جلاد

جلاد
𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟎𝟕

به ورودی عمارت رسید، در عمارت رو باز کرد.
راهروی عمارت غرق سکوت بود.
صدای قدم‌های جئون روی سنگ‌های سرد راهرو می‌پیچید.
کتش رو از تنش درآورد و روی مبل انداخت.
دکمه‌های سرآستینش رو باز کرد.
هنوز ذهنش توی همون جلسه مونده بود.
صدای آروم یکی از خدمه سکوت رو شکست.
_ارباب... شام آماده‌ست.
بدون اینکه برگرده گفت
_نمیخوام.
چند ثانیه بعد خدمه دوباره آروم گفت
_پس قهوه براتون بیارم ارباب؟
جئون مکث کوتاهی کرد.
_تلخ.
_چشم ارباب.
چند دقیقه بعد فنجون قهوه روی میز قرار گرفت.
خدمه بی‌صدا از اتاق خارج شد.
جئون روبه‌روی مانیتور نشست.
یکی یکی فایل‌ها رو باز کرد.
گزارش نگهبان‌ها...
دوربین‌ها...
نقشه‌ی عمارت...
زمان ورود و خروج...
همه‌چیز رو دوباره از اول خوند.
هرچی بیشتر می‌گشت...
کمتر چیزی پیدا می‌کرد.
فنجون قهوه خالی شد.
بعد سیگار اول...
دومی...
سومی...
دود خاکستری آروم توی اتاق پخش میشد.
بالاخره خستگی به چشم‌هاش غلبه کرد.
چراغ اتاق رو خاموش کرد.
روی تخت دراز کشید.
...
همه‌جا تاریک بود.
مه...
فقط مه.
جئون آروم قدم برمی‌داشت.
هر مسیری که انتخاب می‌کرد، دوباره به همون نقطه برمی‌گشت.
هیچ صدایی نبود.
نه بادی...
نه آدمی...
نه حتی سایه‌ای.
ایستاد.
به اطرافش نگاه کرد.
_کسی اینجاست...؟
فقط سکوت.
دوباره راه افتاد.
هرچی جلوتر می‌رفت...
مه غلیظ‌تر می‌شد.
نفس کشیدن سخت‌تر.
انگار هوا سنگین شده بود.
قدم‌هاش تندتر شد.
اما هیچ راه خروجی پیدا نمی‌شد.
احساس می‌کرد چیزی رو گم کرده...
ولی حتی یادش نمی‌اومد چی.
یه حس عجیب...
یه تنهایی بی‌انتها...
...
جئون با نفس بریده از خواب پرید.
چند لحظه فقط به سقف خیره موند.
نفس‌هاش منظم نمی‌شدن.
دستش رو روی صورتش کشید.
همه‌چیز ساکت بود.
اما اون حس گم شدن...
هنوز از بین نرفته بود.

____
اگه از این پارت خوشتون اومد، خوشحال میشم نظرتون رو برام کامنت کنین، خوندن کامنت‌هاتون کلی بهم انگیزه میده💋🤍
دیدگاه ها (۴)

جلاد𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟎𝟖نور کم‌رنگ صبح از لای پرده‌ها وارد اتاق میشد.جئون...

‌ ‌ ‌ ‌ درخواستیا:

جلاد𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟎𝟔_حرفت از روی فکر بود...!مرد منتظر ادامه حرفش موند...

جلاد𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟎𝟓درِ سالن کنفرانس باز شد.همه‌ی افراد حاضر، همزمان ...

جلاد𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟎𝟐صبح روز بعد، عمارت مثل همیشه غرق سکوت بود، خدمتکا...

#دختر_قمار_بازSeason : ¹Part : ³⁴ویو اِلا___همه چیز…کم‌کم مح...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط