part 4
part 4
ویو نویسنده:
صبح شده بود و نور آفتاب از پنجره به داخل اتاق خوابگاه میزد، هردو دختر خواب بودن تا اینکهآلارم هردو به صدا دراومد و اون دوتا رو بیدار کرد
هانا:( خواب آلود) توف توی این زندگیییییی، من ۲۲ سالمه چرا هنوز مدرسه میرم😭😭
ا.ت: منم ۲۰ سالمه چرا باید مدرسه برم!؟
هانا: برای اینکه یک کاره ای بشیم🤣
ا.ت: بلندشیم که باید زود سر کلاس حاضر بشیم
هانا: یک حسی بهم میگه که استادای اینجا هم خیلی سخت گیرن
ا.ت: نه بابا بد به دلت راه نده
هانا: من حسام همیشه درسته حالا ببین کی گفتم😒
ویو نویسنده:
خلاصه اونا کارای لازم رو انجام دادن و رفتن سرکلاس ولی خیلی دیر شده بود و استاد سر کلا س بود، هانا که تنها شده بود( چون هانا دوسال با ا.ت فاصله سنی داره و کلاساشون هم فرق داره) شجاعت به خرج داد و وارد کلاس شد
ویو هانا:
سلام استاد، ببخشید دیر اومدم🥺🫣
استاد: سلام خانوم کیم یکم دیر تر میمودید دیگه استادکه اصلا سر کلاس نیست( طعنه)
هانا: استاد من واقعا معذرت میخوام🫣🥺
استاد: خیله خب برو بشین پیشه جئون جونگکوک!( اشاره به جای جونگکوک میکنه که کنارش خالیه)
هانا: چشم استاد( رفت و نشست)
کوک: هه خرس قطبی رو نگاه کن😏
هانا: ببند اون دهن بی صاحاب رو( ببخشید ولی فیکه)
کوک: اگر نبندم🤨
هانا: نبند تا بفهمی خورد شدن دندون توی دهنت چه حسی داره( نگاه خطرناک و تهدید آمیز)
ویو نویسنده:
جونگکوک که از لحن هانا تعجب کرده بود ساکت شده بود نه از اینکه ترسیده باشه از اینکه بار اوله یک دختر ازش تعریف نمیکنه و تازه تهدید هم میکنه
ویو ا.ت:
خیلی دیر رسیده بودم سر کلای ولی خداروشکر استا هنوز نیومده بود وقتی رفتم توی کلاس دیدم همه ی دخترا به یک پسری چسبیده بودن( شاید بگید که تهیونگ هم ۲۲ دوسالشه چرا با هانا و کوک توی یک کلاس نبود چون که هرکسی میتونه هر کلاسی که دوست داشته باشه انتخاب کنه و توی این داستان تهیونگ کلاس هنر و عکاسی برداشته بود مثل ا.ت) برام جای تعجب داشت که چرا دخترا انقدر خودشون رو میچسبونن به این پسرای رو مخ( خیلی هم دلت بخواد به تهیونگ بچسبی😑) رفتم نشستم یک جای خالی که کنار پنجره بود( به به بهترین جای دنیا گیرش اومده🤌🏻🤌🏻) داشتم آهنگ گوش میدادم که دستی رو روی شونم حس کردم..........
یعنی کی میتونه باشه؟!
ویو نویسنده:
صبح شده بود و نور آفتاب از پنجره به داخل اتاق خوابگاه میزد، هردو دختر خواب بودن تا اینکهآلارم هردو به صدا دراومد و اون دوتا رو بیدار کرد
هانا:( خواب آلود) توف توی این زندگیییییی، من ۲۲ سالمه چرا هنوز مدرسه میرم😭😭
ا.ت: منم ۲۰ سالمه چرا باید مدرسه برم!؟
هانا: برای اینکه یک کاره ای بشیم🤣
ا.ت: بلندشیم که باید زود سر کلاس حاضر بشیم
هانا: یک حسی بهم میگه که استادای اینجا هم خیلی سخت گیرن
ا.ت: نه بابا بد به دلت راه نده
هانا: من حسام همیشه درسته حالا ببین کی گفتم😒
ویو نویسنده:
خلاصه اونا کارای لازم رو انجام دادن و رفتن سرکلاس ولی خیلی دیر شده بود و استاد سر کلا س بود، هانا که تنها شده بود( چون هانا دوسال با ا.ت فاصله سنی داره و کلاساشون هم فرق داره) شجاعت به خرج داد و وارد کلاس شد
ویو هانا:
سلام استاد، ببخشید دیر اومدم🥺🫣
استاد: سلام خانوم کیم یکم دیر تر میمودید دیگه استادکه اصلا سر کلاس نیست( طعنه)
هانا: استاد من واقعا معذرت میخوام🫣🥺
استاد: خیله خب برو بشین پیشه جئون جونگکوک!( اشاره به جای جونگکوک میکنه که کنارش خالیه)
هانا: چشم استاد( رفت و نشست)
کوک: هه خرس قطبی رو نگاه کن😏
هانا: ببند اون دهن بی صاحاب رو( ببخشید ولی فیکه)
کوک: اگر نبندم🤨
هانا: نبند تا بفهمی خورد شدن دندون توی دهنت چه حسی داره( نگاه خطرناک و تهدید آمیز)
ویو نویسنده:
جونگکوک که از لحن هانا تعجب کرده بود ساکت شده بود نه از اینکه ترسیده باشه از اینکه بار اوله یک دختر ازش تعریف نمیکنه و تازه تهدید هم میکنه
ویو ا.ت:
خیلی دیر رسیده بودم سر کلای ولی خداروشکر استا هنوز نیومده بود وقتی رفتم توی کلاس دیدم همه ی دخترا به یک پسری چسبیده بودن( شاید بگید که تهیونگ هم ۲۲ دوسالشه چرا با هانا و کوک توی یک کلاس نبود چون که هرکسی میتونه هر کلاسی که دوست داشته باشه انتخاب کنه و توی این داستان تهیونگ کلاس هنر و عکاسی برداشته بود مثل ا.ت) برام جای تعجب داشت که چرا دخترا انقدر خودشون رو میچسبونن به این پسرای رو مخ( خیلی هم دلت بخواد به تهیونگ بچسبی😑) رفتم نشستم یک جای خالی که کنار پنجره بود( به به بهترین جای دنیا گیرش اومده🤌🏻🤌🏻) داشتم آهنگ گوش میدادم که دستی رو روی شونم حس کردم..........
یعنی کی میتونه باشه؟!
- ۱.۴k
- ۲۴ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط