی داریم
° اما... اما اگر همونی که نباید باشه و باشه چی؟ سرورم لطفا انقدر بی ملاحضه نباشید! اصلا.. اصلا خودم شخصا میرم و طبیب های دیگه ای رو وارد این ماجرا میکنم تا سلامت شما رو تضمین کنن
_ کجا؟ ملکه مادر، لطفا انقدر یه موضوع رو بزرگ نکنید. الآن هم میتونید برید، من باید به تمرین برم

ملکه همونطور روی زمین مونده بود ولی امپراطور اقدام به کاری که گفته بود کرد و اتاق رو ترک کرد.
.
.
***
+ استاد یو استاد یو!

جوراب هایی که پاش بود باعث سر خوردنش روی کف خونه میشد ولی براش مهم نبود.

^ چیه بچه جون آروم تر
+ دیشب! دیشب دوباره تو خواب دیدمش!
^ چیو
+ اون پچ پچ هارو دیدم! این دفعه تصویر داشت!
^ خب؟ نزار تعجبت مانع از حرف زدنت شه، دقم دادی حرف بزن دیگه
+ باشه باشه، ببین، انگار فضا، فضای یه جنگل بود و یه عده آدم دور هم گرد نشسته بودن، همشونم... تا جایی که من دیدم بانو بودن... نه! من فقط سه تارو دیدم، ما بقی انگار تصویر نداشتن و فقط حضورشون حس میشد. تصویری که از این سه بانو دیدم از زیر بینی به پایین بود. دهن هاشون هماهنگ در حال گفتن یه چیزی بود
^ یه چیزی؟ بازم نتونستی بفهمی چی پچ پچ میکردن؟
+ نه
^ چی تنشون بود خب
+ ... یادم نمیاد..  انگار دیدم ولی.. الآن تو ذهنم مخدوشه...
عااا!
^ اَیش! میشه با اطلاع قبلی تعجب کنی؟!
+ ببخشید! هوا یه حالت خاصی داشت.. شبیه به گرگ و میش ابری عصر بود!
^ میتونه.. یه مراسم باشه؟... صدایی جز پچ پچ نشنیدی؟
+ تا جایی که یادمه نه... چرا چراا، یکی دو بار صدای ریز زنگوله شنیدم
^ احتمالا مراسم بوده...
+ مراسم؟ چرا باید یه خوابی درباره کسی ببینم که نه خودش مشخصه نه دلیلش؟ میدونی مراسم چیه؟
^ از اونجایی که پچ پچا یادت نمیاد، نه ولی سعی میکنم امروز یه مراسمی رو انجام بدم و با ارواح ارتباط بگیرم تا بتونم یه چیزایی بفهمم
+ خب خودمم میتونم انجام بدم. باهات بیام؟
^ نه، لازم نیست، میخوام خودم تنها باشم
+ درباره منه بعد خودم حضور نداشته باشم!
^ درباره تو نیست درباره اونیه که داری نشونه هاشو میبینی، احمق سرتق، یه بار نشد یه کلمه نگه بعد حرف من

لبخند زنان به غرغرای پیرمردی که چیزی تو دلش نبود نگاه میکرد و میدید که داره توی مسیرش همچنان با خودش حرف میزنه و این باعث تبدیل لبخندش به خنده شد.
دیدگاه ها (۰)

Chapter Seven, Part ¹⁷× مهارت هاتون به طرز چشم گیری در حال پ...

Chapter Seven, Part ¹⁵+ این دفعه تو میخونی یا من بخونم؟^ خود...

Chapter Seven, Part ¹⁴× راستش... .(نگاهی به شب قبل).افسر کیم...

پست قبلی شوخی بود فقط شوخی من تازه ۱۵ سالمه توی این سن بیام ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط