#قطعهای.که.مارو.به.هم.وصل.می.کنه
#قطعهای.که.مارو.به.هم.وصل.می.کنه
#پارت6
-------------------------------------------------------
ا.ت یوزها را تا در وردی همراهی کرد چهرهاش با وجود لبخندی که زده بود هنوز غمگین بود انگار هنوزی نتوانسته اتفاق های گذشته رو بپذیره.
یوزها در حال پوسیدن کفش هاش بود، یوزها بعد از پوشیدن کفش های برای آخرین بار برشکت تا به ا.ت نگاه کند هر چند نگاهش به سمت ریاکی رفت که همچنان در حال دیدن تکرار مسابقه بود.
یوزها:بهتر مراقب باشی ا.ت علاقهای که به رین داره ممکن باعث دردسر بشه...
دست ا.ت به سمت آرنج آن یکی دستش رفت و با استرس آن را گرفت خودش خوب می دانست که این علاقه دردسرساز است اما نمی خواست ریاکی را بیشتر از این از پدری که نمی شناخت دور کند.
ا.ت:خودم خوب می دونم اما ازم می خوای که اون را بیشتر از این از پدرش دور کنم؟ من نمی تونم همچنین تصمیم بیرحمانه ای بگیرم.
یوزها لبخند ملایمی می زنه و قبل از رفتن ا.ت را در آغوش می گیره.
یوزها:درک می کنم.
ا.ت لبخند ملایمی می کنه و پشت سر یوزها که در حال رفتن بود می رود و در آخر وقتی یوزها رفت با خستگی به داخل خانه می رود.
ریاکی هنوز روی مبل لم داده بود و با هیجان به صفحه تلویزیون خیره شده بود. گزارشگر با شور و هیجان درباره مسابقه صحبت میکرد.
گزارشگر:
— و این هم گل فوقالعاده دیگری از ایتوشی رین! باورنکردنیه! بعد از این گل تعداد گلهای فصلش باز هم افزایش پیدا میکنه!
ریاکی از روی مبل نیمخیز شد.
ریاکی:
— دیدی؟! دیدی؟! اصلاً مگه میشه یکی اینقدر خوب باشه؟!
چشمانش برق میزد. درست مثل هر بار که اسم رین را میشنید.
روی صفحه تلویزیون، تصویر رین نمایش داده شد که بعد از گل زدن در میان تشویق تماشاگران ایستاده بود. همان نگاه سرد همیشگی، همان چهره بیاحساس.
گزارشگر:
— ایتوشی رین همچنان یکی از مرموزترین بازیکنان دنیای فوتباله. با وجود شهرت جهانی، اطلاعات بسیار کمی درباره زندگی شخصی او وجود داره.
ریاکی با کنجکاوی سرش را کج کرد.
ریاکی:
— عجیبه...
چند لحظه به تصویر خیره ماند.
ریاکی:
— مامان همیشه میگه از ایتوشیها متنفره... ولی چرا؟
اخمی روی صورتش نشست.
ریاکی:
— هر وقت اسم رین میاد یه جوری میشه...
نگاهش دوباره به تلویزیون برگشت.
گزارشگر:
— طبق اعلام باشگاه، ایتوشی رین هفته آینده برای یک مراسم تبلیغاتی و دیدار با هواداران به توکیو میاد.
ریاکی ناگهان از جا پرید.
ریاکی:
— چی؟!
تقریباً کنترل از دستش افتاد.
ریاکی:
— میاد توکیو؟!
چشمانش از هیجان برق میزد.
ریاکی:
— نه... نه... نه... صبر کن... یعنی ممکنه از نزدیک ببینمش؟!
در همان لحظه صدای گزارشگر دوباره در خانه پیچید:
— این مراسم برای عموم آزاد خواهد بود و علاقهمندان میتوانند برای دریافت امضا و ملاقات با بازیکن حضور پیدا کنند.
ریاکی با هیجان غیرقابل کنترلی به سمت آشپزخانه دوید...
ا.ت داشت ظرف های که از نهار مونده بود رو می شست دستکش هاش غرق در کف مایه زرشوی بود و آستین هایش را بالا زده بود.
ا.ت غرق در فکر های ناخوشاین بود دستش در حین شستن صرف ها مکث می کرد و هر از گاهی از حرکت می ایستاد ناراحتی اش کاملاً قابل مشاهده بود.
ا.ت:یعنی میشه یه روزی مثل یه خانواده واقعی باهم زندگی کنیم؟
صدای ا.ت پر از درد بود که سالها ناامیدانه سعی در انکار کردش بود.
ریاکی که تازه به آشپزخانه رسیده بود، حرف آخر مادرش را نشنید. با هیجان خودش را روی یکی از صندلیها انداخت و به او نگاه کرد.
ریاکی:
— ماماننننن!
— یه خبر خیلی مهم دارم!
صدایش آنقدر بلند بود که در تمام خانه پیچید.
#پارت6
-------------------------------------------------------
ا.ت یوزها را تا در وردی همراهی کرد چهرهاش با وجود لبخندی که زده بود هنوز غمگین بود انگار هنوزی نتوانسته اتفاق های گذشته رو بپذیره.
یوزها در حال پوسیدن کفش هاش بود، یوزها بعد از پوشیدن کفش های برای آخرین بار برشکت تا به ا.ت نگاه کند هر چند نگاهش به سمت ریاکی رفت که همچنان در حال دیدن تکرار مسابقه بود.
یوزها:بهتر مراقب باشی ا.ت علاقهای که به رین داره ممکن باعث دردسر بشه...
دست ا.ت به سمت آرنج آن یکی دستش رفت و با استرس آن را گرفت خودش خوب می دانست که این علاقه دردسرساز است اما نمی خواست ریاکی را بیشتر از این از پدری که نمی شناخت دور کند.
ا.ت:خودم خوب می دونم اما ازم می خوای که اون را بیشتر از این از پدرش دور کنم؟ من نمی تونم همچنین تصمیم بیرحمانه ای بگیرم.
یوزها لبخند ملایمی می زنه و قبل از رفتن ا.ت را در آغوش می گیره.
یوزها:درک می کنم.
ا.ت لبخند ملایمی می کنه و پشت سر یوزها که در حال رفتن بود می رود و در آخر وقتی یوزها رفت با خستگی به داخل خانه می رود.
ریاکی هنوز روی مبل لم داده بود و با هیجان به صفحه تلویزیون خیره شده بود. گزارشگر با شور و هیجان درباره مسابقه صحبت میکرد.
گزارشگر:
— و این هم گل فوقالعاده دیگری از ایتوشی رین! باورنکردنیه! بعد از این گل تعداد گلهای فصلش باز هم افزایش پیدا میکنه!
ریاکی از روی مبل نیمخیز شد.
ریاکی:
— دیدی؟! دیدی؟! اصلاً مگه میشه یکی اینقدر خوب باشه؟!
چشمانش برق میزد. درست مثل هر بار که اسم رین را میشنید.
روی صفحه تلویزیون، تصویر رین نمایش داده شد که بعد از گل زدن در میان تشویق تماشاگران ایستاده بود. همان نگاه سرد همیشگی، همان چهره بیاحساس.
گزارشگر:
— ایتوشی رین همچنان یکی از مرموزترین بازیکنان دنیای فوتباله. با وجود شهرت جهانی، اطلاعات بسیار کمی درباره زندگی شخصی او وجود داره.
ریاکی با کنجکاوی سرش را کج کرد.
ریاکی:
— عجیبه...
چند لحظه به تصویر خیره ماند.
ریاکی:
— مامان همیشه میگه از ایتوشیها متنفره... ولی چرا؟
اخمی روی صورتش نشست.
ریاکی:
— هر وقت اسم رین میاد یه جوری میشه...
نگاهش دوباره به تلویزیون برگشت.
گزارشگر:
— طبق اعلام باشگاه، ایتوشی رین هفته آینده برای یک مراسم تبلیغاتی و دیدار با هواداران به توکیو میاد.
ریاکی ناگهان از جا پرید.
ریاکی:
— چی؟!
تقریباً کنترل از دستش افتاد.
ریاکی:
— میاد توکیو؟!
چشمانش از هیجان برق میزد.
ریاکی:
— نه... نه... نه... صبر کن... یعنی ممکنه از نزدیک ببینمش؟!
در همان لحظه صدای گزارشگر دوباره در خانه پیچید:
— این مراسم برای عموم آزاد خواهد بود و علاقهمندان میتوانند برای دریافت امضا و ملاقات با بازیکن حضور پیدا کنند.
ریاکی با هیجان غیرقابل کنترلی به سمت آشپزخانه دوید...
ا.ت داشت ظرف های که از نهار مونده بود رو می شست دستکش هاش غرق در کف مایه زرشوی بود و آستین هایش را بالا زده بود.
ا.ت غرق در فکر های ناخوشاین بود دستش در حین شستن صرف ها مکث می کرد و هر از گاهی از حرکت می ایستاد ناراحتی اش کاملاً قابل مشاهده بود.
ا.ت:یعنی میشه یه روزی مثل یه خانواده واقعی باهم زندگی کنیم؟
صدای ا.ت پر از درد بود که سالها ناامیدانه سعی در انکار کردش بود.
ریاکی که تازه به آشپزخانه رسیده بود، حرف آخر مادرش را نشنید. با هیجان خودش را روی یکی از صندلیها انداخت و به او نگاه کرد.
ریاکی:
— ماماننننن!
— یه خبر خیلی مهم دارم!
صدایش آنقدر بلند بود که در تمام خانه پیچید.
- ۴۹
- ۱۹ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط