«فصل۲ The magic of lov »
«فصل۲ The magic of lov »
part ۹۳
به زور لبخند زدم.
دست به پیشونیم کشید و گفت چندتا مسکن خوردی؟ گفتم یکیدست به پیشونیم کشید و گفت: چندتا مسکن خوردي؟ گفتم
يكي خوردم با محبت نگام کرد بیا تو..اومد داخل.
رو مبل نشست و گفت یه اب به دست و روت بزن..
سر تکون دادم. رفتم تو سرویس ابي به دست و روم زدم و موهامو شونه کردم ورفتم بیرون.
برام میز صبحانه چیده بود.
با محبت نگاش کردم.
سرشو کج کرد و :گفت بيا.. بيا شروع کن با لبخند نیم بندي رفتم سر میز نشستم. اروم و بي اشتها شروع کردم
بابا مايكل-خوب..
درمونده گفتم تو ١٥٣٤.. من... من رو بازوي وی نشان واکسن دیده
بودم..دیروز..
دست به صورتم کشیدم و گفتم دیروز تو خیابون دیدمش.. دنبالش دویدم ولي ولي پیداش نکردم تا اینکه
دستمو روی دهنم گذاشتم و گفتم دوتا خیابون بالاتر .دیدمش...
صدام از بغض میلرزید.
درمونده سر تکون دادم و گفتم دیدمش.. خودش بود
و اشکم جاري شد.
بابا مايكل-رفتي جلو؟ حرف زدي باهاش؟
اشك باز تو چشمم جمع شد و گفتم نشناخت منو..گفت اشتباه
گرفتي.. نفس عمیقی کشید و گفت یه جاش میلنگه شاید... شاید فقط شبیه
تایکا..تند سر تکون دادم و گفتم نه...نه.. خودش بود..همون مشخصات چهره و ظاهر... حتی همون نگاه.. همون حسی که نگاهش بهم میدادمن نگاه..همون
مطمینم..خودش بود. هول :گفتم ممکنه مثل من با کتاب تو ١٥٣٤ بوده باشه؟ و حالا..حالا برگشته باشه؟
سر تكون داد و گفت نه کتاب فقط یه نفر رو میتونه ببره..کتاب دست تو بود پس کس دیگه ای نمیتونه باهاش سفر کرده باشه.. کتاب ديگه اي وجود نداره؟
کتاب ديگه اي وجود نداره؟
بابا-نمیدونم.. فك نكنم..
داغون سر در حال ترکیدنم رو تو دست گرفتم
با بغض خفه کنندهای :گفتم میگه اسمش.. اسمش تهیونگه..
تند و متعجب گفت: اسمش چیه؟
نگاش کردم و گنگ گفتم تهیونگ.. چطور؟
بابا مایکل هریسون؟ تهیونگ هریسون؟ يعني فامیلیش همون فامیلیه
وی؟
گیج و آشفته گفتم نمیدونم
بابا مايكل باید فامیلیش رو در بیاریم.
از کجا؟چجوري؟ بابا-صبر كن..
و تند گوشیشو در آورد و گفت یه اشنا تو ثبت احوال دارم
دل تو دلم نبود و قلبم تند تند میزد.
کمي صحبت کرد و بعد گفت داریم دنبال یکی میگردیم
اشاره کردم بزنه رو ایفون
زد و گفت: دنبال يكي به اسم دنیل توي نیویورک میگردیم دوستش متعجب گفت: چی؟ میدونی چند نفر به اسم دنیل تو
نیویورکن؟ بابا محکم :گفت برام مهم نیست. لازم باشه سراغ تك تكشون میرم... با بغض نگاش کردم
دوستش احمق نشو..بیشتر از اون میشه که بخواي بري سراغشون..يه چیز دیگه ازش بگو. فاميلي، ادرسي شغلي.
اروم گفتم هریسون بگو هریسون هاي نيويورك.
بابا سر تکون داد و گفت خیله خوب هریسون..چندنفر با فامیلی
هریسون توي نيويوركن؟
دوستش خوب بهتر شد. بذار ببینم
سکوت کرد.
قلبم داشت از جا در میومد.
دوستش خوب گمشده تون مرده یا زن؟
بابا مرد
دوستش خوب..۱۲ تا هریسون مرد توي نيويورکن..٦ تاشون بچه آن..
بابا-نه..بچه نیست.
دوستش خوب بچه ها رو هم حذف کنیم تا مرد میمونه..۲ تاشون
پیر و حدود ٥٠ يا ٦٠ سالشونه...
بابا اینا هم نه جوون ترها ..بابا اینا هم نه..جوون ترها. دوستش-خوب..٤ تا هریسون.. آلفرد و جيكوب و تهیونگ و كاي
اشكم جاري شد و چشمامو بستم
خداي من تهیونگ..
بابا-تهیونگ..
دوستش دنیل هریسون چشماي مشكي.. حدود ۱۰ساله نيويورك زندگي
میکنه و.. يکي صداش زد.
بابا تند گفت: ادرسش؟ ادرسش کجاست؟
part ۹۳
به زور لبخند زدم.
دست به پیشونیم کشید و گفت چندتا مسکن خوردی؟ گفتم یکیدست به پیشونیم کشید و گفت: چندتا مسکن خوردي؟ گفتم
يكي خوردم با محبت نگام کرد بیا تو..اومد داخل.
رو مبل نشست و گفت یه اب به دست و روت بزن..
سر تکون دادم. رفتم تو سرویس ابي به دست و روم زدم و موهامو شونه کردم ورفتم بیرون.
برام میز صبحانه چیده بود.
با محبت نگاش کردم.
سرشو کج کرد و :گفت بيا.. بيا شروع کن با لبخند نیم بندي رفتم سر میز نشستم. اروم و بي اشتها شروع کردم
بابا مايكل-خوب..
درمونده گفتم تو ١٥٣٤.. من... من رو بازوي وی نشان واکسن دیده
بودم..دیروز..
دست به صورتم کشیدم و گفتم دیروز تو خیابون دیدمش.. دنبالش دویدم ولي ولي پیداش نکردم تا اینکه
دستمو روی دهنم گذاشتم و گفتم دوتا خیابون بالاتر .دیدمش...
صدام از بغض میلرزید.
درمونده سر تکون دادم و گفتم دیدمش.. خودش بود
و اشکم جاري شد.
بابا مايكل-رفتي جلو؟ حرف زدي باهاش؟
اشك باز تو چشمم جمع شد و گفتم نشناخت منو..گفت اشتباه
گرفتي.. نفس عمیقی کشید و گفت یه جاش میلنگه شاید... شاید فقط شبیه
تایکا..تند سر تکون دادم و گفتم نه...نه.. خودش بود..همون مشخصات چهره و ظاهر... حتی همون نگاه.. همون حسی که نگاهش بهم میدادمن نگاه..همون
مطمینم..خودش بود. هول :گفتم ممکنه مثل من با کتاب تو ١٥٣٤ بوده باشه؟ و حالا..حالا برگشته باشه؟
سر تكون داد و گفت نه کتاب فقط یه نفر رو میتونه ببره..کتاب دست تو بود پس کس دیگه ای نمیتونه باهاش سفر کرده باشه.. کتاب ديگه اي وجود نداره؟
کتاب ديگه اي وجود نداره؟
بابا-نمیدونم.. فك نكنم..
داغون سر در حال ترکیدنم رو تو دست گرفتم
با بغض خفه کنندهای :گفتم میگه اسمش.. اسمش تهیونگه..
تند و متعجب گفت: اسمش چیه؟
نگاش کردم و گنگ گفتم تهیونگ.. چطور؟
بابا مایکل هریسون؟ تهیونگ هریسون؟ يعني فامیلیش همون فامیلیه
وی؟
گیج و آشفته گفتم نمیدونم
بابا مايكل باید فامیلیش رو در بیاریم.
از کجا؟چجوري؟ بابا-صبر كن..
و تند گوشیشو در آورد و گفت یه اشنا تو ثبت احوال دارم
دل تو دلم نبود و قلبم تند تند میزد.
کمي صحبت کرد و بعد گفت داریم دنبال یکی میگردیم
اشاره کردم بزنه رو ایفون
زد و گفت: دنبال يكي به اسم دنیل توي نیویورک میگردیم دوستش متعجب گفت: چی؟ میدونی چند نفر به اسم دنیل تو
نیویورکن؟ بابا محکم :گفت برام مهم نیست. لازم باشه سراغ تك تكشون میرم... با بغض نگاش کردم
دوستش احمق نشو..بیشتر از اون میشه که بخواي بري سراغشون..يه چیز دیگه ازش بگو. فاميلي، ادرسي شغلي.
اروم گفتم هریسون بگو هریسون هاي نيويورك.
بابا سر تکون داد و گفت خیله خوب هریسون..چندنفر با فامیلی
هریسون توي نيويوركن؟
دوستش خوب بهتر شد. بذار ببینم
سکوت کرد.
قلبم داشت از جا در میومد.
دوستش خوب گمشده تون مرده یا زن؟
بابا مرد
دوستش خوب..۱۲ تا هریسون مرد توي نيويورکن..٦ تاشون بچه آن..
بابا-نه..بچه نیست.
دوستش خوب بچه ها رو هم حذف کنیم تا مرد میمونه..۲ تاشون
پیر و حدود ٥٠ يا ٦٠ سالشونه...
بابا اینا هم نه جوون ترها ..بابا اینا هم نه..جوون ترها. دوستش-خوب..٤ تا هریسون.. آلفرد و جيكوب و تهیونگ و كاي
اشكم جاري شد و چشمامو بستم
خداي من تهیونگ..
بابا-تهیونگ..
دوستش دنیل هریسون چشماي مشكي.. حدود ۱۰ساله نيويورك زندگي
میکنه و.. يکي صداش زد.
بابا تند گفت: ادرسش؟ ادرسش کجاست؟
- ۵۰۶
- ۱۰ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط