My little fairy
My little fairy
پری کوچولوی من
پارت ۱
ته: امروزم شرکت مثل روزای دیگه خیلی مضخرف و حوصله سر بر بود و منم خسته شده بودم و یه هفته مرخصی گرفتم و رفتم سمت عمارت و تصمیم گرفتم که فردا برم واسه خوشگذرونی و یه حراجی بلکه یه چیز سرگرم کننده بخرم
نکته: حراجی یه محوطه ای هستش که داخل اون اجناس خیلی قدیمی یا با ارزش رو با توجه به کسی که بالا ترین قیمت رو براش بگه میفروشن.
ویو فردا داخل حراجی
ته: نشسته بودم داخل اتاق وی ای پی که اولین جنسو اوردن که یه گلدون عتیقه بود و زیاد ازش خوشم نیومد پس قیمت ندادم...بعدی یه جعبه طلایی بود که بازم خوشم نیومد و نخریدم و سومین جنس یه ادم یخ زده بود. هه ادم یخ زده چطور ممکنه بلد میگن زندست به نظرم جالبه. نیشخند. میخرمش
بادیگارد: ولی قربان بالا ترین قیمت براش ۳ میلیون دلاره خیلی گرونه حتی از یه برده
ته: مهم نیست من میخوامش بگو ۵ میلیون دلار
بادیگارد: چشم رئیس. به فروشنده پیشنهاد داد و بعد ده ثانیه کسی نخواست بیشتر پول بده
ته: ارزون تر از چیزی که فکر میکردم خریدمش. نیشخند سرد
بادیگارد: رئیس بیارمش اینجا یا ببرمش عمارت
ته: ببرش عمارت منم میام
بادیگارد: چشم رئیس. رفت
ته: رفتم سمت لیموزین مشکیم و راه افتادم سمت یه فروشگاه بزرگ و یه چند تا خوراکی گرفتم تا شب با فیلم بخورم و بعدش رفتم عمارت. رسیدم و پیاده شدم و رفتم داخل و اولین چیزی که پرسیدم از بادیگارد جای اون کوچولویه یخ زده رو پرسیدم و گفتش ذاشتیم داخل اتاق مهمان
ته: خوبه میرم ببینم اون کوچولو چیه. اروم زیر لب. رفت داخل اتاق مهمان
کوک:بعد ۳۰۰۰ سال احساس عجیبی داشتم که تاحالا احساسش نکرده بودم
ته: رفتم نزدیک اون کوچولوی یخ زده و دستمو روی اون یخ سرد که انگار دست من وقتی نزدیکش میشد ذوب میشد ولی توجهی نکردم و لمسش کردم و یهو به عقب پرتاب شدم و خوردم به دیوار و یه نور خیلی شدیدی از داخل اون یخ بیرون زد و بعدش به خواطرزربه ای کهبه سرم خورد چشمام سیاهی رفت و دیگه هیچی نفهمیدم
پری کوچولوی من
پارت ۱
ته: امروزم شرکت مثل روزای دیگه خیلی مضخرف و حوصله سر بر بود و منم خسته شده بودم و یه هفته مرخصی گرفتم و رفتم سمت عمارت و تصمیم گرفتم که فردا برم واسه خوشگذرونی و یه حراجی بلکه یه چیز سرگرم کننده بخرم
نکته: حراجی یه محوطه ای هستش که داخل اون اجناس خیلی قدیمی یا با ارزش رو با توجه به کسی که بالا ترین قیمت رو براش بگه میفروشن.
ویو فردا داخل حراجی
ته: نشسته بودم داخل اتاق وی ای پی که اولین جنسو اوردن که یه گلدون عتیقه بود و زیاد ازش خوشم نیومد پس قیمت ندادم...بعدی یه جعبه طلایی بود که بازم خوشم نیومد و نخریدم و سومین جنس یه ادم یخ زده بود. هه ادم یخ زده چطور ممکنه بلد میگن زندست به نظرم جالبه. نیشخند. میخرمش
بادیگارد: ولی قربان بالا ترین قیمت براش ۳ میلیون دلاره خیلی گرونه حتی از یه برده
ته: مهم نیست من میخوامش بگو ۵ میلیون دلار
بادیگارد: چشم رئیس. به فروشنده پیشنهاد داد و بعد ده ثانیه کسی نخواست بیشتر پول بده
ته: ارزون تر از چیزی که فکر میکردم خریدمش. نیشخند سرد
بادیگارد: رئیس بیارمش اینجا یا ببرمش عمارت
ته: ببرش عمارت منم میام
بادیگارد: چشم رئیس. رفت
ته: رفتم سمت لیموزین مشکیم و راه افتادم سمت یه فروشگاه بزرگ و یه چند تا خوراکی گرفتم تا شب با فیلم بخورم و بعدش رفتم عمارت. رسیدم و پیاده شدم و رفتم داخل و اولین چیزی که پرسیدم از بادیگارد جای اون کوچولویه یخ زده رو پرسیدم و گفتش ذاشتیم داخل اتاق مهمان
ته: خوبه میرم ببینم اون کوچولو چیه. اروم زیر لب. رفت داخل اتاق مهمان
کوک:بعد ۳۰۰۰ سال احساس عجیبی داشتم که تاحالا احساسش نکرده بودم
ته: رفتم نزدیک اون کوچولوی یخ زده و دستمو روی اون یخ سرد که انگار دست من وقتی نزدیکش میشد ذوب میشد ولی توجهی نکردم و لمسش کردم و یهو به عقب پرتاب شدم و خوردم به دیوار و یه نور خیلی شدیدی از داخل اون یخ بیرون زد و بعدش به خواطرزربه ای کهبه سرم خورد چشمام سیاهی رفت و دیگه هیچی نفهمیدم
- ۱۴۹
- ۱۱ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط