﴿ فصل ۱ قسمت ۶۳ ﴾
﴿ فصل ۱ قسمت ۶۳ ﴾
سکوت مرگباری بر قبرستان حاکم شد. آراد با دستانی لرزان به عقب رفت، انگار که با یک هیولای واقعی روبرو شده باشد. او به زنی نگاه میکرد که سالها در خانهاش بود، با او غذا خورده بود و او را برادر صدا کرده بود. اما حالا، آن چهرهی آشنا مثل یک نقاشیِ بارانخورده در حال پاک شدن بود.
سارا، یا همان موجودی که خودش را جای سارا جا زده بود، وقتی نگاه وحشتزدهی آراد را دید، دیگر تلاشی برای پنهان شدن نکرد. او با دستانی که حالا شبیه چنگال شده بود، تارهای موی سپیدش را از روی صورت چروکیدهاش کنار زد. صدای او دیگر آن طنینِ مهربانِ خواهرانه را نداشت؛ صدایی خشدار و چندشآور از گلوی او بیرون آمد.
او نگاهی به آنیا انداخت که با قدرت ایستاده بود و بعد، چشمانِ سرخ و مالامال از کینهاش را به آراد دوخت. لبخندی کج بر لبانش نشست که ردی از خونِ سیاه روی آن دیده میشد. او با لحنی که بوی مرگ میداد، زمزمه کرد: آراد... بیچاره آرادِ احمق. تمام این سالها دنبال نشونهی روی شونهاش میگشتی؟
او قدمی به سمت آراد برداشت و با لحنی که انگار دارد دربارهی یک ضیافت مجلل صحبت میکند، ادامه داد: میخوای بدونی سارای واقعی کجاست؟ اون شبِ سرد که گم شد رو یادته؟ وقتی پیداش کردم، خیلی ترسیده بود... و خیلی هم شیرین بود.
سارا ناگهان قهقهای بلند و مستانه زد و با لذتی شیطانی گفت: باید اعتراف کنم آراد... خواهرت واقعاً خوشمزه بود! گوشتش زیر دندونام حسابی نرم بود و خونش... اوه، خونش از هر شرابی که تا حالا خوردم گواراتر بود. من فقط جاش رو نگرفتم، من اون رو ذرهذره بلعیدم تا خودم به اون تبدیل بشم!
آراد احساس کرد تمام خون از بدنش خارج شد. فریادی از اعماق ریههایش کشید که بیشتر شبیه نالهی یک حیوان زخمی بود. او به زانو افتاد و دستانش را روی گوشهایش گذاشت، انگار میخواست این حقیقتِ وحشتناک را نشنود.
آنیا که شاهد این صحنهی منزجرکننده بود، لرزشی از نفرت در بدنش پیچید. او دست نیکی را رها کرد و قدمی جلو گذاشت. حالا دیگر موضوع فقط پس گرفتن قدرت نبود؛ موضوع نابود کردن هیولایی بود که زندگی یک خانواده را بلعیده بود. آنیا با صدایی که از خشم میلرزید گفت:دیگه کافیه... امشب آخرین شبیه که طعمِ خون رو چشیدی!
.........
سکوت مرگباری بر قبرستان حاکم شد. آراد با دستانی لرزان به عقب رفت، انگار که با یک هیولای واقعی روبرو شده باشد. او به زنی نگاه میکرد که سالها در خانهاش بود، با او غذا خورده بود و او را برادر صدا کرده بود. اما حالا، آن چهرهی آشنا مثل یک نقاشیِ بارانخورده در حال پاک شدن بود.
سارا، یا همان موجودی که خودش را جای سارا جا زده بود، وقتی نگاه وحشتزدهی آراد را دید، دیگر تلاشی برای پنهان شدن نکرد. او با دستانی که حالا شبیه چنگال شده بود، تارهای موی سپیدش را از روی صورت چروکیدهاش کنار زد. صدای او دیگر آن طنینِ مهربانِ خواهرانه را نداشت؛ صدایی خشدار و چندشآور از گلوی او بیرون آمد.
او نگاهی به آنیا انداخت که با قدرت ایستاده بود و بعد، چشمانِ سرخ و مالامال از کینهاش را به آراد دوخت. لبخندی کج بر لبانش نشست که ردی از خونِ سیاه روی آن دیده میشد. او با لحنی که بوی مرگ میداد، زمزمه کرد: آراد... بیچاره آرادِ احمق. تمام این سالها دنبال نشونهی روی شونهاش میگشتی؟
او قدمی به سمت آراد برداشت و با لحنی که انگار دارد دربارهی یک ضیافت مجلل صحبت میکند، ادامه داد: میخوای بدونی سارای واقعی کجاست؟ اون شبِ سرد که گم شد رو یادته؟ وقتی پیداش کردم، خیلی ترسیده بود... و خیلی هم شیرین بود.
سارا ناگهان قهقهای بلند و مستانه زد و با لذتی شیطانی گفت: باید اعتراف کنم آراد... خواهرت واقعاً خوشمزه بود! گوشتش زیر دندونام حسابی نرم بود و خونش... اوه، خونش از هر شرابی که تا حالا خوردم گواراتر بود. من فقط جاش رو نگرفتم، من اون رو ذرهذره بلعیدم تا خودم به اون تبدیل بشم!
آراد احساس کرد تمام خون از بدنش خارج شد. فریادی از اعماق ریههایش کشید که بیشتر شبیه نالهی یک حیوان زخمی بود. او به زانو افتاد و دستانش را روی گوشهایش گذاشت، انگار میخواست این حقیقتِ وحشتناک را نشنود.
آنیا که شاهد این صحنهی منزجرکننده بود، لرزشی از نفرت در بدنش پیچید. او دست نیکی را رها کرد و قدمی جلو گذاشت. حالا دیگر موضوع فقط پس گرفتن قدرت نبود؛ موضوع نابود کردن هیولایی بود که زندگی یک خانواده را بلعیده بود. آنیا با صدایی که از خشم میلرزید گفت:دیگه کافیه... امشب آخرین شبیه که طعمِ خون رو چشیدی!
.........
- ۲۸۶
- ۰۱ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط