داستان اول پیرزن

داستان اول: پیرزن
پیرزن سالمند با چشمانی بی فروغ از پنجره آپارتمان کوچکش به خیابان نگاه میکرد. شوهرش تازه فوت شده بود و خیلی تنها شده بود. فرزندانش به او سر نمیزدند. دلش گرفته بود. قطره اشکی از گوشه ی چشمش سرازیر شد. نمیدانست دیگر چگونه میتواند این وضع را تحمل کند. در همین حین صدای زنگ خانه به گوشش رسید. لرزان از جایش برخاست و به سمت درب رفت. در را باز کرد و با زن جوانی که همسایه ی طبقه ی بالایشان بود مواجه شد. زن جوان با ترس و واهمه گفت: ببخشید مزاحم شدم. باید شوهرمو ببرم دکتر. میشه بچه هامو یک ساعتی نگه دارید؟هیچکسو ندارم بذارمشون پیشش. فرزند 6 7 ماهه ای در آغوشش بود و دست دختر 5 6 ساله اش هم در دستش. پیرزن با مهربانی لبخندی زد و گفت: باشه عزیزم. زن جوان لبخندی از سر رضایت زد و بچه ها را به او سپرد. پیرزن وقتی که داشت کودک 6 ماهه را بغل می کرد دید که پدر بچه ها از پله ها پایین آمد. هر دو کودک با دیدن پدرشان بسیار ترسیدند و کودک بغلی جیغ ممتدی کشید.. مادرشان سراسیمه دست شوهرش را گرفت و هول هولکی خداحافطی کرد و رفتند. پیرزن هم در را بست. خیلی خیلی خوشحال بود. بچه ی کوچک تر را با خودش به هال کوچک خانه برد و گفت: خب خانوم کوچولو... تشنه ات نیست؟ شربت آلبالو دوست داری؟ دخترک که کمی خجالتی بود با صدای یواش و آرامی گفت: بله... پیرزن برادر 6 ماهه اش را روی مبل راحتی، گذاشت و گفت: پس صبر کن تا برات بیارم. پیرزن به آشپزخانه رفت و برای دخترک یک لیوان شربت آلبالوی خنک آورد. لیوان را به دست دخترک داد و کنارش رو مبل نشست و برادرش را بغل کرد و گفت: دخترکم چرا داداشت که باباتو دیدی جیغ کشید؟ دخترک جرعه از لیوانش نوشید و سرش را پایین انداخت. پیرزن آرام دستان چروکینش را روی دست های نرم و نازک دخترک کشید و گفت: اگه دوست نداری نگو. عیبی نداره. اسمت چیه؟
_کادی.
پیرزن آه عمیقی کشید و گفت اسم نوه ی منم کادیه. الان 8 ماهه که ندیدمش.
_چرا؟
_باباش از رفت و آمد خوشش نمیاد. 8 ماه پیش یه شب عروسیش بود. تو لباس عروس دیدمش و دیگه ندیدمش. کادی با نگاه دلسوزانه ای به پیرزن نگریست و گفت: اسباب بازی هامو بیارم بازی کنیم؟ پیرزن که انگار دنیا را به او داده باشند قبول کرد و کنار کادی روی زمین نشست. کوسن یکی از مبل ها را روی پایش گذاشت و برادر کوچک کادی را رویش خواباند و تکانش داد تا خوابش ببرد. چند ساعتی با کادی مشغول بازی شد و گذر زمان را فراموش کرد. ناگهان...


نظرتون چی بود؟ ادامه اش بدم؟
دیدگاه ها (۵)

ادامه ی داستان پیرزن پارت 2:ناگهان صدای زنگ درب خانه به گوش ...

ادامه ی داستان پیرزن پارت 3:بعد از آن مشغول پختن شام شدند. ب...

حاجیییینکته: لطفا با دقت بخونینتوی این چند روز که داشتم اتاق...

...ساعت ۳ و خورده ای بعد از ظهر:همین الان خبر شدم که یکی از ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط