★ازدواج اجباری...p¹

★ازدواج اجباری...p¹
من امروز ازدواج کردم!
البته نه به انتخاب خودم...
من و آقای مین یونگی همدیگر رو نمیخواستیم.
و فقط به خاطر یک دلیل ازدواج کردیم...
شراکت خانواده هامون!
می‌دونم مسخره به نظر میاد اما مجبور بودیم ازدواج کنیم!
رفتیم داخل خونه ای که قرار بود دو نفره داخلش زندگی کنیم..
گفتم:"آقای مین... فردا خانواده هامون میان اینجا تا صحبت کنیم، مادرم گفت که بهتون بگم فردا قراره ببینیمشون"
آروم گفت:"باشه اما میتونم یک خواهشی کنم؟"
_"چه خواهشی؟"
لبخند کوچکی زد و گفت:"منو یونگی صدا کن... وقتی میگی آقای مین معذب میشم... منم هانا صداتون کنم؟؟"
جواب دادم:"بله... هانا صدام کنید!"
نمی‌دونستم اون هم مثل من فرد دیگری رو دوست داره یا نه!
اما من...
یک شخص رو دوست داشتم که حتی بهش اعتراف نکرده بودم... با خودم گفتم فردا قبل از اینکه خانواده هامون بیان اینجا میرم و به ته‌یو اعتراف میکنم...
یونگی:
رفتم داخل اتاق و در رو بستم.
زنگ زدم به سوا...
اون دوست دخترم بود...
وقتی جواب داد گفت:"ازدواج کردی؟؟ وای مبارکه!"
آخه...
اون از کجا میدونست؟؟
_"سوا... تو از کجا می‌دونی؟؟؟"
با بغض گفت:"همه جا خبرش پخش شده... پسر رییس مین با دختر رییس لی ازدواج کرده! آخه چطور تونستی این کارو..."
پریدم وسط حرفش:"اون ازدواج اجباری بود سوا... مجبور بودم! اما مگه من اونو دوسش دارم که اینجوری میگی؟"
صدای گریه‌ش از پشت تلفن اذیت کننده بود...
قطع کرد...
بعدش چند بار بهش زنگ زدم و جواب نداد!!!
برام نوشت:*دیگه نمی‌خوام ببینمت... ازت متنفرم! الان هم بلاکت میکنم دیگه مزاحمم نشو!*
اون...
اون الان رسما بهم گفت که باید جدا شیم...
خیلی عصبانی بودم!
چشمام رو بستم که یکم خودم رو آروم کنم...هانا از آشپزخانه گفت:"یونگی... من نودل درست کردم، تو هم میخوری؟؟"
صدام رو صاف کردم و گفتم:"آره آره الان میام"
هانا:
یونگی اومد جلوم نشست.
یکم نودل خورد و بعد گفت:"ممنونم بابت شام"
با تعجب پرسیدم:"مطمئنی سیر شدی؟؟"
سرش رو تکون داد:"اوهوم"
احساس می‌کردم خیلی کلافه و خسته‌ست.
یک پتو آورد و نشست روی کاناپه...
آروم گفت:"شب بخیر"
_"نمیشه روی کاناپه بخوابی... پاشو پاشو من اینجا می‌خوابم"
_"هانا... برو روی تخت بخواب کاری با من نداشته باش"
فکر کنم از ازدواج با من واقعا ناراحته!
پس سکوت کردم و رفتم داخل اتاق...
خوابم برده بود که...
با صدای داد بیدار شدم!!
رفتم داخل سالن؛ یونگی نفس نفس میزد و مشخص بود کابوس دیده!
رفتم کنارش و گفتم:"چیزی نیست... یونگی فقط یک کابوس بوده... آروم باش؛ بزار برات آب بیارم"
میخواستم برم سمت آشپزخونه که دستم رو گرفت!
آروم گفت:"لطفا... بغلم کن هانا!"
با تردید دستم رو آروم باز کردم و بغلش کردم...
با اینکه هنوز نفسش گرفته بود گفت:"ببخشید هانا؛ آخه..."
وسط حرفش گفتم:"عذرخواهی نکن یونگی..."
با چشمای غمگینی نگاهم میکرد!
لبخند زدم و گفتم:"میخوای بیای رو تخت که کنارت باشم؟"
معذب سرش رو تکون داد.
رفتیم داخل اتاق و کنار هم به خواب رفتیم...



امیدوارم از این چند پارتی لذت ببرید...
_ آگاتا★
دیدگاه ها (۳)

★ازدواج من و بابات؟...p⁵(end)(*دو هفته بعد*)تهیونگ:توی روز ه...

★ازدواج من و بابات؟...p⁴(* ساعت ۵ *)رفتم داخل رستوران...تهیو...

(دلداده)ا/ت:آره شروع کردم به ناز کردن سرش تقریبا یه ۱۰ مین د...

(دلداده) رسیدم به خونه یونا از ماشین پیاده شدم و رفتم در زدم...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط