پارت اول

پارت اول
من ا/ت هستم و ۱۷ سالمه و یه خانواده دارم البته خانواده ی من نیستن من و به فرزندی قبول کردن

من هم یونگی هستم و یه خواهر ناتنی به اسم ا/ت دارم تازگیا نسبت بهش یه حس عجیب پیدا کردم فک میکنم عاشقشم و میخوام امروز بهش بگم


ا/ت ویو
صبح از خواب پاشدم صبحونه خوردم و یونیفرممو پوشیدم من و یونگی تو یه مدرسه هستیم و تو یه کلاسیم برای همین باهم میریم مدرسه
طبق معمول با یونگی میرفتم
تو راه بودیم که یونگی بهم گفت که امروز میتونم زنگ تفریح با اون باشم چون قراره موضوع مهمی رو بهم بگه منم گفتم چرا که نه
به مدرسه رسیدیم و وارد کلاس شدیم من رفتم پیش ‌میونگ(دوست صمیمی ا/ت)نشستم
میونگ:سلام خر عالم خوبی
ا/ت :تو چطوری میمون؟
پیونگ:راستی مدرسه گف قراره هفته دیگع بریم یه اردو دوستانه تو میای؟
ا/ت:حالا شرایطش چیه ؟
میونگ:باید با یه پسر بیای
مینهو چطوره؟
ا/ت: نه اصلن ازش خوشم نمیاد خیلی مغروره
میونگ "خب تا اون موقع انتخاب کن
ا/ت:باشه درموردش فکر میکنم
"معلم اومد*
معلم :خب بچه ها کتابو باز کنید چون خیلی عقبیم
در طول کلاس همش یونگی بهم زل زده بود
که زنگ خورد و یونگی اومد طرفم و....
شرط بزارم براش؟!
دیدگاه ها (۷)

سناریو درخواستی هانما

سناریو ناگی پارت ۲

یونگی ویوکانگ لی رفت بیرون معلوم بود ا/ت میخواد گریه کنه آخی...

سناریو مایکی پارت اخر

کوک : من...... من....... مننننا. ت : کوک آنقدر من من نکنکوک ...

True Love①⑦لیا: خبری نشد؟ م: نه نشد.. ا/ت هم نمیدونست لیا: پ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط