توي کوچه منتظر دوستم بودم تا از خونشون بیاد بیرون ...دیدم
توي کوچه منتظر دوستم بودم تا از خونشون بیاد بیرون ...دیدم یه درِ آینه ای بزرگ جلومه ...اول رفتم جلوش و موهام رو مرتب کردم و بعدش نمیدونم چرا مرض گرفت منو و توش برا خودم ادا در میاوردم ...بعد از 2 دقه یه زنه در رو باز کرد و باخنده گفت : خدا پدر مادرت رو واست نیگه داره که دلمون رو شاد کردی . کل خانوم های داخل آرایشگاه رو از خنده پهن کردی رو زمین...
- ۲.۴k
- ۰۶ فروردین ۱۳۹۳
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط