مدتی ست

مُدتی ست
دست و پا چُلُفتی شده ام
حواسم پَرت است
با خودکارِ بدونِ جوهر
شعر مینویسم
و در قَفَسه کتاب هایم
یک جفت کَبوتر
آب و واژه میخورند
همین دیروز
باران که می بارید
با کفش های لِنگه به لِنگه
در خیابان
پرواز میکردم
و جای کِرایه
به راننده تاکسی
آدرس محله ای در اُردیبهشت را دادم
خلاصه مدتی ست
هر کاری میکنم
میگویند:
عاشقی؟!
دیدگاه ها (۱)

اُسکارِ قَشنگ ترین جُمله هم میرسه به اینکه وسطِ دعوا بگه حِی...

تو نمیخواهی عزیزت بشوم زور که نیستیا نگاهم بکند چشم تو مجبور...

شاید هیچکَسم باشی…♥ اما هیچ کسم نه!میدانی، در این دنیا نسبت‌...

از #بهارتقویم می‌مانَداز مناستخوان‌هایی که تورا دوست داشتند....

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط