p
p9༛̥⃝༛̥⃝
بیو مارسل ( قیافش اسلاید بعدی)
قشنگ معلومه داره از حرفام لذت میبره البته که همش ماله حقوقه ولی خب...
* اگر اجازه بدین من یه کاری دارمو باید برم
- به من نگفتی
* باید میگفتم
شروع کردم به جمع کردنه وسایل
^ کارت که تموم شد میرسونمت
هیچ راهی نداشتم جز اینکه بزارم ردیف منو برسونه
* قبوله
^ پایین منتظرم
ردلف از اتاق رفت بیرون و ویلیام به من حمله ور شدو صورتم رو محکم گرفت درد تو فکم میپیچید از ترس دستام داشت میلرزید اشک تو چشمام جمع شده بود بغض مثل سیم خاردار به گلوم فشار میاورد با عصبانیت تو چشمام جست و جو میکرد
- نمیخوام نزدیک ردلف شی فهمیدی حالا هم بهم میگی کدوم گوری میخوای بری ( داد)
با اون صدا نت. هستم گریه ی خودمو کنترل کنم و اشک از چشمام جاری شد
چشماش از تعجب و پشیمونی گشاد شد دستش دور فکم شل شد صورتم رو ازش کشیدم بیرون سرمو انداختم پایین و اشک هامو پاک کردم و چهره ی سردی رو به خودم گرفتم و با بغض شروع کردم به جواب دادن به سوالش
* من قرار نبود.. جایی... برم.. اینو گفتم که پاشو از اتاق کار من بزاره بیرون
درواقع از بیرون رفتنم ترسیدن از رفتارش ترسیدم
* حالا برو بیرون کار دارم
- اما تو میخواستی بری بیرون..
* اره قبل از اینکه به خاطر یه غذا خوردن بهم حمله کنن میخواستم
- خیله خب منم میرم تو دفترم کاری داشتی من...
* نیازی بهت ندارم.. بیرون
بدون هیچ نگاهی بهش شروع کردم به برداشتن تلفن هنوز هم وایساده بود و داشت نگام میکرد تا اینکه بالاخره رفت بیرون و راسل تو اتاقم موند
بدون اختیار تلفن رو کبوندم داد زدم و دستمو گذاشتم رو صورتمو به عقب بردم
√ حالت خوبه مارسل؟
نگرانی تو صداش معلوم بود تقریبا حضورش رو فراموش کرده بودم دستمو از روی چشمام برداشتم و بهش نگاه کردم و با یه لبخندی گفتم * نه فقط عصبی بودم میتونی بری
سری تکون دادن از اتاق خارج شد
یادم افتاد به ایتن تلفن رو برداشتم و زنگ زدم
×بفرمایین اقای مارسل
* الان بیا کارت دارم
× بله
در زدو اومد تو بهش اشاره کردم که بشینه
* بابت قهوه ممنونم من تو این شرکت کسیو ن ارم میتونم به تو اعتماد کنم؟
× بله حتما من همیشه هستم اقا
* بهم نگو اقا بگو مارسل مثل رفیق هرجور خواستی صحبت کن فحش هم ازاده
یه چشمک زدمو گفتم: ناهار خوردی
× نه میخواستم بخورم
* خوبه پس باهم میریم
× باشه بریم
بلند شدم و بهش اشاره کردم
همراهم اومد و از پله ها رفتیم پایین
بیو ویلیام
داشتم میرفتم برای ناهار که مارسل و با اون پسره.. اسمش چی بود... ایتن با اون ایتن دارن از پله ها میرن مشکوک شدم
- هی راسل باید باهاش بری خیر سرت بادسگارشی هرچی شد خبرم بده
سری تکون دادو رفت
بیو مارسل
× ولی با چی قراره بریم
* از موتور که نمیترسی
رفتیم سمت موتور قشنگم و یه کلاه کاسکت مشکی بهش دادم
* میترسی؟
دیدم با تعجب فقط نگام رفتم سمتشو کلاه و گذاشتم رو سرش داشتم براش میبستم که گفت : چشماتو دوست دارم
* واقعا؟ ممنونم
× تا حالا همچین رنگی ندیدم خیلی خاصه
* بسه دیگه در رو میشم.. تموم شد سوار شو
س. ار موتور شدمو اونم پشتم نشستم محکم منو گرفت رفیقه خوبیه باید به اکیپ اضافش کنم
×تو فکری مارسل
* نه دارم به این فکر میکنم که تورو به اکیپ اضافه کنم
× چه جور اکیپی
* منو یکی از رفیق هام یه گروه داریمو تو کلاب کار میکنیم اگه خواستی. .
× معلومه که قبوله
* خوبه پس امشب ساعت 10 میام دنبالت باشه
× قبول رفیق
بیو ویلیام
داشتم میرفتم خونه که راسل اومد
√ ویلیام ویلیااااام
- اروم تر وی شده
√ اون پسره بود ایتن رفته تو اکیپ مارسل و ساعت 10 میرن کلاب
- مگه قرار نبود کارشو ول کنه
√ خب نکرده
- دارم براش
تا پارت بعد بااااای
بیو مارسل ( قیافش اسلاید بعدی)
قشنگ معلومه داره از حرفام لذت میبره البته که همش ماله حقوقه ولی خب...
* اگر اجازه بدین من یه کاری دارمو باید برم
- به من نگفتی
* باید میگفتم
شروع کردم به جمع کردنه وسایل
^ کارت که تموم شد میرسونمت
هیچ راهی نداشتم جز اینکه بزارم ردیف منو برسونه
* قبوله
^ پایین منتظرم
ردلف از اتاق رفت بیرون و ویلیام به من حمله ور شدو صورتم رو محکم گرفت درد تو فکم میپیچید از ترس دستام داشت میلرزید اشک تو چشمام جمع شده بود بغض مثل سیم خاردار به گلوم فشار میاورد با عصبانیت تو چشمام جست و جو میکرد
- نمیخوام نزدیک ردلف شی فهمیدی حالا هم بهم میگی کدوم گوری میخوای بری ( داد)
با اون صدا نت. هستم گریه ی خودمو کنترل کنم و اشک از چشمام جاری شد
چشماش از تعجب و پشیمونی گشاد شد دستش دور فکم شل شد صورتم رو ازش کشیدم بیرون سرمو انداختم پایین و اشک هامو پاک کردم و چهره ی سردی رو به خودم گرفتم و با بغض شروع کردم به جواب دادن به سوالش
* من قرار نبود.. جایی... برم.. اینو گفتم که پاشو از اتاق کار من بزاره بیرون
درواقع از بیرون رفتنم ترسیدن از رفتارش ترسیدم
* حالا برو بیرون کار دارم
- اما تو میخواستی بری بیرون..
* اره قبل از اینکه به خاطر یه غذا خوردن بهم حمله کنن میخواستم
- خیله خب منم میرم تو دفترم کاری داشتی من...
* نیازی بهت ندارم.. بیرون
بدون هیچ نگاهی بهش شروع کردم به برداشتن تلفن هنوز هم وایساده بود و داشت نگام میکرد تا اینکه بالاخره رفت بیرون و راسل تو اتاقم موند
بدون اختیار تلفن رو کبوندم داد زدم و دستمو گذاشتم رو صورتمو به عقب بردم
√ حالت خوبه مارسل؟
نگرانی تو صداش معلوم بود تقریبا حضورش رو فراموش کرده بودم دستمو از روی چشمام برداشتم و بهش نگاه کردم و با یه لبخندی گفتم * نه فقط عصبی بودم میتونی بری
سری تکون دادن از اتاق خارج شد
یادم افتاد به ایتن تلفن رو برداشتم و زنگ زدم
×بفرمایین اقای مارسل
* الان بیا کارت دارم
× بله
در زدو اومد تو بهش اشاره کردم که بشینه
* بابت قهوه ممنونم من تو این شرکت کسیو ن ارم میتونم به تو اعتماد کنم؟
× بله حتما من همیشه هستم اقا
* بهم نگو اقا بگو مارسل مثل رفیق هرجور خواستی صحبت کن فحش هم ازاده
یه چشمک زدمو گفتم: ناهار خوردی
× نه میخواستم بخورم
* خوبه پس باهم میریم
× باشه بریم
بلند شدم و بهش اشاره کردم
همراهم اومد و از پله ها رفتیم پایین
بیو ویلیام
داشتم میرفتم برای ناهار که مارسل و با اون پسره.. اسمش چی بود... ایتن با اون ایتن دارن از پله ها میرن مشکوک شدم
- هی راسل باید باهاش بری خیر سرت بادسگارشی هرچی شد خبرم بده
سری تکون دادو رفت
بیو مارسل
× ولی با چی قراره بریم
* از موتور که نمیترسی
رفتیم سمت موتور قشنگم و یه کلاه کاسکت مشکی بهش دادم
* میترسی؟
دیدم با تعجب فقط نگام رفتم سمتشو کلاه و گذاشتم رو سرش داشتم براش میبستم که گفت : چشماتو دوست دارم
* واقعا؟ ممنونم
× تا حالا همچین رنگی ندیدم خیلی خاصه
* بسه دیگه در رو میشم.. تموم شد سوار شو
س. ار موتور شدمو اونم پشتم نشستم محکم منو گرفت رفیقه خوبیه باید به اکیپ اضافش کنم
×تو فکری مارسل
* نه دارم به این فکر میکنم که تورو به اکیپ اضافه کنم
× چه جور اکیپی
* منو یکی از رفیق هام یه گروه داریمو تو کلاب کار میکنیم اگه خواستی. .
× معلومه که قبوله
* خوبه پس امشب ساعت 10 میام دنبالت باشه
× قبول رفیق
بیو ویلیام
داشتم میرفتم خونه که راسل اومد
√ ویلیام ویلیااااام
- اروم تر وی شده
√ اون پسره بود ایتن رفته تو اکیپ مارسل و ساعت 10 میرن کلاب
- مگه قرار نبود کارشو ول کنه
√ خب نکرده
- دارم براش
تا پارت بعد بااااای
- ۹۲۹
- ۰۵ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط