★گیتار ما؟...P¹(End)
★گیتار ما؟...P¹(End)
از کنسرت برمیگشتم...
بالاخره تونسته بودم برم کنسرت!
سوار تاکسی بودم و به فیلمهایی که از کنسرت گرفته بودم نگاه میکردم...
از ته دل خوشحال و در عین حال غمگین بودم!
لحظات خوش، سریع میگذرن!
وقتی رسیدم خونه؛ انقدر خوابم میومد که سریع خوابم برد!
صبح با صدای آروم مامانم بیدار شدم....
چون قرار بود برم گیتار بخرم به مامانم گفته بودم زود بیدارم کنه! زود حاضر شدم و با تاکسی راه افتادم.
وقتی رفتم داخل مغازه...
صدای گیتار میومد!
به طرز عجیبی با صدای گیتار اون آدم غرق آرامش شدم!
چند قدم رفتم جلو و...
چی؟؟؟؟
الان چی دیدم؟؟؟؟؟
اون شوگا بودددد!!!!
کسی که توی مغازه گیتار میزد اون بود!!!!
یهو خونسرد گفت:"ساز خوبیه آقای کانگ."
_"س..سلام"
آقای کانگ گفت:"سلام ههسو خوبی دخترم؟"
با اضطراب گفتم:"ممنونم آجوشی... فکر کنم بد موقع اومدم."
یونگی چند لحظه بهم نگاه کرد و با لبخند پنهانی گفت:"چرا انقدر اضطراب داری؟آرمی هستی؟؟"
_"ب..بله دیشب هم کنسرتتون بودم..."
_"اووو خیلی هم عالی."
با هم عکس گرفتیم و یکم حرف زدیم...
وقتی گیتارش رو خرید بهم گفت:"این ساز برای تو"
_"چی؟؟"
_"ساز خوبیه... این گیتار برای تو!"
یونگی:
دختر زیبایی بود...
میخواستم خوشحالش کنم پس تصمیم گرفتم اون گیتار رو بهش بدم...
اولش قبول نکرد؛ اما بعدش با نگاه مخصوصم بهش فهموندم حق انتخابی نداره!
از مغازه خارج شدم و رفتم سمت خونهی جیهوپ؛ میخواستم راجب آهنگ جدید صحبت کنم!
(* ۲ روز بعد *)
ههسو:
اون گیتار...
به قدری برام اهمیت داشت که نمیتونستم بهش توجه نکنم!
نواختن گیتاری که دستهای یونگی بهش خورده بود واقعا بهم حس خوبی میداد...
موبایلم زنگ خورد و شماره ناشناس بود!
_"الو؟"
_"سلام ههسو... من شوگا ام یا آگوستدی یا یونگی! وای... چیزه... ههسو؛ میتونیم همو ببینیم؟؟"
الان کی با من تماس گرفته؟؟؟
شوگا؟؟
الان اون انقدر مضطربه؟؟؟
و میخواد ما هم رو ببینیم؟؟؟
یونگی:
استرس زیادی داشتم!
از آقای کانگ شمارهی ههسو رو گرفته بودم تا بهش بگم همون ببینیم... من عاشق شده بودم! اونم توی یک نگاه!!
داخل رستوران، منتظر بودم...
از دور ههسو رو دیدم!
ضربان قلبم خیلی تند میزد...
_"آقای مین؟؟ سلام... راستش تا ندیده بودمتون باورم نمیشد بهم زنگ زدید!"
با مکثی گفتم:"س..سلام. راستش کار مهمی داشتم!"
_"چی؟؟ چیزی شده؟؟"
وای بالاخره میخواستم بگم!
نفسی کشیدم...
_"ههسو... به عشق در نگاه اول باور داری؟؟ منم باور نداشتم! تا وقتی که... تا وقتی که تورو دیدم! باور کن میخواستم همونجا بگم چقدر ازت خوشم اومده! من اصلا همچنین آدمی نیستم که اینجوری عاشق بشم آخه! شمارت رو از آقایکانگ گرفتم که بگم... ههسو میشه عاشقم باشی؟ میشه اون گیتار که الان گیتار توعه... بشه گیتار ما؟؟؟"
ههسو:
گیتار ما؟؟
شوگا اینو میگفت؟؟
عشق در نگاه اول؟؟؟
اره...
منم به عشق در نگاه اول باور نداشتم...
تا شوگا رو تو مغازه دیدم!
دست خودم نبود اما...
رفتم کنارش نشستم...
بعد نگاهی گفتم:"اگه قبول نکنم احمقم!"
خندید!
شروع به بوسیدنش کردم!
لپهاش گل انداخته بود...
یهو دستمو گرفت و برد بیرون از کافه...
تا حالا انقدر هیجانی ندیده بودمش!
یهو گفت:"میدونی چیه؟ دوست دارم ههسو! دوست دارم..."
شروع به بوسیدنم کرد و حالا لپهای من گل انداخته بود!
منم گفتم:"میدونی چیه یونگی؟ گیتار من میشه گیتار ما!"
_"گیتار ما..."
_"آره یونگی گیتار ما!"
گیتار ما...
کلمهای که باعث شد من و یونگی یک استودیو افتتاح کنیم!
به عنوان زوجی شناخته شدیم که از روز اول رابطشون، کلی ایده داشتیم!
گاهی میفهمی بعضی آدم ها برای هم ساخته شدن...
مثل من و یونگی!!
یک تک پارتی از آقای مین... چطور بود؟؟
_ آگاتا★
از کنسرت برمیگشتم...
بالاخره تونسته بودم برم کنسرت!
سوار تاکسی بودم و به فیلمهایی که از کنسرت گرفته بودم نگاه میکردم...
از ته دل خوشحال و در عین حال غمگین بودم!
لحظات خوش، سریع میگذرن!
وقتی رسیدم خونه؛ انقدر خوابم میومد که سریع خوابم برد!
صبح با صدای آروم مامانم بیدار شدم....
چون قرار بود برم گیتار بخرم به مامانم گفته بودم زود بیدارم کنه! زود حاضر شدم و با تاکسی راه افتادم.
وقتی رفتم داخل مغازه...
صدای گیتار میومد!
به طرز عجیبی با صدای گیتار اون آدم غرق آرامش شدم!
چند قدم رفتم جلو و...
چی؟؟؟؟
الان چی دیدم؟؟؟؟؟
اون شوگا بودددد!!!!
کسی که توی مغازه گیتار میزد اون بود!!!!
یهو خونسرد گفت:"ساز خوبیه آقای کانگ."
_"س..سلام"
آقای کانگ گفت:"سلام ههسو خوبی دخترم؟"
با اضطراب گفتم:"ممنونم آجوشی... فکر کنم بد موقع اومدم."
یونگی چند لحظه بهم نگاه کرد و با لبخند پنهانی گفت:"چرا انقدر اضطراب داری؟آرمی هستی؟؟"
_"ب..بله دیشب هم کنسرتتون بودم..."
_"اووو خیلی هم عالی."
با هم عکس گرفتیم و یکم حرف زدیم...
وقتی گیتارش رو خرید بهم گفت:"این ساز برای تو"
_"چی؟؟"
_"ساز خوبیه... این گیتار برای تو!"
یونگی:
دختر زیبایی بود...
میخواستم خوشحالش کنم پس تصمیم گرفتم اون گیتار رو بهش بدم...
اولش قبول نکرد؛ اما بعدش با نگاه مخصوصم بهش فهموندم حق انتخابی نداره!
از مغازه خارج شدم و رفتم سمت خونهی جیهوپ؛ میخواستم راجب آهنگ جدید صحبت کنم!
(* ۲ روز بعد *)
ههسو:
اون گیتار...
به قدری برام اهمیت داشت که نمیتونستم بهش توجه نکنم!
نواختن گیتاری که دستهای یونگی بهش خورده بود واقعا بهم حس خوبی میداد...
موبایلم زنگ خورد و شماره ناشناس بود!
_"الو؟"
_"سلام ههسو... من شوگا ام یا آگوستدی یا یونگی! وای... چیزه... ههسو؛ میتونیم همو ببینیم؟؟"
الان کی با من تماس گرفته؟؟؟
شوگا؟؟
الان اون انقدر مضطربه؟؟؟
و میخواد ما هم رو ببینیم؟؟؟
یونگی:
استرس زیادی داشتم!
از آقای کانگ شمارهی ههسو رو گرفته بودم تا بهش بگم همون ببینیم... من عاشق شده بودم! اونم توی یک نگاه!!
داخل رستوران، منتظر بودم...
از دور ههسو رو دیدم!
ضربان قلبم خیلی تند میزد...
_"آقای مین؟؟ سلام... راستش تا ندیده بودمتون باورم نمیشد بهم زنگ زدید!"
با مکثی گفتم:"س..سلام. راستش کار مهمی داشتم!"
_"چی؟؟ چیزی شده؟؟"
وای بالاخره میخواستم بگم!
نفسی کشیدم...
_"ههسو... به عشق در نگاه اول باور داری؟؟ منم باور نداشتم! تا وقتی که... تا وقتی که تورو دیدم! باور کن میخواستم همونجا بگم چقدر ازت خوشم اومده! من اصلا همچنین آدمی نیستم که اینجوری عاشق بشم آخه! شمارت رو از آقایکانگ گرفتم که بگم... ههسو میشه عاشقم باشی؟ میشه اون گیتار که الان گیتار توعه... بشه گیتار ما؟؟؟"
ههسو:
گیتار ما؟؟
شوگا اینو میگفت؟؟
عشق در نگاه اول؟؟؟
اره...
منم به عشق در نگاه اول باور نداشتم...
تا شوگا رو تو مغازه دیدم!
دست خودم نبود اما...
رفتم کنارش نشستم...
بعد نگاهی گفتم:"اگه قبول نکنم احمقم!"
خندید!
شروع به بوسیدنش کردم!
لپهاش گل انداخته بود...
یهو دستمو گرفت و برد بیرون از کافه...
تا حالا انقدر هیجانی ندیده بودمش!
یهو گفت:"میدونی چیه؟ دوست دارم ههسو! دوست دارم..."
شروع به بوسیدنم کرد و حالا لپهای من گل انداخته بود!
منم گفتم:"میدونی چیه یونگی؟ گیتار من میشه گیتار ما!"
_"گیتار ما..."
_"آره یونگی گیتار ما!"
گیتار ما...
کلمهای که باعث شد من و یونگی یک استودیو افتتاح کنیم!
به عنوان زوجی شناخته شدیم که از روز اول رابطشون، کلی ایده داشتیم!
گاهی میفهمی بعضی آدم ها برای هم ساخته شدن...
مثل من و یونگی!!
یک تک پارتی از آقای مین... چطور بود؟؟
_ آگاتا★
- ۱.۲k
- ۰۴ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط