پارت وقتیمیدزدتت
پارت10 وقتی(میدزدتت...)
#هیونجین
و او نه.... براش از هر بوسه ای تحریک کننده تر بود
تو طبق معمول بازم دهن مبارکو باز کردی و حرفاتو یهو تند تند
که گفتی
خلاصه من گفتم جناب.... تازه اسمتم مسخره نکردم.... من رو اسما حساسم... انقده بی شعور نیستم دیگه...... خلاصه اره دیگه.. هرچقدر میخای زبون بریز و. زور بگو. برام... ولی من دیگه نمیزارم بهم دست بزنی از این به بعد..... نه بوسه ای نه لمسی. نه چیز دیگه ای.... ناراحتیم پامیشی میری پیش هرزه های دورت عزیزممم.....
حرفاتو که میزنی، لحن شیطنتآمیزت با اون «عزیزممم» آخرش، یه لحظه هوا رو میبُره.
هیونجین اولش فقط نگاهت میکنه. بدون پلک زدن.
وقتی میگی «دیگه نمیذارم بهم دست بزنی… نه بوسه، نه لمس…»، فکش سفت میشه. یه عضله تو گونهش میجه.
پشت در یکی آروم میگه: «اون گفت نه… به ارباب گفت نه…»
اون یکی با نگرانی: «الان یا میترکه… یا…»
هیونجین نفسشو آروم از بینی میده بیرون. دستاش که تا الان زیرت بودن، خیلی کنترلشده میاد پایین… و آروم میذارتت زمین.
ولی فاصله نمیگیره.
یه قدم جلوتر میاد. قدش سایه میندازه رو صورتت.
«هرزهها؟»
صداش پایینه. نه داد میزنه، نه عصبی. این مدل آروم بودنش خطرناکتره.
«فکر میکنی من محتاج کسیام؟»
یه خنده کوتاه، بیحوصله.
«اگه بخوام، دهتا مثل اونایی که گفتی صف میکشن.»
مکث.
چشمش تو چشم تو قفل میشه.
«ولی تو فرق داری… چون تنها کسی هستی که داره منو پس میزنه.»
تو: روانی تو؟؟ یعنی هرکی تورو پس بزنه باید بچسبی بهش؟... دست نمیزنی به منااا
یه قدم دیگه نزدیکتر. نه لمس میکنه. نه دست میبره سمتت.
فقط نزدیک.
«میگی دست نزنم؟ باشه.»
دستاشو میبره بالا، نشون میده حتی نزدیکت هم نمیاره.
«از این به بعد… خودت میای.»
پشت در یکی زیر لب: «اون چالش قبول کرد…»
هیونجین سرشو یه کم کج میکنه.
«من زور نمیزنم.»
یه نیملبخند کج.
«ولی وقتی یه چیزی رو بخوام… صبر بلدم.»
چشمش میاد پایین روی لبات، بعد برمیگرده بالا.
«ببینیم کی اول کم میاره.»
بعد برای اولین بار از وقتی اومده بود، خودش یه قدم عقب میره.
فضا هنوز داغه.
ولی این بار… لمس نکرد.
و همین، بازی رو خطرناکتر کرد.
تو.. هوف بلندی کشید... و ی اه عمیق که از خسته بودنت میومد. دست به سینه شدی و ی دور توی زیر زمین زدی.. باد شد دو دور بعد سه دور... که دور گهارم اومدی و رو به روی هیونجین وایستادی... و با نگاهی که توش هم کلافگی بود، هم خستگی، هم گشنی و هم عصبانیت از ی چیز مبهم توی دلت که هروقت اون بهت نزدیک میشد یا لمست میکرد میومد بود.
گفتی:
من جیکارکنم متفاوتم میخای نگهم داری هوممم؟؟؟ من کار و زندگی. دارم... آقای........ ای بابا فامیلیتم بلد نیستم کههه.... بهرحال اره... من.. خانواده ی خودمو. دارم.... دوست پسر خودمو دارم
پشت در یکی زیر لب میگه: «دوستپسر؟»
اون یکی آرومتر: «بد گفت… خیلی بد گفت…»
هونجین محکم چشماشو بست و.......
#هیونجین
و او نه.... براش از هر بوسه ای تحریک کننده تر بود
تو طبق معمول بازم دهن مبارکو باز کردی و حرفاتو یهو تند تند
که گفتی
خلاصه من گفتم جناب.... تازه اسمتم مسخره نکردم.... من رو اسما حساسم... انقده بی شعور نیستم دیگه...... خلاصه اره دیگه.. هرچقدر میخای زبون بریز و. زور بگو. برام... ولی من دیگه نمیزارم بهم دست بزنی از این به بعد..... نه بوسه ای نه لمسی. نه چیز دیگه ای.... ناراحتیم پامیشی میری پیش هرزه های دورت عزیزممم.....
حرفاتو که میزنی، لحن شیطنتآمیزت با اون «عزیزممم» آخرش، یه لحظه هوا رو میبُره.
هیونجین اولش فقط نگاهت میکنه. بدون پلک زدن.
وقتی میگی «دیگه نمیذارم بهم دست بزنی… نه بوسه، نه لمس…»، فکش سفت میشه. یه عضله تو گونهش میجه.
پشت در یکی آروم میگه: «اون گفت نه… به ارباب گفت نه…»
اون یکی با نگرانی: «الان یا میترکه… یا…»
هیونجین نفسشو آروم از بینی میده بیرون. دستاش که تا الان زیرت بودن، خیلی کنترلشده میاد پایین… و آروم میذارتت زمین.
ولی فاصله نمیگیره.
یه قدم جلوتر میاد. قدش سایه میندازه رو صورتت.
«هرزهها؟»
صداش پایینه. نه داد میزنه، نه عصبی. این مدل آروم بودنش خطرناکتره.
«فکر میکنی من محتاج کسیام؟»
یه خنده کوتاه، بیحوصله.
«اگه بخوام، دهتا مثل اونایی که گفتی صف میکشن.»
مکث.
چشمش تو چشم تو قفل میشه.
«ولی تو فرق داری… چون تنها کسی هستی که داره منو پس میزنه.»
تو: روانی تو؟؟ یعنی هرکی تورو پس بزنه باید بچسبی بهش؟... دست نمیزنی به منااا
یه قدم دیگه نزدیکتر. نه لمس میکنه. نه دست میبره سمتت.
فقط نزدیک.
«میگی دست نزنم؟ باشه.»
دستاشو میبره بالا، نشون میده حتی نزدیکت هم نمیاره.
«از این به بعد… خودت میای.»
پشت در یکی زیر لب: «اون چالش قبول کرد…»
هیونجین سرشو یه کم کج میکنه.
«من زور نمیزنم.»
یه نیملبخند کج.
«ولی وقتی یه چیزی رو بخوام… صبر بلدم.»
چشمش میاد پایین روی لبات، بعد برمیگرده بالا.
«ببینیم کی اول کم میاره.»
بعد برای اولین بار از وقتی اومده بود، خودش یه قدم عقب میره.
فضا هنوز داغه.
ولی این بار… لمس نکرد.
و همین، بازی رو خطرناکتر کرد.
تو.. هوف بلندی کشید... و ی اه عمیق که از خسته بودنت میومد. دست به سینه شدی و ی دور توی زیر زمین زدی.. باد شد دو دور بعد سه دور... که دور گهارم اومدی و رو به روی هیونجین وایستادی... و با نگاهی که توش هم کلافگی بود، هم خستگی، هم گشنی و هم عصبانیت از ی چیز مبهم توی دلت که هروقت اون بهت نزدیک میشد یا لمست میکرد میومد بود.
گفتی:
من جیکارکنم متفاوتم میخای نگهم داری هوممم؟؟؟ من کار و زندگی. دارم... آقای........ ای بابا فامیلیتم بلد نیستم کههه.... بهرحال اره... من.. خانواده ی خودمو. دارم.... دوست پسر خودمو دارم
پشت در یکی زیر لب میگه: «دوستپسر؟»
اون یکی آرومتر: «بد گفت… خیلی بد گفت…»
هونجین محکم چشماشو بست و.......
- ۵۹۳
- ۲۵ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط