Royal Veil Part زیر آفتاب دانشگاه
Royal Veil — Part 2: زیر آفتاب دانشگاه
---
دانشگاه سلطنتی سئول.
محوطه شلوغ بود، دانشجوها با لپتاپ و قهوه در رفتوآمد.
جونگکوک از کنارش راه میرفت، فاصلهش دقیق اما نامحسوس.
چند دختر جلوی تهیونگ رو گرفتن:
– پرنس! میشه یه عکس بگیریم؟
تهیونگ با خونسردی لبخند زد.
– البته. ولی فقط یکی.
وقتی مشغول عکس گرفتن بودن، یکی از پسرها از پشت جمعیت حرکتی کرد — دستش داخل کاپشنش رفت.
چشم جونگکوک برق زد. در یک لحظه خودش رو جلو انداخت، دست اون مرد رو گرفت و به زمین کوبید.
جمعیت جیغ کشید.
پسر فریاد زد:
– من فقط میخواستم خودکارمو از جیبم دربیارم!
سکوت.
تهیونگ دستهاش رو توی جیب گذاشت، به جونگکوک نزدیک شد و آرام گفت:
– خب… حالا همهی دانشگاه فکر میکنن دیوونهای.
جونگکوک نفسنفس میزد، اما گفت:
– ترجیح میدم دیوونه باشم تا بیدفاع.
تهیونگ لبخند کجی زد، خم شد و زیر گوشش گفت:
– شاید ازت خوشم اومد، بادیگارد.
و با لبخند از جمعیت دور شد.
جونگکوک اما هنوز صدای تپش قلبش رو حس میکرد.
برای اولین بار، حس کرد تهیونگ فقط یک پرنس مغرور نیست — چیزی در چشماش بود… چیزی خطرناک و زیبا.
---
صبح بعد، نور ملایم آفتاب از میان پنجرههای بزرگ خوابگاه سلطنتی دانشگاه میتابید. تهیونگ پشت میز نشسته بود و لپتاپش را نگاه میکرد، اما افکارش جاهای دیگری پرسه میزد.
صدای تق تق در زد.
– بیا تو.
جونگکوک وارد شد، با همان نظم همیشگی. موهایش کمی نامرتب بود، اما یونیفرم سادهی مشکیاش بینقص بود.
– صبح بخیر، اعلیحضرت.
تهیونگ بدون اینکه سرش را بلند کند، گفت:
– گفتم دیگه اینطوری صدام نزن.
– عادت کردن زمان میبره.
– پس سریعتر عادت کن. چون من از کلمهی "اعلیحضرت" حس خفگی میگیرم.
جونگکوک لبهایش را محکم بست، چیزی نگفت. سکوت سنگینی بینشان افتاد تا اینکه تهیونگ آهی کشید و لپتاپش را بست.
– امروز کلاس هنر مدرن دارم. بعدش هم مصاحبهی کوتاه با مجلهی دانشگاه. تو هم باید باشی، البته مثل همیشه در نقش همکلاسی مرموز من.
– بله.
– چرا هیچوقت سؤال نمیپرسی؟
جونگکوک نگاهش کرد.
– چون وظیفهم گوش دادنه، نه پرسیدن.
تهیونگ با لبخند محوی گفت:
– شاید گاهی اوقات پرسیدن، امنتر از سکوت باشه.
---
در کلاس، تهیونگ در ردیف سوم نشست و جونگکوک کمی عقبتر. استاد دربارهی مفهوم "نقاب" در هنر صحبت میکرد؛ دربارهی اینکه چطور انسانها برای بقا چهرههای مختلفی میسازند.
تهیونگ زیر لب زمزمه کرد:
– نقاب… جالبه.
استاد گفت:
– هرکسی در زندگی نقابی دارد؛ پادشاه، هنرمند، یا حتی دانشجو. کسی که میخندد، شاید بیشتر از همه میترسد.
تهیونگ سرش را بالا آورد و نگاهی به عقب انداخت.
نگاهش برای لحظهای با جونگکوک تلاقی کرد.
آن نگاه، کوتاه و بیصدا، چیزی در خودش داشت؛ شبیه درک بیکلام میان دو غریبهای که هر دو چیزی را پنهان میکنند.
---
در وقت ناهار، جمعی از دانشجوها دور تهیونگ جمع شده بودند. او لبخند میزد، شوخی میکرد، اما جونگکوک از گوشهی سالن غذاخوری همه چیز را زیر نظر داشت.
وقتی یکی از دانشجوها سینی تهیونگ را ناخواسته برگرداند و نوشیدنی روی لباسش ریخت، همه جا ساکت شد.
– متأسفم، پرنس! من… من نمیخواستم…
تهیونگ آرام دستش را بلند کرد.
– اشکالی نداره. فقط یه پیرهنه، نه یه فاجعهی ملی.
او خونسردیاش را حفظ کرد، اما وقتی برگشت، لبخند از روی لبش رفت.
جونگکوک به سمتش آمد.
– باید عوضش کنید. لباس رزرو توی ماشین هست.
– لازم نیست. فقط یه لکهست.
– اگه خبرنگاری ببینه و عکس بگیره چی؟
تهیونگ مکث کرد.
– تو همیشه اینقدر منطقی حرف میزنی؟
– من منطقی نیستم، فقط محتاطم.
تهیونگ نگاهی دقیقتر به او انداخت.
– محتاط بودن خیلی باهوشیه… ولی گاهی هم میتونه زندانت کنه.
جونگکوک خواست چیزی بگوید، اما تهیونگ ادامه داد:
– بیا بریم. به هر حال، حق با توئه.
---
✨ پایان پارت
منتظر باش!
حمایت🫠
---
دانشگاه سلطنتی سئول.
محوطه شلوغ بود، دانشجوها با لپتاپ و قهوه در رفتوآمد.
جونگکوک از کنارش راه میرفت، فاصلهش دقیق اما نامحسوس.
چند دختر جلوی تهیونگ رو گرفتن:
– پرنس! میشه یه عکس بگیریم؟
تهیونگ با خونسردی لبخند زد.
– البته. ولی فقط یکی.
وقتی مشغول عکس گرفتن بودن، یکی از پسرها از پشت جمعیت حرکتی کرد — دستش داخل کاپشنش رفت.
چشم جونگکوک برق زد. در یک لحظه خودش رو جلو انداخت، دست اون مرد رو گرفت و به زمین کوبید.
جمعیت جیغ کشید.
پسر فریاد زد:
– من فقط میخواستم خودکارمو از جیبم دربیارم!
سکوت.
تهیونگ دستهاش رو توی جیب گذاشت، به جونگکوک نزدیک شد و آرام گفت:
– خب… حالا همهی دانشگاه فکر میکنن دیوونهای.
جونگکوک نفسنفس میزد، اما گفت:
– ترجیح میدم دیوونه باشم تا بیدفاع.
تهیونگ لبخند کجی زد، خم شد و زیر گوشش گفت:
– شاید ازت خوشم اومد، بادیگارد.
و با لبخند از جمعیت دور شد.
جونگکوک اما هنوز صدای تپش قلبش رو حس میکرد.
برای اولین بار، حس کرد تهیونگ فقط یک پرنس مغرور نیست — چیزی در چشماش بود… چیزی خطرناک و زیبا.
---
صبح بعد، نور ملایم آفتاب از میان پنجرههای بزرگ خوابگاه سلطنتی دانشگاه میتابید. تهیونگ پشت میز نشسته بود و لپتاپش را نگاه میکرد، اما افکارش جاهای دیگری پرسه میزد.
صدای تق تق در زد.
– بیا تو.
جونگکوک وارد شد، با همان نظم همیشگی. موهایش کمی نامرتب بود، اما یونیفرم سادهی مشکیاش بینقص بود.
– صبح بخیر، اعلیحضرت.
تهیونگ بدون اینکه سرش را بلند کند، گفت:
– گفتم دیگه اینطوری صدام نزن.
– عادت کردن زمان میبره.
– پس سریعتر عادت کن. چون من از کلمهی "اعلیحضرت" حس خفگی میگیرم.
جونگکوک لبهایش را محکم بست، چیزی نگفت. سکوت سنگینی بینشان افتاد تا اینکه تهیونگ آهی کشید و لپتاپش را بست.
– امروز کلاس هنر مدرن دارم. بعدش هم مصاحبهی کوتاه با مجلهی دانشگاه. تو هم باید باشی، البته مثل همیشه در نقش همکلاسی مرموز من.
– بله.
– چرا هیچوقت سؤال نمیپرسی؟
جونگکوک نگاهش کرد.
– چون وظیفهم گوش دادنه، نه پرسیدن.
تهیونگ با لبخند محوی گفت:
– شاید گاهی اوقات پرسیدن، امنتر از سکوت باشه.
---
در کلاس، تهیونگ در ردیف سوم نشست و جونگکوک کمی عقبتر. استاد دربارهی مفهوم "نقاب" در هنر صحبت میکرد؛ دربارهی اینکه چطور انسانها برای بقا چهرههای مختلفی میسازند.
تهیونگ زیر لب زمزمه کرد:
– نقاب… جالبه.
استاد گفت:
– هرکسی در زندگی نقابی دارد؛ پادشاه، هنرمند، یا حتی دانشجو. کسی که میخندد، شاید بیشتر از همه میترسد.
تهیونگ سرش را بالا آورد و نگاهی به عقب انداخت.
نگاهش برای لحظهای با جونگکوک تلاقی کرد.
آن نگاه، کوتاه و بیصدا، چیزی در خودش داشت؛ شبیه درک بیکلام میان دو غریبهای که هر دو چیزی را پنهان میکنند.
---
در وقت ناهار، جمعی از دانشجوها دور تهیونگ جمع شده بودند. او لبخند میزد، شوخی میکرد، اما جونگکوک از گوشهی سالن غذاخوری همه چیز را زیر نظر داشت.
وقتی یکی از دانشجوها سینی تهیونگ را ناخواسته برگرداند و نوشیدنی روی لباسش ریخت، همه جا ساکت شد.
– متأسفم، پرنس! من… من نمیخواستم…
تهیونگ آرام دستش را بلند کرد.
– اشکالی نداره. فقط یه پیرهنه، نه یه فاجعهی ملی.
او خونسردیاش را حفظ کرد، اما وقتی برگشت، لبخند از روی لبش رفت.
جونگکوک به سمتش آمد.
– باید عوضش کنید. لباس رزرو توی ماشین هست.
– لازم نیست. فقط یه لکهست.
– اگه خبرنگاری ببینه و عکس بگیره چی؟
تهیونگ مکث کرد.
– تو همیشه اینقدر منطقی حرف میزنی؟
– من منطقی نیستم، فقط محتاطم.
تهیونگ نگاهی دقیقتر به او انداخت.
– محتاط بودن خیلی باهوشیه… ولی گاهی هم میتونه زندانت کنه.
جونگکوک خواست چیزی بگوید، اما تهیونگ ادامه داد:
– بیا بریم. به هر حال، حق با توئه.
---
✨ پایان پارت
منتظر باش!
حمایت🫠
- ۵.۱k
- ۰۱ آبان ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط