بر چارچوب قهوه ای ماندم

بر چارچوب قهوه ای ماندم
و دل به آبی های دورادور
خوش کردم
انگار می دانستم این نِی
گل می دهد یکروز _ گیرم دیر
آنسان که از تقدیر و از مرگ
دانسته بودم کز من ات یارای رَستن نیست
و گرچه تن دادی به آن تندیس تقدیری
اما دلت را از دلم تاب گسستن نیست ...

جشن بزرگ بازگشتت را
هر واژه در شعرم
چراغی است
می آیی و در رهگذارت
پل بستنِ رنگین کمان ،
خوش باد !
شوق تو در من
شوق بلوغی زرد و زرّین است
در ساقه های نارس گندم
گیرم بلوغی اینچنین مرگ است
مرگی چنان ،
خوش باد !

« حسین منزوی »
دیدگاه ها (۱)

سلامت را نمی خواهند پاسخ ، سر ها در گریبانند.کسی سر بر نیارد...

مهناز الله وردی میگونی

سعید صدیق

تقی پورنامداریان

اهل سمپادم ...

💔 💔 💔 💔 💔 @the_Cold_Memoriesمن خودم مرگ ِ خودم را به خودم فه...

اهل کاشانم روزگارم بد نیستتکه نانی دارم خرده هوشی سر سوزن ذ...

«دکترینِ حَدِ بهرام محمدی: نجاتِ نسلِ نو از چنگالِ غارتگران»...

«دکترینِ حَدِ بهرام محمدی: نجاتِ نسلِ نو از چنگالِ غارتگران»...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط