زندگی ‌رفت و خزان شد ولی ‌یارم نرسید

زندگی ‌رفت و خزان شد ولی ‌یارم نرسید
چه بگویم که چه شد عشق به دادم نرسید

گر چه می‌گفت زمستان که رود باز آید
آخرین بین غزل صف شد و باز هم نرسید

همه‌ ی شهر از این قصه خبر دار شدند
غصه ‌ی هجر من خسته به یارم نرسید

رسم عاشق شدن این است که تنها باشی
دلکم حوصله کن گرچه به وصلت نرسید

چشم زیباش، قد و بالا‌ که رقیبان دیدند
لب سرخی که مرا سوخت به کامم نرسید

ای‌دل خسته من بیش به خود وعده مده
سینه‌ام تنگ شد و قصه به انجام‌ نرسید
دیدگاه ها (۲)

بی‌وفابودی‌، رفتی‌این‌چه‌عاشق کردن استاشک‌رادیدی‌ورفتی‌این‌چ...

شاعری بارانیم در شوق دیدار رختعصر را باخاطرات‌عشق‌توسر می‌کن...

سخت است انتظار آن هم در آدینهسخت است بغض و درد در سینهدیشب ب...

شده است از غم دوری دچار بد شده باشی؟که زنده باشی و مانند میت...

✨ 💞 💞 💖 زندگی ‌رفت و خزان شد ولی ‌یارم نرسیدچه بگویم که چه ش...

همه‌ ی شهر از این قصه خبر دار شدندغصه ‌ی هجر منِ ...

همه‌ ی شهراز این قصه خبر دار شدندغصه ‌ی هجر منِخسته به یارم ...

همه‌ ی شهراز این قصه خبر دار شدندغصه ‌ی هجر منِخسته به یارم ...

همه‌ ی شهراز این قصه خبر دار شدندغصه ‌ی هجر منِخسته به یارم ...

همه‌ ی شهر از این قصه خبر دار شدندغصه ‌ی هجر منِ ...

آخر هفته شد و نامه ز یارم نرسیدازدوصد وعده،یکی هم به قرارم ن...

آ خر هفته شد و نامه ز یارم نرسیدازدوصد وعده ، یکی هم به قرار...

گفته بودی که چرا خوب به پایان نرسید؟راستش زور منِ خسته به طو...

گفته بودی که چرا خوب به پایان نرسید؟راستش زور من ِ خسته به ط...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط