.
.
لطف کن، امروز را تنها به من ارفاق کن
لحظه ای از وقتِ خود را هم به من انفاق کن
برف و پاییز و هوا سرد است و من آواره ام
سخت سرما خورده ام من، کرسی ات را داغ کن
باز سرما استخوان سوز است و ره پُر پیچ و خَم
نا امیدی را به چشمت، امر بر قشلاق کن
دعوتم کن تا بیایم، حالِ من بهتر شود
خوش اگر بگذشت، مِهرم را به دل سنجاق کن
چشم تو مانند دریا، ابرویت همچون افق
چشمِ من روشن به دریاهایِ خوش آفاق کن
هر چه من سردم تو اما گرم هستی نازنین
یا مرا بر خود بخوان یا عزم بر ییلاق کن
من به سرما نیز، دلگرم از خیالاتِ توام
پس بیا چون خاطرت، در سینه ام اطراق کن
لطف کن، امروز را تنها به من ارفاق کن
لحظه ای از وقتِ خود را هم به من انفاق کن
برف و پاییز و هوا سرد است و من آواره ام
سخت سرما خورده ام من، کرسی ات را داغ کن
باز سرما استخوان سوز است و ره پُر پیچ و خَم
نا امیدی را به چشمت، امر بر قشلاق کن
دعوتم کن تا بیایم، حالِ من بهتر شود
خوش اگر بگذشت، مِهرم را به دل سنجاق کن
چشم تو مانند دریا، ابرویت همچون افق
چشمِ من روشن به دریاهایِ خوش آفاق کن
هر چه من سردم تو اما گرم هستی نازنین
یا مرا بر خود بخوان یا عزم بر ییلاق کن
من به سرما نیز، دلگرم از خیالاتِ توام
پس بیا چون خاطرت، در سینه ام اطراق کن
- ۳۵۴
- ۲۰ آذر ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط