سناریو

سناریو
_____________________________________
هیچ پیامی از طرف چویا نیومده بود چه امروز چه دیروز.
دازای عصبانی میشه و با خودش میگه:(اوسامو تو استاد گند زدنی نه؟).
سرگردون تو تو خونه راه می‌رفت تا اینکه وارد اتاق شد و چشمش به کلید چویا افتاد که روی میز بودش.
دازای نفسش بند اومد و با اظطراب دوان دوان به سمت گوشیش رفت تا زنگ بزنه به چویا.
یه بوق، دو بوق،سه بوق و الی تا آخر.
دازای بعد چند ثانیه میگه:(بگیر بگیر، لطفا بگیر......)
چویا جواب نداد که نداد.
روی مبل میشینه سرشو بین دستاشو می‌گیره، برای اولین بار بعد چند وقت قلبش انقدر تند میزنه.

ویو چویا:
خونه ی دوست چویا(من میزنم د همون دوست چویاست دیگه ارع)
دوست چویا با یه لیوان قهوه میره تو اتاقی که چویا خوابیده بود.
چویا با موهای شلخته و چشمای پف کرده روی تخت نشسته بود.
د:بالاخره بیدار شدی . حالت بهتره؟دیشب حالت خیلی بد بود داشتی از نگرانی می‌لرزیدی.
چویا حرفی نمیزنه و فقط سرش و میندازه پایین.
موبایلشو برمی‌داره ، هیچ تماس جدیدی نی.
این بدترش میکنه و میگه:(فکر کنم دیگه براش مهم نیستم).
دوست چویا پوفی می‌کشد و کنار چویا میشینه و میگه:اوسامو اگه چیزی بلد باشه قطعا اون کار خرابکاریه. ولی اون تورو دوست داره و براش مهمی اینو همه میدونن حتی خودش، که ازش فرار می).
حرفش تموم نشده بود که یهو صدای زنگ گوشی اتاقو پر میکنه، دازای زنگ زده بود.
چویا سرش داغ میشه و دستاش میلرزه(خودم اینجوریم موقع های حساس شمارو نمیدونم).
جواب نمیده*.
دوست چویا نگاش میکنه و میگه جواب نمیدی؟
چویا:نمیتونم........
دازای یه بار دیگه هم زنگ میزنه ولی بازم جواب نمیده.

ویو دازای:
گوشیشو روی پیشونیش فشار میده :بردار خواهش می‌کنم.
چویا جواب نمیده.
دازای صبرش تموم میشه و کیلیدو برمی‌داره و میزنه بیرون.
تقققققق،درو محکم میبنده.
من:پرت کردن دمپایی خانم حکمت سمتش*اروم ببند گرونه(*T^T)
_______________________________________
بفرمایید(._.)
#سناریو
#سوکوکو
#بانگو
دیدگاه ها (۹)

خو بریم ادامه~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~دازای؛(اگه اتفاقی براش...

________________بیا پایین تر.....................تویی که میا...

سناریو🎀--------------------------یه روز چویا با دازای خان دع...

#عشق_مافیای_منپارت۶دازای بوسه ای روی لب چوکی میزاره اروم ولی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط