𝐖𝐞 𝐒𝐡𝐨𝐮𝐥𝐝𝐧'𝐭 𝐇𝐚𝐯𝐞 𝐌𝐞𝐭 𝐀𝐠𝐚𝐢𝐧...𝐁𝐮𝐭 𝐖𝐞 𝐃𝐢𝐝

𝐖𝐞 𝐒𝐡𝐨𝐮𝐥𝐝𝐧'𝐭 𝐇𝐚𝐯𝐞 𝐌𝐞𝐭 𝐀𝐠𝐚𝐢𝐧...𝐁𝐮𝐭 𝐖𝐞 𝐃𝐢𝐝
PART²

(نایون+)(جونگکوک–)(مادر نایون≈)(پدر جونگکوک=)
«ویو نایون»
بلاخره وقت رفتن بود...قاب عکس روی میز رو برداشتم و گذاشتم داخل چمدونم و زیپش رو بستم...همه داشتن زندگی جدیدی رو شروع میکردن ولی من هنوز توی گذشتم با جونگکوک گیر بودم...همینطور توی فکر بودم که مادرم صدام زد
≈نایون!بیا بریم!
+دارم میام...
آهی کشیدم و بلند شدم و دسته چمدونم رو گرفتم و از اتاق خارج شدم...مادرم کنار در خروجی خونه منتظرم بود...برای بار آخر به اتاقم نگاه کردم...جایی که کلی خاطره داشتم و بعد به کل خونه و لبخند زدم و به سمت مادرم رفتم و باهم از خونه خارج شدیم!بیرون در خونه یه لندکروز مشکی اونجا منتظرمون بود و یه نفر که اگر اشتباه نکنم راننده ماشین بود اومد و چمدون های ما رو نوبتی برد به سمت صندوق عقب چون بقیه وسایل ها رو قبلا مامانم برده بود و فقط همین چمدون ها مونده بود!اون مرد در ماشین رو باز کرد و اول مادرم سوار شد و بعد من سوار شدم...ماشین خیلی لوکس بود و من در حیرت بودم...آروم با مادرم زمزمه کردم
+فکر کردم قراره با ماشین خودمون بریم...
≈قرار بود ولی خب شوهر آیندم برامون ماشین فرستاد
خندیدم...مسیر یه کمی طولانی بود ولی وقتی رسیدیم نمی‌تونستم فکم رو که از تعجب افتاده بود پایین ببندم... یه عمارت خیلی بزرگ و شیک بود که قیمتش از تمام زندگی من گرون تر بود... وقتی راننده ماشین رو پارک کرد اومد در رو باز کرد و من و مادرم پیاده شدیم و دوتا مرد اونجا توی ورودی عمارت ایستاده بودن که خب چون فاصلمون زیاد بود نمی‌تونستم تشخیصشون بدم ولی حدس میزدم یکیش باید کسی باشه که قراره برادر ناتنیم باشه...هرچی نزدیک تر می‌شدیم یه بوی عطر قوی و آشنا حس میکردم که خیلی شبیه عطر جونگکوک بود تا وقتی که واقعا نزدیک شدیم...اون جونگکوک بود و کسی که کنارش بود پدرش بود یعنی مادر من داره با آقای جئون ازدواج میکنه؟نمیتونم باور کنم...
«پایان ویو نایون»
«ویو جونگکوک»
اصلا برام مهم نبود که اونا اومدن پس داشتم به عکس های خودم و نایون توی گوشیم نگاه میکردم که پدرم مجبورم کرد سرم رو بلند کنم
=جونگکوک...
–بله پ-
حرفم رو ادامه ندادم...نایون بود...چطور؟این امکان نداشت...اون هم بُهت زده بوده
=جونگکوک!ایشون خواهر ناتنیت نایونه!
نمی‌تونستم به پدرم چیزی بگم پس فقط سرم رو تکون دادم و وانمود کردم نمیشناسمش
–خوشوقتم
+منم همینطور
متوجه شدم نایون داره از نگاه کردن بهم طفره میره و خب این کمی عصبیم میکرد ولی نباید واکنشی نشون میدادم و پدرم شروع کرد حرف زدن
=خب نایون...باید بگم تو واقعا خوشگلی دقیقا مثل مادرت...میتونی من رو پدر صدا کنی و از این به بعد دیگه جئون نایون هستی و ازت می‌خوام اینجا راحت باشی! اتاقت کنار اتاق جونگکوکه... خب برو توی اتاقت و لباسات رو عوض بکن و یه کم استراحت کن
≈آره دخترم...اتاقت طبقه دومه و من از قبل همه چیز رو طبق سلیقت چیدم و لباس های جدیدت رو چیدم داخل کمد لباس
+باشه...ممنون
نایون رفت داخل که پدرم بهم گفت
=جونگکوک برو بهش نشون بده اتاقش کجاست
–بله پدر
این بهترین بهانه بود تا باهاش حرف بزنم پس سریع دنبالش رفتم و وقتی رسیدم بهش شروع به صحبت کردم ولی سعی کردم لحنم رو سرد نگه دارم
–خب مثل اینکه دوباره دیدمت
+من و تو الان فقط خواهر و برادر ناتنی هستیم!فراموش نکن!
–اوه اما چشمات چیز دیگه ای میگن
+جونگکوک بس کن
–باشه باشه...بیا بریم اتاقت رو نشونت بدم
باورم نمیشد اینطوری عوض شده باشه...پس فقط در سکوت بردنش سمت اتاقش و وقتی وارد شد چهره اش کامل عوض شد...خوشحال بود و من دلم میخواست همونجا بغلش کنم و ببوسمش اما لعنت به این جدایی که وسواس خودم باعثش بود...
(عکس ماشین و عمارت رو استوری میکنم)

ادامه دارد...
𝐖𝐫𝐢𝐭𝐞𝐫 𝐨𝐟 𝐬𝐭𝐨𝐫𝐢𝐞𝐬:𝐄𝐧𝐜𝐡𝐚𝐧𝐭𝐞𝐫 𝐨𝐟 𝐭𝐡𝐞 𝐐𝐮𝐢𝐥𝐥
(طلسم‌گر قلم)
ـــــــــــــــــــــــ
#جونگکوک #ما‌نباید‌همدیگر‌رو‌میدیدیم‌اما‌دیدیم #رمان #فیک_جونگ_کوک #فیک_جونگکوک #فیک_بی‌تی‌اس
دیدگاه ها (۰)

𝐖𝐞 𝐒𝐡𝐨𝐮𝐥𝐝𝐧'𝐭 𝐇𝐚𝐯𝐞 𝐌𝐞𝐭 𝐀𝐠𝐚𝐢𝐧...𝐁𝐮𝐭 𝐖𝐞 𝐃𝐢𝐝PART¹(نایون+)(جونگکو...

English name:𝐖𝐞 𝐒𝐡𝐨𝐮𝐥𝐝𝐧'𝐭 𝐇𝐚𝐯𝐞 𝐌𝐞𝐭 𝐀𝐠𝐚𝐢𝐧...𝐁𝐮𝐭 𝐖𝐞 𝐃𝐢𝐝Persian...

Part:42. #ریاست.عشقویو اتهمر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط