جین با یک لبخند معمولی – ولی با چشمهایی که معلوم بود یک
جین با یک لبخند معمولی – ولی با چشمهایی که معلوم بود یک نقشهای توی سرشه – گفت:
– سوآ، بیا این سمت رو هم ببین… یه سری همستر بامزه آوردن.
سوآ با هیجان رفت سمت قفسهای همسترها و خم شد که نگاهشون کنه.
نامجون رو به سوآ گفت:
– راستی من حس کردم یه کم خستهای… بیا بریم از اون کافه روبهرویی بستنی بگیریم، هم استراحت میکنی هم خوش میگذره.
سوآ سرش رو تکون داد و با هم از مغازه خارج شدن.
در همین لحظه جین سریع به سمت صاحب مغازه رفت، با صدای آرومی گفت:
– همون گربهی سفید رو لطفاً برام آماده کن.
صاحب مغازه لبخند زد و گربه خوابآلود رو که حتی متوجه جابهجایی نشده بود، توی یک باکس مخصوص گذاشت.
جین با احتیاط باکس رو برداشت، از در پشتی مغازه بیرون رفت و گربه رو پشت ماشین گذاشت، بعد خیلی عادی برگشت توی مغازه، انگار هیچ اتفاقی نیفتاده.
– سوآ، بیا این سمت رو هم ببین… یه سری همستر بامزه آوردن.
سوآ با هیجان رفت سمت قفسهای همسترها و خم شد که نگاهشون کنه.
نامجون رو به سوآ گفت:
– راستی من حس کردم یه کم خستهای… بیا بریم از اون کافه روبهرویی بستنی بگیریم، هم استراحت میکنی هم خوش میگذره.
سوآ سرش رو تکون داد و با هم از مغازه خارج شدن.
در همین لحظه جین سریع به سمت صاحب مغازه رفت، با صدای آرومی گفت:
– همون گربهی سفید رو لطفاً برام آماده کن.
صاحب مغازه لبخند زد و گربه خوابآلود رو که حتی متوجه جابهجایی نشده بود، توی یک باکس مخصوص گذاشت.
جین با احتیاط باکس رو برداشت، از در پشتی مغازه بیرون رفت و گربه رو پشت ماشین گذاشت، بعد خیلی عادی برگشت توی مغازه، انگار هیچ اتفاقی نیفتاده.
- ۱۸.۲k
- ۲۳ مرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط