اومدم با پرات جدییدد✋✋

اومدم با پرات جدییدد✋✋
پارت هفتم
روزها پشت سر هم می‌گذشت و کار تو کمپانی با وجود تور جدید BTS شلوغ‌تر و فشرده‌تر شده بود. رابطه تو و نامجون بعد از اون ماجرای بافتنی خیلی صمیمی‌تر، آروم‌تر و پر از لبخندهای زیرجلکی شده بود. اما فقط کافی بود یه عنصر جدید وارد بازی بشه تا کل این تعادل به‌ظاهر آرام بهم بریزه!

چند روز بعد، نزدیک غروب، تمرین اعضا تازه تمام شده بود. نامجون همراه با اعضا داشتند از سالن تمرین می‌آمدند بیرون که بروند سمت استودیو. راهروهای کمپانی خلوت بود و صدای قدم‌هاشون می‌پیچید.

همین‌طور که داشتند می‌پیچیدند سمت سالن اصلی، یهو جونگ‌کوک آرنجشو زد به پهلوی جیمین و با لحنی متعجب گفت: «عه... اون خانم منیجر نیست؟»

همه‌شون ناخودآگاه ایستادند. چند متر اون‌طرف‌تر، تو جلو درِ ورودی ایستاده بودی. اما تنها نبودی؛ یه پسر قدبلند، فوق‌العاده خوش‌تیپ با چهره‌ای بسیار جذاب و لبخندی گرم کنارت ایستاده بود. پسره داشت با هیجان یه چیزی تعریف می‌کرد و تو طوری از ته دل می‌خندیدی که چال کوچیک روی گونه‌ت افتاده بود. بعدش پسره خیلی راحت دستشو آورد بالا، موهاتو که تو چشمت رفته بود زد پشت گوشت و تو هم با صمیمیت زدی روی شونه‌اش!

تو یک ثانیه، فضای دور اعضا از حالت بی‌خیالی تبدیل شد به یک سکوت سنگین و مرگبار.

نامجون رسماً روی زمین خشکش زده بود. لبخند مهربونی که همیشه با دیدن تو روی لبش می‌نشست، تو یک لحظه محو شد. چشماش روی دستِ پسره که موهاتو عقب زده بود قفل شده بود و فکِ محکمش از شدت فشار منقبض شد. اون حالت دستپاچه و خنده‌روییِ همیشگی نامجون تو یه پلک زدن غیب شد و جاشو داد به یه اخم غلیظ و چهره‌ای که توش آمیزه‌ای از شوک، غیرت و یه حسِ تلخِ حسادت موج می‌زد.

جین که شوکه‌تر از همه بود، زیر لب گفت: «وایسا ببینم... این پسره کیه؟ چرا انقدر راحته؟»

تهیونگ چشماشو باریک کرد و با لحنی جدی گفت: «دستشو زد به موهاش؟ جلوی اعضای کمپانی؟»

جیمین آروم برگشت و به قیافه نامجون نگاه کرد. رنگ از رخسار لیدر پریده بود و دستاش تو جیب هودی‌اش مشت شده بود. جیمین کلاً شوخی رو گذاشت کنار و با نگرانی زمزمه کرد: «نامجون هیونگ... خوبی؟»

شوگا که معمولاً بی‌تفاوت بود، این‌بار دست‌به‌سینه شد و نگاهی به نامجون انداخت: «اگه می‌خوای بری جلو تکلیفو روشن کنی، الان وقتشه. قیافه‌ت شبیه کسایی شده که می‌خوان کسی رو بفرستند بیمارستان!»

جونگ‌کوک هم که همیشه اذیت می‌کرد، این‌بار کلاً ساکت شده بود و با اخم به پسره نگاه می‌کرد: «اصلاً به نظر نمیاد فقط یه دوست معمولی باشه... خیلی صمیمی‌اند.»
دیدگاه ها (۱)

پارت هشتم همین حرف جونگ‌کوک مثل یه تیر خورد وسط قلب نامجون. ...

پارت نهم تو از این طرز برخورد و لحن بازجویی‌مانندِ نامجون کل...

پارت شیش جونگ‌کوک آروم طوری که تو نشنوی ولی نامجون بشنوه، با...

پارت پنج بعد از چند ساعت تمرین سخت و نفس‌گیر، بالاخره مربی ا...

پارت چهار جونگ‌کوک از جاش پرید، ادای نامجون رو درآورد که دست...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط