عشقزهرآلود:)
عشقزهرآلود:)
{ p² }
با نوری که به چشمم خورد از خواب بیدار شدم .. اروم دستامو به چشمم مالیدم اا به نور خورشید عادت کنم ...
که با چهرهی گوگولی و پیشی پسری که کنارم خوابیده بود مواجه شدم ..
+ پیشی کوچولو ( آروم )
صورتم رو شستم و توی دستشویی که هار لازم رو کردم موهام رو شونه کردم و موطوب کننده زدم ..
به اشپز خونه رفتم و تیکه پیتزایی که توی یخچال بود رو در اوردم ... توی توستر گذاشتم تا گرم شه ... بعد از اون ابمیوه و ظرف ها رو روی میز گذاشتم ..
+ یونگیاا بیا صبحانه
_ اومدمم
روی میز نشستم و منتظر یونگی موندم
_ اومدمم
+ بخور که دیر شداا
_ چش بانوو
بعد از خوردن صبونه دوسپسرم رو به محل کارش بدرقه کردم ( اه اه چندشا ) ..
تصمیم گرفتم تا یونگی بیاد یکمی خونه رو تمیز کنم چون خونه گند میکنه ..
بعد از ۲ ساعت و نیم کاملل گردگیری به سمت باشگاه خونمون رفتم ...
حرکات کششی .. وزنه ... یوگا ... بعد از ۱ ساعت ورزش کردن خسته شدم و به خونه برگشتم ...
یونگی ویو
بعد از تمتم کردن کارام به سمت خونه حرکت کردم..
در خونه رو باز کردم و انتظار یه بغل گرم و نرم از طرف یه شخص مهم بودم ولی کسی نبود ..
با صدایی زمزمه کردم ..
.
.
.
_ ات.. کجایی؟
جوابی نشنیدم واسهی همین بلند تر صداش زدم ...
_ اتتت کجایییی!؟
+ اینجامم تو حمومم نکش خودتوو
_ باشهه
بعد از حموم کردن یه حوله ورداشتم و رزوبت موهام رو گرفتم .. و یه لباس پوشیدم ...
به سمت پذیرایی رفتم تا یونگی رو ببینم که با شنیدن تین جمله منصرف شدم ...
_ مهم نیست .. فقط بکشش ..
چی ؟ یعنی چی بکشش؟ مغزم درگیر این حرفش بود ..... من چون به یونگی خیلی اعتماد داشتم در مورد شغلش هیچوقت ازش چیزی نپرسیدم ولی این حرفش باعث شد من بخوام بیشتر در مورد شغلش بدونم ..
+ یونگیاا
_ فرشتممم خوبی ؟
+ مرسیی
* بغل *
_ تو از کی اینجا بودی؟
+ همین تازه ..
_ فداتشمم
+ یونگی
_ جانم ؟
+ .....
تمایل به پارت بعدی!؟ نظر پلیز
{ p² }
با نوری که به چشمم خورد از خواب بیدار شدم .. اروم دستامو به چشمم مالیدم اا به نور خورشید عادت کنم ...
که با چهرهی گوگولی و پیشی پسری که کنارم خوابیده بود مواجه شدم ..
+ پیشی کوچولو ( آروم )
صورتم رو شستم و توی دستشویی که هار لازم رو کردم موهام رو شونه کردم و موطوب کننده زدم ..
به اشپز خونه رفتم و تیکه پیتزایی که توی یخچال بود رو در اوردم ... توی توستر گذاشتم تا گرم شه ... بعد از اون ابمیوه و ظرف ها رو روی میز گذاشتم ..
+ یونگیاا بیا صبحانه
_ اومدمم
روی میز نشستم و منتظر یونگی موندم
_ اومدمم
+ بخور که دیر شداا
_ چش بانوو
بعد از خوردن صبونه دوسپسرم رو به محل کارش بدرقه کردم ( اه اه چندشا ) ..
تصمیم گرفتم تا یونگی بیاد یکمی خونه رو تمیز کنم چون خونه گند میکنه ..
بعد از ۲ ساعت و نیم کاملل گردگیری به سمت باشگاه خونمون رفتم ...
حرکات کششی .. وزنه ... یوگا ... بعد از ۱ ساعت ورزش کردن خسته شدم و به خونه برگشتم ...
یونگی ویو
بعد از تمتم کردن کارام به سمت خونه حرکت کردم..
در خونه رو باز کردم و انتظار یه بغل گرم و نرم از طرف یه شخص مهم بودم ولی کسی نبود ..
با صدایی زمزمه کردم ..
.
.
.
_ ات.. کجایی؟
جوابی نشنیدم واسهی همین بلند تر صداش زدم ...
_ اتتت کجایییی!؟
+ اینجامم تو حمومم نکش خودتوو
_ باشهه
بعد از حموم کردن یه حوله ورداشتم و رزوبت موهام رو گرفتم .. و یه لباس پوشیدم ...
به سمت پذیرایی رفتم تا یونگی رو ببینم که با شنیدن تین جمله منصرف شدم ...
_ مهم نیست .. فقط بکشش ..
چی ؟ یعنی چی بکشش؟ مغزم درگیر این حرفش بود ..... من چون به یونگی خیلی اعتماد داشتم در مورد شغلش هیچوقت ازش چیزی نپرسیدم ولی این حرفش باعث شد من بخوام بیشتر در مورد شغلش بدونم ..
+ یونگیاا
_ فرشتممم خوبی ؟
+ مرسیی
* بغل *
_ تو از کی اینجا بودی؟
+ همین تازه ..
_ فداتشمم
+ یونگی
_ جانم ؟
+ .....
تمایل به پارت بعدی!؟ نظر پلیز
- ۵.۳k
- ۰۱ آذر ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط