عقدی که قلب را دزدید 🖤
عقدی که قلب را دزدید 🖤
پارت ۸ | چیزی که نباید میدید
ماشین مشکی با سرعت از محوطه هتل دور شد.
آت کنار پنجره نشسته بود و هنوز به کارت سیاه داخل دست جونگکوک فکر میکرد.
«تاج سایهها...»
این اسم برایش آشنا بود.
خیلی آشنا.
اما نمیدانست از کجا.
جونگکوک متوجه سکوتش شد.
«چی توی ذهنت میگذره؟»
آت نگاهش کرد.
«فکر میکنم قبلاً این نماد رو دیدم.»
جونگکوک فوراً جدی شد.
«کجا؟»
«نمیدونم... فقط یه حسه.»
چند ثانیه سکوت کردند.
بعد جونگکوک گفت:
«هر چیزی یادت اومد، اول به من بگو.»
آت ابرو بالا انداخت.
«چرا؟»
«چون این سازمان، دشمن معمولی نیست.»
آت آهسته پرسید:
«ازشون میترسی؟»
جونگکوک نگاهش را به پنجره دوخت.
«نه.»
مکث کرد.
«ولی میدونم از چی میترسن.»
«چی؟»
«از اینکه حقیقت گذشتهشون فاش بشه.»
---
وقتی به عمارت رسیدند، هوا کاملاً تاریک شده بود.
آت مستقیم به اتاقش رفت.
اما چیزی روی میز توجهش را جلب کرد.
یک جعبه چوبی کوچک.
روی آن با حروف طلایی نوشته شده بود:
برای عروس خاندان جئون
آت با احتیاط در جعبه را باز کرد.
داخلش یک گردنبند قدیمی بود.
گردنبندی با همان نماد...
تاج سیاه.
نفس آت برای لحظهای بند آمد.
زیر گردنبند، یک عکس قدیمی قرار داشت.
عکس دو مرد جوان در کنار یک زن.
آت عکس را برداشت.
چشمهایش روی یکی از مردها ثابت ماند.
«نه...»
او پدر خودش را میشناخت.
مرد دیگر...
پدر جونگکوک بود.
اما چیزی که بیشتر شوکهاش کرد، نوشته پشت عکس بود:
«دو خاندان، یک عهد... و یک خیانت.»
صدای باز شدن در آمد.
آت سریع عکس را پنهان کرد.
جونگکوک وارد اتاق شد.
«اینجایی؟»
آت به او خیره شد.
«جونگکوک...»
«چی شده؟»
آت چند ثانیه مردد ماند.
بعد عکس را روی میز گذاشت.
چهره جونگکوک به محض دیدن آن تغییر کرد.
«این عکس رو از کجا آوردی؟»
آت به جعبه اشاره کرد.
«یکی برام فرستاده.»
جونگکوک عکس را برداشت.
دستش برای لحظهای لرزید.
«این عکس نباید وجود داشته باشه.»
آت آرام پرسید:
«چرا؟»
جونگکوک نگاهش کرد.
«چون پدر من و پدر تو... قبل از شروع دشمنیهامون متحد بودن.»
سکوت سنگینی اتاق را گرفت.
آت به گردنبند نگاه کرد.
«پس چرا دشمن شدن؟»
جونگکوک جوابی نداد.
چند ثانیه بعد، گوشیاش زنگ خورد.
پیام ناشناس جدیدی بود:
«اگر میخواهید حقیقت را بدانید، فردا ساعت دوازده شب، به کلیسای متروکه بیایید.»
و یک جمله دیگر:
«اما فقط یکی از شما قرار است حقیقت را بشنود.»
آت به جونگکوک نگاه کرد.
جونگکوک هم به او خیره شد.
این بار...
هیچکدام نمیدانستند به چه کسی باید اعتماد کنند.
پایان پارت ۸ 🖤🥀
#فیکشن #فیکشن_بی_تی_اس #فیک #بنگتن #جونگکوک #بی_تی_اس #عقدی_که_قلب_را_دزدید #تهیونگ #نامجون #جین #جیهوپ #شوگا #جیمین #سناریو #رمان
پارت ۸ | چیزی که نباید میدید
ماشین مشکی با سرعت از محوطه هتل دور شد.
آت کنار پنجره نشسته بود و هنوز به کارت سیاه داخل دست جونگکوک فکر میکرد.
«تاج سایهها...»
این اسم برایش آشنا بود.
خیلی آشنا.
اما نمیدانست از کجا.
جونگکوک متوجه سکوتش شد.
«چی توی ذهنت میگذره؟»
آت نگاهش کرد.
«فکر میکنم قبلاً این نماد رو دیدم.»
جونگکوک فوراً جدی شد.
«کجا؟»
«نمیدونم... فقط یه حسه.»
چند ثانیه سکوت کردند.
بعد جونگکوک گفت:
«هر چیزی یادت اومد، اول به من بگو.»
آت ابرو بالا انداخت.
«چرا؟»
«چون این سازمان، دشمن معمولی نیست.»
آت آهسته پرسید:
«ازشون میترسی؟»
جونگکوک نگاهش را به پنجره دوخت.
«نه.»
مکث کرد.
«ولی میدونم از چی میترسن.»
«چی؟»
«از اینکه حقیقت گذشتهشون فاش بشه.»
---
وقتی به عمارت رسیدند، هوا کاملاً تاریک شده بود.
آت مستقیم به اتاقش رفت.
اما چیزی روی میز توجهش را جلب کرد.
یک جعبه چوبی کوچک.
روی آن با حروف طلایی نوشته شده بود:
برای عروس خاندان جئون
آت با احتیاط در جعبه را باز کرد.
داخلش یک گردنبند قدیمی بود.
گردنبندی با همان نماد...
تاج سیاه.
نفس آت برای لحظهای بند آمد.
زیر گردنبند، یک عکس قدیمی قرار داشت.
عکس دو مرد جوان در کنار یک زن.
آت عکس را برداشت.
چشمهایش روی یکی از مردها ثابت ماند.
«نه...»
او پدر خودش را میشناخت.
مرد دیگر...
پدر جونگکوک بود.
اما چیزی که بیشتر شوکهاش کرد، نوشته پشت عکس بود:
«دو خاندان، یک عهد... و یک خیانت.»
صدای باز شدن در آمد.
آت سریع عکس را پنهان کرد.
جونگکوک وارد اتاق شد.
«اینجایی؟»
آت به او خیره شد.
«جونگکوک...»
«چی شده؟»
آت چند ثانیه مردد ماند.
بعد عکس را روی میز گذاشت.
چهره جونگکوک به محض دیدن آن تغییر کرد.
«این عکس رو از کجا آوردی؟»
آت به جعبه اشاره کرد.
«یکی برام فرستاده.»
جونگکوک عکس را برداشت.
دستش برای لحظهای لرزید.
«این عکس نباید وجود داشته باشه.»
آت آرام پرسید:
«چرا؟»
جونگکوک نگاهش کرد.
«چون پدر من و پدر تو... قبل از شروع دشمنیهامون متحد بودن.»
سکوت سنگینی اتاق را گرفت.
آت به گردنبند نگاه کرد.
«پس چرا دشمن شدن؟»
جونگکوک جوابی نداد.
چند ثانیه بعد، گوشیاش زنگ خورد.
پیام ناشناس جدیدی بود:
«اگر میخواهید حقیقت را بدانید، فردا ساعت دوازده شب، به کلیسای متروکه بیایید.»
و یک جمله دیگر:
«اما فقط یکی از شما قرار است حقیقت را بشنود.»
آت به جونگکوک نگاه کرد.
جونگکوک هم به او خیره شد.
این بار...
هیچکدام نمیدانستند به چه کسی باید اعتماد کنند.
پایان پارت ۸ 🖤🥀
#فیکشن #فیکشن_بی_تی_اس #فیک #بنگتن #جونگکوک #بی_تی_اس #عقدی_که_قلب_را_دزدید #تهیونگ #نامجون #جین #جیهوپ #شوگا #جیمین #سناریو #رمان
- ۹۰۴
- ۲۰ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط