* پارت ۷ *:آدرین
* پارت ۷ *:آدرین
با شنیدن این حرف لبخندی روی صورتم نقش بست، به تام گفتم که حواسش باشه که آسیبی به دخترم نرسه و بعد گوشی رو قطع کردم و سوار ماشین شدم، بادیگارد پوشه ای دستم داد و گفت 《 ارباب مشخصات خانم لیلی لورَنس هست ، همون که صبح گفتید》سرم رو به نشانه تایید تکون دادم، لیلی، پس اسمش لیلیِ، ملودی هنوز داخل بغلم خواب بود اسمش رو از پرستار اونجا پرسیدم، در افکارم غرق بودم که ملودی به خودش تکونی داد و داخل بغلم جا به جا شد و کم کم چشماش رو باز کرد، چشماش کمی از چشم های لیلی تیره تر بود، به خودش که اومد کمی ترسید و جا خورد داخل بغلم نشست و گفت 《من کجام؟》از لحنش خندم گرفت، برای اینکه بیشتر نترسه سریع جوابش رو دادم《من آدرین آلِن هستم و از این به بعد بابای تو راحت باش و منو پدر یا بابا صدا کن البته شنیدم که دختر بچه ها پدرشون رو بابایی هم صدا میکنن پس اگه دوست داری اونم میتونی صدام کنی》هیجان زده شد و چشماش برق زد 《بابایی داریم میریم خونه؟مامانم دارم؟》
با شنیدن این حرف لبخندی روی صورتم نقش بست، به تام گفتم که حواسش باشه که آسیبی به دخترم نرسه و بعد گوشی رو قطع کردم و سوار ماشین شدم، بادیگارد پوشه ای دستم داد و گفت 《 ارباب مشخصات خانم لیلی لورَنس هست ، همون که صبح گفتید》سرم رو به نشانه تایید تکون دادم، لیلی، پس اسمش لیلیِ، ملودی هنوز داخل بغلم خواب بود اسمش رو از پرستار اونجا پرسیدم، در افکارم غرق بودم که ملودی به خودش تکونی داد و داخل بغلم جا به جا شد و کم کم چشماش رو باز کرد، چشماش کمی از چشم های لیلی تیره تر بود، به خودش که اومد کمی ترسید و جا خورد داخل بغلم نشست و گفت 《من کجام؟》از لحنش خندم گرفت، برای اینکه بیشتر نترسه سریع جوابش رو دادم《من آدرین آلِن هستم و از این به بعد بابای تو راحت باش و منو پدر یا بابا صدا کن البته شنیدم که دختر بچه ها پدرشون رو بابایی هم صدا میکنن پس اگه دوست داری اونم میتونی صدام کنی》هیجان زده شد و چشماش برق زد 《بابایی داریم میریم خونه؟مامانم دارم؟》
- ۵۳
- ۲۱ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط