Chapter Seven, Part ³³
Chapter Seven, Part ³³
+ چه تنبیهی؟ تنبیه برای نجات دادن جون یه نفر؟
^ نه برای نجات دادن جون یه نفر، بلکه برای به خطر انداختن جون خودت!
ناگهان نیشگونی که از بازوش گرفت باعث شد آغوشی که به وجود اومده بود متلاشی شه و جیمین بپره و جایی که روی بازوش درد گرفت رو بگیره.
+ آی!! پیری! چجوری میتونی هنوزم خشن.. ایش
چشماش رو چرخوند و بازوش رو مالید. نگاه استاد یو فرق کرد.
عصبانیتش تبدیل شد به ترکیبی از نگران و ترس و عشق. وقتی که جیمین دوباره صورتش رو دید استادش رو در آغوش کشید.
+ استاد یو.. اگه به خاطر تو نبود من الآن چشمام باز نبود. ازت برای نجات دادنم ممنونم. دیگه قرار نیست همچین کاری کنم و خودمو تو خطر بندازم، نظرت چیه اینبارو ببخشیم هوم؟
جونگ کوک شاهد ابراز علاقه استاد و شاگردی بود که نقش پدر پسر رو داشتن. بعد از عقب کشیدن از آغوش دوباره سوالات استاد یو برگشتن.
^ خب حالا باید بگی چه اتفاقی افتاد
+ استاد یوو!! بزار یه روز بگذره حالا بعدد
^ نخیرم، همین حالاشم از یسری چیزایی خبر دارم که تا تو کاملشون نکنی، آروم نمیگیرم
جیمین حالت چهره اش عوض شد.
+ خبر داری؟.. از چی دقیقا؟...
^ از اونجایی که تو حتی تو خواب و بیهوشی ام حواست به اطرافت هست.. چیزی که باید رو نتونستم از مغزت بیرون بکشم. تنها چیزی که فهمیدم اینه که تمامیه چیزایی که خودت دیده بودی چه تو خواب و چه وقتی که امپراطور رو اون روز گرفتی، امپراطور هم دیده..
+ دیده؟! خودش گفت یا خودت متوجه شدی؟
^ خودش گفت. و جالبیش اینه که نه کمتر و نه بیشتر، درست همون اندازه ای که خودت دیدی، دیده.. حداقل، این چیزی بود که خودش یادش بود
جیمین به فکر رفت. یعنی ممکنه چیزی که دیده بود و نمیخواست کسی بفهمه رو هم امپراطور دیده باشه؟..
^ البته، وقتی رفته بودم ملاقات امپراطور، گفت چیزی دیده که مخدوش بوده، انگار که قل و زنجیر شده باشه. انگار خودت اجازه نداده باشی کسی ببینتش
نه خب پس امپراطور هم نتونسته اون رو ببینه، خیالش راحت شد.
^ جیمین چیو مخفی میکنی؟ چرا چیزی که میدونی رو بهم نمیگی؟
+ استاد یو... خودم حلش میکنم باشه؟ نمیخواد الکی خودتو نگران کنی. این موضوع چیزیه بین من و اتفاقی که برای امپراطور افتاده، پس نمیخوام پای کس دیگه ای رو به این ماجرا باز کنم که مبادا اونم توی خطر بیفته
^ توی خطر؟ پس خودت میدونی داره چه اتفاقی میفته. چی دیدی؟ توی خواب داشتی از چیزی یا چمیدونم کسی میخواستی که ازت دور شه و رهات کنه. با چی رو به رو شده بودی؟
+ چیز مهمی نبود، مثل همیشه ارواحی که پاشون به همه ی ماجراها باز میشه
^ نگو مثل همیشه، نگو ارواحی که پاشون به همه ی ماجراها باز میشه. تو کسی نیستی که از هر ارواحی بترسه، اینم ماجرایی نیست که هر ارواحی پاش بهش باز بشه. آره بخشی از ترستو میزاریم پای اینکه ضعیف شده بودی و این تاثیر گذار بوده، ولی نمیتونه تمام ماجرا این باشه. مطمئنم چیزی دیدی و چیزی میدونی که باعث این حجم از ترست شده. باشه بهم نگو، ولی یادت باشه نباید بزاری ضعیفت کنه، فهمیدی؟
تو که به من هیچی نمیگی ولی هر وقت بخوای برای کمک بهت هستم.
جیمین با چشمایی که حالا حالتی خاص توشون بود به استاد یو نگاه کرد که از اتاق خارج شد.
کاملا درک میکرد که اون فقط نگرانشه ولی نمیخواست ریسک کنه و پای کسی رو به این ماجرا بکشونه.
.
.
مین داخل اتاقش نشسته بود و نگاهی به کتابی که توی دستش بود مینداخت.
اما افکارش جای دیگه ای میچرخید.. موهای روشنی که به اندازه ی ساقه های طلایی برنج زیر آفتاب میدرخشید روی چهره ای سایه انداخته بود که به تنهایی مسحور کننده بود.. چشم هایی که زیباتر از سنگ های درخشان کف رودخونه بود... با پلکی که زد همه چیز رو از ذهنش پروند و دوباره خطی که داشت میخوند رو از سر گرفت.
+ چه تنبیهی؟ تنبیه برای نجات دادن جون یه نفر؟
^ نه برای نجات دادن جون یه نفر، بلکه برای به خطر انداختن جون خودت!
ناگهان نیشگونی که از بازوش گرفت باعث شد آغوشی که به وجود اومده بود متلاشی شه و جیمین بپره و جایی که روی بازوش درد گرفت رو بگیره.
+ آی!! پیری! چجوری میتونی هنوزم خشن.. ایش
چشماش رو چرخوند و بازوش رو مالید. نگاه استاد یو فرق کرد.
عصبانیتش تبدیل شد به ترکیبی از نگران و ترس و عشق. وقتی که جیمین دوباره صورتش رو دید استادش رو در آغوش کشید.
+ استاد یو.. اگه به خاطر تو نبود من الآن چشمام باز نبود. ازت برای نجات دادنم ممنونم. دیگه قرار نیست همچین کاری کنم و خودمو تو خطر بندازم، نظرت چیه اینبارو ببخشیم هوم؟
جونگ کوک شاهد ابراز علاقه استاد و شاگردی بود که نقش پدر پسر رو داشتن. بعد از عقب کشیدن از آغوش دوباره سوالات استاد یو برگشتن.
^ خب حالا باید بگی چه اتفاقی افتاد
+ استاد یوو!! بزار یه روز بگذره حالا بعدد
^ نخیرم، همین حالاشم از یسری چیزایی خبر دارم که تا تو کاملشون نکنی، آروم نمیگیرم
جیمین حالت چهره اش عوض شد.
+ خبر داری؟.. از چی دقیقا؟...
^ از اونجایی که تو حتی تو خواب و بیهوشی ام حواست به اطرافت هست.. چیزی که باید رو نتونستم از مغزت بیرون بکشم. تنها چیزی که فهمیدم اینه که تمامیه چیزایی که خودت دیده بودی چه تو خواب و چه وقتی که امپراطور رو اون روز گرفتی، امپراطور هم دیده..
+ دیده؟! خودش گفت یا خودت متوجه شدی؟
^ خودش گفت. و جالبیش اینه که نه کمتر و نه بیشتر، درست همون اندازه ای که خودت دیدی، دیده.. حداقل، این چیزی بود که خودش یادش بود
جیمین به فکر رفت. یعنی ممکنه چیزی که دیده بود و نمیخواست کسی بفهمه رو هم امپراطور دیده باشه؟..
^ البته، وقتی رفته بودم ملاقات امپراطور، گفت چیزی دیده که مخدوش بوده، انگار که قل و زنجیر شده باشه. انگار خودت اجازه نداده باشی کسی ببینتش
نه خب پس امپراطور هم نتونسته اون رو ببینه، خیالش راحت شد.
^ جیمین چیو مخفی میکنی؟ چرا چیزی که میدونی رو بهم نمیگی؟
+ استاد یو... خودم حلش میکنم باشه؟ نمیخواد الکی خودتو نگران کنی. این موضوع چیزیه بین من و اتفاقی که برای امپراطور افتاده، پس نمیخوام پای کس دیگه ای رو به این ماجرا باز کنم که مبادا اونم توی خطر بیفته
^ توی خطر؟ پس خودت میدونی داره چه اتفاقی میفته. چی دیدی؟ توی خواب داشتی از چیزی یا چمیدونم کسی میخواستی که ازت دور شه و رهات کنه. با چی رو به رو شده بودی؟
+ چیز مهمی نبود، مثل همیشه ارواحی که پاشون به همه ی ماجراها باز میشه
^ نگو مثل همیشه، نگو ارواحی که پاشون به همه ی ماجراها باز میشه. تو کسی نیستی که از هر ارواحی بترسه، اینم ماجرایی نیست که هر ارواحی پاش بهش باز بشه. آره بخشی از ترستو میزاریم پای اینکه ضعیف شده بودی و این تاثیر گذار بوده، ولی نمیتونه تمام ماجرا این باشه. مطمئنم چیزی دیدی و چیزی میدونی که باعث این حجم از ترست شده. باشه بهم نگو، ولی یادت باشه نباید بزاری ضعیفت کنه، فهمیدی؟
تو که به من هیچی نمیگی ولی هر وقت بخوای برای کمک بهت هستم.
جیمین با چشمایی که حالا حالتی خاص توشون بود به استاد یو نگاه کرد که از اتاق خارج شد.
کاملا درک میکرد که اون فقط نگرانشه ولی نمیخواست ریسک کنه و پای کسی رو به این ماجرا بکشونه.
.
.
مین داخل اتاقش نشسته بود و نگاهی به کتابی که توی دستش بود مینداخت.
اما افکارش جای دیگه ای میچرخید.. موهای روشنی که به اندازه ی ساقه های طلایی برنج زیر آفتاب میدرخشید روی چهره ای سایه انداخته بود که به تنهایی مسحور کننده بود.. چشم هایی که زیباتر از سنگ های درخشان کف رودخونه بود... با پلکی که زد همه چیز رو از ذهنش پروند و دوباره خطی که داشت میخوند رو از سر گرفت.
- ۲۴۰
- ۲۶ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط