I Love you...
I Love you...
but I don't know...
How can I say this...
to you.
Part:86
(ویو:میرا)
که ناگهان...
صدای اسلحه اومد...
هر دوتامون نگاهمون،رفت به سمت در...
جونگکوک از اونجایی که باعث شد،از این موقعیت دل بکنه زیرلبی گفت:...
_:گندش بزنن...
و بعد نگاهامون رفت به سمت هم...
+:پاشو آقای جئون!
نیشخند کمرنگی زد...
گوشه ی لبمو بوسید و گفت:
_:امشب در رفتی یاقوت خانم😏!
چشمی براش چرخوندم...
خنده ی ریزی کرد...
_:باشه،باشه پاشدم!
و هر دو بلند شدیم...
شروع کردیم به مرتب کردن لباس هامون...
جونگکوک نمی دونست که چه اتفاقی داره میوفته...
ولی من؟
کاملا خبر داشتم...
دیدم که توی این وضعیت داره با کراواتش میجنگه...
آروم دستاشو زدم کنار،و شروع کردم به بستن براش...
تعجب کرده بود...
_:از کجا بلدی؟
لبخند کمرنگی زدم...
+:مامانم بهم یاد داده.
_:اون وقت مامانت از کجا یاد گرفته🤔🤭؟
نگاه تیزی بهش انداختم...
خنده شو یا اینکه نمی تونست قورت داد...
+:بفرما،تموم شد!
تو آینه نگاهی به خودش کرد...
و بعد برگشت سمت من...
_:مرسی یاقوت.
+:خواهش میکنم☺️.
و قفل در رو باز کرد...
صورت ها خندانمون حالا تبدیل شده بود به چهره هایی سرد...
هر دوتامون از راه جدایی به سمت پایین حرکت کردیم...
سکوت سنگین خودش رو به جای همهمه ها داده بود...
وقتی که به بالای پله ها رسیدم...
تا پارت بعدی مراقب خودتون باشین 💖.
#بیتیاس#جونگکوک#آرمی#فیک#فنفیکشن
but I don't know...
How can I say this...
to you.
Part:86
(ویو:میرا)
که ناگهان...
صدای اسلحه اومد...
هر دوتامون نگاهمون،رفت به سمت در...
جونگکوک از اونجایی که باعث شد،از این موقعیت دل بکنه زیرلبی گفت:...
_:گندش بزنن...
و بعد نگاهامون رفت به سمت هم...
+:پاشو آقای جئون!
نیشخند کمرنگی زد...
گوشه ی لبمو بوسید و گفت:
_:امشب در رفتی یاقوت خانم😏!
چشمی براش چرخوندم...
خنده ی ریزی کرد...
_:باشه،باشه پاشدم!
و هر دو بلند شدیم...
شروع کردیم به مرتب کردن لباس هامون...
جونگکوک نمی دونست که چه اتفاقی داره میوفته...
ولی من؟
کاملا خبر داشتم...
دیدم که توی این وضعیت داره با کراواتش میجنگه...
آروم دستاشو زدم کنار،و شروع کردم به بستن براش...
تعجب کرده بود...
_:از کجا بلدی؟
لبخند کمرنگی زدم...
+:مامانم بهم یاد داده.
_:اون وقت مامانت از کجا یاد گرفته🤔🤭؟
نگاه تیزی بهش انداختم...
خنده شو یا اینکه نمی تونست قورت داد...
+:بفرما،تموم شد!
تو آینه نگاهی به خودش کرد...
و بعد برگشت سمت من...
_:مرسی یاقوت.
+:خواهش میکنم☺️.
و قفل در رو باز کرد...
صورت ها خندانمون حالا تبدیل شده بود به چهره هایی سرد...
هر دوتامون از راه جدایی به سمت پایین حرکت کردیم...
سکوت سنگین خودش رو به جای همهمه ها داده بود...
وقتی که به بالای پله ها رسیدم...
تا پارت بعدی مراقب خودتون باشین 💖.
#بیتیاس#جونگکوک#آرمی#فیک#فنفیکشن
- ۳۹۲
- ۲۳ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط