Otagh baghli

Otagh baghli
Part 39


برای همین شونه ای بالا انداختم و قدم هام رو تند تر کردم ..

بالاخره رسیدم به اتاق ...
در رو باز کردم و وارد شدم ..
تا پامو گذاشتم تو اتاق ، به سمت تخت روونه شدم و خودمو روش ولو کردم ..

لعنتی !
سرم داره از درد میترکه ..
آبریزش بینی دارم ..
گلوم درد می‌کنه ..
همش عطسه میکنم ...

چرا اینجوری شدم اخهه ( ناله ی بغضی )


از بس خسته بودم دیگه چیزی نفهمیدم و چشام بسته شد !...


(صبح )


خسته و کسل با بدنی کوفته از خواب بیدار شدم ...

صبح شده بود ...
گوشیم دقیقا روی پا تختی بود ، دست دراز کردم و برداشتمش ...

ساعت رو نگا کردم
۷:۰۴ بود

چشام رو مالوندم و اروم از رو تخت بلند شدم

..

به سمت سرویس راه افتادم و واردش شدم ...

...

بعد از انجام کارام از سرویس زدم بیرون و سمت کمد راه افتادم ...

...

لباسام رو پوشیدم و رفتم بیرون ..

...

از پله اومدم پایین ...
در کمال تعجب هیچکس نبود ...
مامان که حتما رفته سرکار ..
اون غول بیابونی هم انگار کپیده بود ..

شونه ای بالا انداختم و به سمت یخچال راه افتادم ..

ی شیر کوچیک برداشتم و در یخچال رو بستم ...

خواستم برم که یهو با چیزی که روی کابینت دیدم چشام برق زد ..

کیک شکلاتی بود ..
و همچنین کیک مورد علاقه ی من !!..

نمی‌دونستم که مال کیه و خب اگه میدونستمم برام مهم نبود

پس برداشتمش و خوشحال خواستم برم

حوصله ی صبحونه ی مفصل رو هم نداشتم ...

همین برام کافی بود ..

به سمت در خروجی راه افتادم که یهو ...


ادامه دارد 🎀✨
دیدگاه ها (۳۰)

https://wisgoon.com/asas.w بانو فالوشه 💖🎀

Otagh baghli Part 38 به سمت سرویس راه افتادم و بعد از از انج...

Otagh baghli Part 37 «ویو جونگکوک » آروم از قهوه ام میخوردم...

آغوش عشق در کنار مافیا .بلند شدم و همون مشت و تو فکش پیاده ک...

otagh baghli Part 36«۲۵ مین بعد » بالاخره بعد از نیم ساعت طا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط