پارت

پارت 25
نفس

وقتی آماده شدم رفتم سمت در داشتم کفشامو می پوشیدم که ارتین گفت :
چه عجب
ارتین :کجا به سلامتی شال و کلاه کردی
ی چشم غره بهش رفتم و گفتم :میرم پیش نگار
ارتین :وایسا منم آماده شم بیام
بعد اینکه ارتین آماده شد رفتیم سوار آسانسور شدیم رفتیم خونه نگار اینا

من :چچچچچچچیییییییییی
یعنی چی
یعنی تو دیشب با ارمین رابطه داشتی !!!
نگار با خجالت سرش و انداخت پایین و گفت :آره
خب اون دیشب بهم اعتراف کرد منم گفتم که دوستش دارم و بعد....

ارتین

من :واقعا ؟؟!!
ارمین با لبخند شیطونی گفت : بله
دیشب بهش گفتم دوستش دارم بعدشم
اوف ارتین نمیدونی چه حالی داره وقتی با عشقتی
من با خنده :ای خر شانس
ارمین خندید و گفت : تو چی ؟؟؟
تو کاری نکردی
من با ناراحتی ولو شدم رو مبل و گفتم : نه بابا مگه گذاشت
ارمین با خنده زد رو شونمو گفت :پس تو خماری موندی داداش😉 😂
من :بدجور
ارمین :من که می دونم تو نفس و دوست داری
پس چرا بهش نمی گی و خودت و راحت کنی
من :نمی تونم
ارمین خواست چیزی بگه که با صدای نفس متوقف موند
نفس :هی آقا ارمین دیشب خوب حال کردی ها شیطون 😉 😉
ارمین با خنده :اوف چه چجورم
نگار که از خجالت سرخ شده بود کوسن مبل پرت کرد سمت ارمین که ارمین تو هوا با خنده گرفتمش
نگار :خیلی بی تربیت و بی حیائی ارمین
ارمین با خنده :حرس نخور خانومم دلت درد میگیره ها
نگار :ارمیییییییننن:pouting_face:
من و نفس هم داشتیم به کار های این دوتا میخندیدم
من: ای راستی بچه ها مامان به من زنگ زد گفت که ناهار بریم اونجا
نگار و نفس با هم :وایی حالا چی بپوشم
منو ارمین :نهههه
من: باز اینا می خوان لبآس بپوشن ما بدبختیمممم
نفس

باهم رفتیم تو اتاق خواب نگار اینا نگار کلی لبآس اورد گذاشت رو تخت گفت کدومو بپوشم ؟!!!
بلاخره بعد از کلی نظر دادن یه مانتو جلو بسته سورمه ای انتخاب کرد . یه کفش و کیف ستش رو هم انتخاب کردیم و اومدیم پایین پیش پسرا ٔ....
من: خب ارتین بریم دیگه ...
ارتین سری تکون داد و روبه ارمین گفت
ارتین :فعلا داداش ..
با نگار خداحافظی کردم که گفت
نگار :نفس یه لحظه بیا کارت دارم
بردم تو اشپزخونه و گفت ٔ....

ارتین

ارمین :داداش به‍ش اعتراف کن خودتو راحت کن ..
من :نمی تونم ...
ارمین :چرا مشکلت چیه خو وقتی دوسش داری بهش بگو
من :ببینم چی میشه حالا
ٔ......
نفس

نگار : میدونم دوسش داری .....
من:من ....من .... من دوسش ندارم
نگار :واسه من فیلم بازی نکن .. میدونم دوسش دآری اینم میدونم که اونم دوست داره
من:چییی اون منو دوس نداره اصلا تؤ از کجا فهمیدی
نگار : تو منتظری بهت اعتراف کنه تا تؤ هم به‍ش بگی درسته ؟؟!!
من:خب اره
نگار:خب کاری کن تا وابسته ات بشه و بهت بگه
من:یعنی اگر این کار رو کنم بهم اعتراف می کنه ؟؟
نگار:اره دیگه وقتی توانش از حدش بگذره بهت میگه
من:حالا فهمیدم .... راسی تو اینا رو از کجا یاد گرفتی شیطون ؟؟😝 😝
نگار : خو فهمیدم دیگه
من:نه دیگه تو اینا رو دیشب فهمیدی ابجی جونم 😝 😝
نگار بازوم زود تو بازوم و گفت
نگار :بیشعوررر منحرف
من:من دیگه میرم خداحافظ
دیدگاه ها (۸)

#پروفایل

#ست#لباس

کدومش ؟؟

عزیزم😍 😍 😍 😘 😘 😘

پآرت20. دلبرک شیرین آستآد

#Our_life_again#ᏢᎪᎡͲ_⁵⁸-باید بهشون بگیم؟+به کیا؟؟-به بچه ها!...

سمتم گفتش اینجا چیکار می‌کنی گفتم بریم خونه بیمارستان رو نمی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط