𝑭𝒂𝒌𝒆: #مستر_جئون

𝑭𝒂𝒌𝒆: #مستر_جئون
𝑷𝒂𝒓𝒕: 17


از زبان جونگکوک؛

تهیونگ با دیدن حال ا.ت هول شد و دوید سمتش..

تهیونگ: ا.ت! خوبی؟!

قبل از اینکه حتی بهش برسه، سریع گرفتمش

جونگکوک: تهیونگ، دور شو!

نگاهم کرد، انگار می‌خواست چیزی بگه، ولی فرصت ندادم..

ا.ت رو سوار ماشین کردم و همون لحظه راه افتادم!

چند دقیقه بعد جلوی یه داروخانه ترمز زدم..

یه مسکن گرفتم و برگشتم...

در ماشین رو باز کردم و لیوان آب رو گرفتم سمتش،،
جونگکوک: بخورش، بهتر میشی

دستاش بدجور می‌لرزید.‌.

اونقدر که نتونست حتی لیوان رو درست نگه داره!...

آروم لیوان رو از دستش گرفتم و لب زدم،،
جونگکوک: بده به من...

قرص رو خودم گذاشتم کف دستش و آب رو گرفتم جلوی لباش..

نمیدونستم کجا ببرمش!
فقط توی شهر دور می‌زدم....
انگار خودمم گم شده بودم!...

یه پارک قشنگ توجهمو جلب کرد..

چراغ‌های رنگی از دور دیده می‌شدن!

ماشین رو کنار زدم، پیاده شدم و در سمت ا.ت رو باز کردم

با صدای گرفته گفت:

ا.ت: چیکار می‌کنی؟ اینجا کجاست؟

جونگکوک: میخوام ببرمت یه جا، بیا...

ا.ت: ولم کن... میخوام برم خو-

بی‌توجه به غرغرهاش دستشو گرفتم و آروم کشیدمش دنبالم..

از زبان ا.ت؛

دیگه حوصله بحث نداشتم، هر جا می‌خواست ببره.... ببره! به درک...

فقط دلم می‌خواست یه گوشه جمع بشم و هیچ‌کسو نبینم!

اصلاً آدمی نبودم که اینجوری بشکنم...

ولی دیگه نمی‌کشیدم..

رسیدیم به یه نیمکت...

جونگکوک نشست، منم کنارش نشستم با کمی فاصله ، روبهمون یه آبشار بزرگ بود!

نور چراغ‌های رنگی روی آب می‌افتاد و منظره رو رویایی کرده بود!!!

صدای آبشار عجیب آرومم می‌کرد.. کم‌کم توی تماشاش غرق شدم...

اما یهو یه درد تیز توی سرم پیچید‌‌..
ناخودآگاه یه آخ کوچیک گفتم..

جونگکوک سریع برگشت سمتم،،

جونگکوک: چی شده؟ خوبی؟

ا‌.ت: نه... سرم درد می‌کنه

اخماش تو هم رفت.. یه لحظه بعد اومد نزدیک‌تر.. خیلی نزدیک‌تر! ...

دو طرف صورتمو بین دستاش گرفت و آروم شروع کرد شقیقه‌هامو فشار دادن..

اولش جا خوردم!

اما کم‌کم درد کمتر شد!

دستاش گرم بود...

و عجیب حس امنیت می‌داد!

وقتی تازه متوجه شدم چقدر بهم نزدیکه، قلبم یه ضربه محکم زد.. اونقدر نزدیک که می‌تونستم نفس‌هاشو حس کنم!

از خجالت سریع چشمامو بستم... لعنتی...

همون موقع صدای یه دختر باعث شد هر دومون از جا بپریم...

- خانوم... خیلی خوشبختین واقعا!

چشمامو باز کردم.. یه دختر حدوداً پونزده ساله با لبخند جلومون وایساده بود،،

ا.ت: خخخ، چرا اون وقت؟

دختر با ذوق به جونگکوک اشاره کرد..

- چون همچین پسری کنارتونه...

و درست همون لحظه نگاه من و جونگکوک توی هم گره خورد . .
دیدگاه ها (۲)

𝑭𝒂𝒌𝒆: #مستر_جئون 𝑷𝒂𝒓𝒕: 18از زبان ا.ت؛سریع هر دومون نگاهمونو ...

𝑭𝒂𝒌𝒆: #مستر_جئون 𝑷𝒂𝒓𝒕: 19از زبان ا.ت؛با تعجب زل زدم بهش..انگ...

𝑭𝒂𝒌𝒆: #مستر_جئون 𝑷𝒂𝒓𝒕: 16از زبان جونگکوک؛یه دختر جواب داد......

𝑭𝒂𝒌𝒆: #مستر_جئون 𝑷𝒂𝒓𝒕: 15از زبان ا.ت؛همه با هم داشتیم قدم می...

آتیشی که از بارون شروع شدpart 36ویوی ا. تجونگکوک ماشین رو با...

آتیشی که از بارون شروع شدprt14---ویوی جونگکوکهمون لحظه‌ای که...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط