کشاورزی مشغول پاشیدن بذر بود، مرد مغروری به او رسید و با

کشاورزی مشغول پاشیدن بذر بود، مرد مغروری به او رسید و با تکبر گفت : بکار ؛ بکار که هر چه بکاری ما میخوریم!
کشاورز نگاهی به او انداخت و گفت: دارم یونجه میکارم!
دیدگاه ها (۴)

RESPECT OR DIE : پارت پانزدهممرد چند لحظه به جونگ‌کوک خیره م...

رمان: سلطنتِ گل‌های سیاه 🖤🍒پارت نهم: پژواکِ سکوتِ سردسالنِ ق...

.𝓟𝓪𝓻𝓽 ³⁴. 𝑚𝑎𝑛𝑑𝑎𝑡𝑜𝑟𝑦 𝑠𝒉𝑎𝑟𝑒..𝓶𝓪𝓷𝓭𝓪𝓽𝓸𝓻𝔂 𝓼𝓱𝓪𝓻𝓮.تهیونگ نگاهش رو س...

My Arirang Part 9

وقتی تا صبح نقطه نقطه ی بدنتو گاز گرفتم اونوقت میفهمی بچه .....

صبح روز بعد، وقتی بیدار شدم، مایکی کنار پنجره ایستاده بود.پی...

《اسیر یک قرارداد》پارت ¹ویو سومیاوبالاخره امتحان تموم شد!خسته...

پارت بیست‌ و پنجم | خاطرههواپیما مدت‌ها بود از زمین فاصله گر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط