توي کوچه منتظر دوستم بودم تا از خونشون بیاد بیرون ...دیدم

توي کوچه منتظر دوستم بودم تا از خونشون بیاد بیرون ...دیدم یه درِ آینه ای بزرگ جلومه ...اول رفتم جلوش و موهام رو مرتب کردم و بعدش نمیدونم چرا مرض گرفت منو و توش برا خودم ادا در میاوردم ...بعد از 2 دقه یه زنه در رو باز کرد و باخنده گفت : خدا پدر مادرت رو واست نیگه داره که دلمون رو شاد کردی . کل خانوم های داخل آرایشگاه رو از خنده پهن کردی رو زمین...
دیدگاه ها (۶)

یه بار جوگیر شدم یه پیرمرد کور رو به زور از خیابون رد کردم د...

کی از همکلاسی های دوره دبستان رو دم دانشگاه دیدم، داشتیم گپ ...

علی : خانومت و دختر کوچولوت چطورن؟ دانیال : خوبن. اتفاقا مع...

خدايا به آنهايي كه بهترينهاي زمينند، بهترينهاي آسمانت را عطا...

خنده ی ممنوعه.

ویرایش : یس بالاخره پست شد قیافم بعد از اینکه خواهر کوچیکترم...

𝑻𝒆𝒎𝒑𝒕𝒂𝒕𝒊𝒐𝒏 𝒂𝒏𝒅 𝒔𝒉𝒂𝒅𝒐𝒘سایـہ و وسوسـہ𝐏𝐚𝐫𝐭 21ولی جونگکوک سالها ...

اندر حکایت تفریحات سالم یک پسر: تــو کــوچــه مـنـتـظـر دوسـ...

چندشاتی شوگا🎀P³_قشنگم لجبازی نکن دیگه لطفا...حداقل فقط بیا ب...

تلافی

فیک: وقتی نمیدونستی گیر چه ادمی افتادی پارت ⁵50 برگه رو چک ک...

فیک (why you)پارت (31)

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط