چشم مست یار من میخانه می ریزد بهم

چشم مست یار من میخانه می ریزد بهم
محفل مستانه را رندانه می ریزد بهم

دل پریشان میکند امواج گیسوی نگار
تا که موی آن پری بر شانه می ریزد بهم

قطره اشکی که می غلتد ز چشمانش به ناز
از تاثر مرغ دل را لانه میریزد بهم

ای دل آن نا مهربان گر مهربان گردد به من
از نشاط خاطری دنیا نمی ریزد بهم

خاطر مجموع یاران را به بزم اهل دل
نا سپاسی های آن بیگانه می ریزد بهم

روی آسایش ندیدیم از ریاکاران دهر
عیش ما را سبحه صد دانه می ریزد بهم

نازک است از بس نکویی رشته آرامشم
با نسیم بال یک پروانه می ریزد بهم
دیدگاه ها (۱)

آمد اما در نگاهش آن نوازشها نبودچشم خواب ‌آلوده‌اش را مستی ر...

بخت نافرجام اگر با عاشقان یاری کندیار عاشق سوز ما ترک دلازار...

شعرهایم مال تو ، این اوج احسان منستشعر من قیمت ندارد ، قیمتش...

ای تو الهام غزل های دل خسته ی منروشنی بخش دل تیره ی سر گشته ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط