پارت چهارم

پارت چهارم




صبح روز بعد، آفتاب ملایم از پنجره‌های خانه‌ی چوبی رد می‌شد و روی کف چوبی می‌افتاد.

ات از خواب بیدار شد و همانطور که چشمانش را مالید، متوجه حضور جیمین شد.

او روی زمین، نزدیک تخت، خوابیده بود.
اما این‌بار نه به شکل موجود کوچولو و حیوانی، بلکه انسانی بود.
با موهای سیاه کمی به هم ریخته، گونه‌های گلگون، و چشمان درشت و درخشان که هنوز خواب‌آلود بودند.

ات آرام لبخند زد:

— «خب، بیبی من… آماده‌ی یه روز جدید هستی؟»

جیمین با صدای نازک و خسته جواب داد:

— «مامی… هنوز یه ذره خوابم میاد…»

اما همون‌طور که حرف می‌زد، بی‌اختیار دستش را دراز کرد و از تخت بالا رفت تا خودش را در آغوش ات جا بدهد.
ات دستش را دورش حلقه کرد و با لبخندی شیرین گفت:

— «باشه بیبی… تا وقتی آماده نشدی، می‌تونی همینجا بمونی.»


---


بعد از صبحانه، زمان آن رسید که جیمین یاد بگیرد چطور مثل یک انسان زندگی کند.
اما… این کار ساده نبود.

وقتی ات یک قاشق سوپ جلویش گذاشت، جیمین با همان حالت بچگانه تلاش کرد بخورد، اما یک لحظه قاشق از دستش افتاد و سوپ روی میز ریخت.

— «اوخ! بیبی… باز این کارو کردی!»

ات کمی خنده‌اش گرفت، چون حالت معصوم و پشیمان جیمین خیلی بامزه بود.

جیمین با ل*ب‌های کوچک و چشم‌های درشت، لبخند معصومانه‌ای زد و گفت:

— «مامی… ببخش… من سعی می‌کنم بهتر باشم.»

ات با دست روی سرش کشید و گفت:

— «باشه بیبی… سعی‌ت کافیه. من می‌دونم که چقدر داری تلاش می‌کنی.»


روزها می‌گذشتند و جیمین کم‌کم یاد می‌گرفت.
اما هنوز گاهی اتفاقات بامزه می‌افتاد:

وقتی ات می‌خواست لباس‌ها را مرتب کند، جیمین ناگهان وارد شد و شروع کرد لباس‌ها را روی زمین پخش کردن، چون فکر می‌کرد این بازیه.

وقتی ات مشغول آشپزی بود، جیمین با شیطنت نصف کره را روی خودش ریخت و بعد از یک دقیقه، با چشم‌های گشاد گفت:

«مامی… من خوشمزه‌م؟»

وقتی ات روی کاناپه می‌نشست، جیمین خودش را لوله می‌کرد و روی س*ینه‌ی او می‌خوابید، مثل همون بیبی حیوانی، و زمزمه می‌کرد:

«مامی… من اینجا امنم.»


ات کم‌کم پذیرفت که جیمین همیشه همون بیبی معصوم خواهد ماند، چه در حالت حیوانی، چه انسانی.


شب‌ها، بعد از اینکه چراغ‌ها خاموش می‌شدند، جیمین روی تخت می‌خزید و خودش را به س*ینه‌ی ات فشار می‌داد.
گوش‌های نرمش، موهایش و نفس‌های آرامش باعث می‌شد ات حس کند همه چیز درست است.

— «مامی…»

— «بله... بیبی؟»

— «من… تو رو دوست دارم.»

ات لبخند زد و دستش را روی سرش کشید:

— «منم تو رو دوست دارم، بیبی من. همیشه.»

و این طور بود که روزهای جدید پر از خنده، خرابکاری‌های بامزه، آموزش‌های کوچک و لحظه‌های صمیمی بین مامی و بیبی شکل گرفت.

ات کم‌کم فهمید:

حتی اگر جیمین نیمه‌انسان باشد، عشقشان روزبه‌روز قوی‌تر می‌شود و او دیگر نمی‌تواند تصور کند زندگی‌اش بدون بیبی کوچولوی گوگولی‌اش چگونه خواهد بود.



ادامه دارد.....
دیدگاه ها (۲)

پارت پنجمیکی از شب‌های آرام، وقتی شومینه شعله‌ور بود و سایه‌...

پارت ششم ( اخر )ماه‌ها گذشت. زندگی ات و جیمین پر از روزهای ش...

پارت سومکم‌کم ات فهمید که این رابطه دیگر فقط شبیه نگهداری از...

پارت دوم ات وقتی آن موجود کوچک را به خانه آورد، هنوز مطمئن ن...

ازدواج قرار دادی ۷۰

#دوستی_اجباری#پارت_۱۸یونگی به طرز عجیبی جیمینو بغل کرد . جیم...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط