•●عـنـوان: ܩوریرتی وطܔ پرࡄت - 𝆏۱۱●•
•●عـنـوان: ܩوریرتی وطܔ پرࡄت - 𝆏۱۱●•
_شرلوک هلمز_
هنوز همونجا نشسته بودم. ویلیام خواب بود و اتاق توی سکوت فرو رفته بود. فقط صدای آروم ساعت و نفسهای منظمش شنیده میشد. نگاهم برای چندمین بار روی صورتش ثابت موند.
نمیدونستم چرا، ولی یهو ذهنم برگشت به نامه... همون نامهای که ویلیام برام نوشته بود. چشمهام رو یه کم ریز کردم. بعضی جملههاش هنوز بدون هیچ تلاشی توی ذهنم مونده بودن.
"از همون اولین باری که تو رو دیدم..."
چند ثانیه مکث کردم. عجیب بود. با اینکه مدتی از خوندن نامه گذشته بود، هنوز بعضی قسمتهاش رو کلمهبهکلمه یادم بود.
"...میخواستم تو رو بیشتر بشناسم."
نگاهم دوباره به ویلیام افتاد. اون روز، وقتی نامه رو خونده بودم، بیشتر از هر چیز به این فکر کرده بودم که ویلیام از کی همچین فکری دربارهی من داشته. از همون اولین دیدار؟ واقعاً؟ یه لبخند خیلی کمرنگ زدم.
- شرلوک: تو حتی اون موقع هم عجیب بودی.
ویلیام تکون نخورد. کاملاً خواب بود. دوباره به پنجره نگاه کردم.
"از همون اولین باری که تو رو دیدم..."
این جمله دوباره توی ذهنم تکرار شد. ولی این بار، یه تصویر دیگه هم همراهش اومد... پل، باد سرد، صدای رودخونه، و ویلیامی که دقیقا روبهروم ایستاده بود، با همون لبخند همیشگی روی صورتش بود. و اون نگاه آروم و غیرقابلخوندنش. پلک زدم. تصویر برای یه لحظه محو شد، ولی دوباره برگشت.
لحظهای که ویلیام یه قدم عقب رفت و پرید.
اخمهام ناخودآگاه رفت توی هم. اون لحظه رو بارها تو ذهنم مرور کرده بودم. لحظهای که تصمیم گرفت همهچیز رو با خودش تموم کنه. همهی گناهها، همهی قتلها، همهی چیزایی که به عنوان "ارباب جنایت" پشت سر گذاشته بود.
و من... بدون فکر دنبالش پریدم. هنوزم اگه کسی ازم میپرسید چرا، جواب سادهای نداشتم. شاید چون نمیتونستم اجازه بدم معما قبل از اینکه حلش کنم، ناپدید بشه. شایدم... نه.
این توضیح زیادی ساده بود.
نگاهم دوباره به ویلیام افتاد. همون آدمی که حالا چند قدم اونطرفتر، با آرامش خوابیده بود. با همون صورتی که هیچ شباهتی به مردی که اون روز از پل پایین پرید نداشت. ذهنم دوباره برگشت به نامه. از همون اولین باری که تو رو دیدم... اولین دیدار و آخرین سقوط. جالب بود.
نامهاش از اول شروع میشد، ولی چیزی که من همیشه به یاد میآوردم، آخرش بود. به لحظهای فکر کردم که توی هوا بهش رسیدم، دستم دورش حلقه شد، و بعد هر دو با هم افتادیم توی آب. چند ثانیه بیشتر طول نکشید. ولی به شکل عجیبی، اون چند ثانیه هنوزم واضح بودن. انگار زمان اونجا یه کم کندتر حرکت کرده بود. سرم رو یه کم تکون دادم تا فکر رو کنار بزنم.
- شرلوک: هوم...
دوباره به کتاب بستهشدهی روی میز نگاه کردم. شاید دلیلش همین بود. نگاهم روی ویلیام ثابت موند.
- شرلوک: تو واقعاً فکر کردی اونجا آخرشه؟
جوابی نگرفتم، البته که نگرفتم. ویلیام هنوز خواب بود. آروم دستم رو روی دستهی صندلی گذاشتم. حالا که بهش فکر میکردم، یه چیز دیگه هم عجیب بود. ویلیام توی نامه نوشته بود که از همون اول میخواست با من دوست باشه.
این بار لبخند محوی روی لبم نشست.
- شرلوک: خب، ویلیام...
یه کم به جلو خم شدم.
- شرلوک: حالا که دوباره اینجایی، امیدوارم این بار تصمیم نداشته باشی از هیچ پلی بپری.
ویلیام هیچ واکنشی نشون نداد. نفس آرومی کشید و خوابش رو ادامه داد. سرم رو به پشتی صندلی تکیه دادم. چشمهام رو بستم. ولی تصویر پل هنوز یه جایی گوشهی ذهنم مونده بود. ویلیام که میپرید. من که دنبالش میپریدم. و بعد... آب.
پرونده ارباب جنایت، احتمالا عجیبترین پروندهایه که توی عمرم حل کردم. چرا؟ خب، چون... جوابش حالا درست روبهروم خوابیده بود.
... ... ... ... ... ... ... ...
لایک و کامنت فراموش نشه!!
حس میکنم این پارت بد شد، تو کامنتا بگید با من موافقید یا نه...
_شرلوک هلمز_
هنوز همونجا نشسته بودم. ویلیام خواب بود و اتاق توی سکوت فرو رفته بود. فقط صدای آروم ساعت و نفسهای منظمش شنیده میشد. نگاهم برای چندمین بار روی صورتش ثابت موند.
نمیدونستم چرا، ولی یهو ذهنم برگشت به نامه... همون نامهای که ویلیام برام نوشته بود. چشمهام رو یه کم ریز کردم. بعضی جملههاش هنوز بدون هیچ تلاشی توی ذهنم مونده بودن.
"از همون اولین باری که تو رو دیدم..."
چند ثانیه مکث کردم. عجیب بود. با اینکه مدتی از خوندن نامه گذشته بود، هنوز بعضی قسمتهاش رو کلمهبهکلمه یادم بود.
"...میخواستم تو رو بیشتر بشناسم."
نگاهم دوباره به ویلیام افتاد. اون روز، وقتی نامه رو خونده بودم، بیشتر از هر چیز به این فکر کرده بودم که ویلیام از کی همچین فکری دربارهی من داشته. از همون اولین دیدار؟ واقعاً؟ یه لبخند خیلی کمرنگ زدم.
- شرلوک: تو حتی اون موقع هم عجیب بودی.
ویلیام تکون نخورد. کاملاً خواب بود. دوباره به پنجره نگاه کردم.
"از همون اولین باری که تو رو دیدم..."
این جمله دوباره توی ذهنم تکرار شد. ولی این بار، یه تصویر دیگه هم همراهش اومد... پل، باد سرد، صدای رودخونه، و ویلیامی که دقیقا روبهروم ایستاده بود، با همون لبخند همیشگی روی صورتش بود. و اون نگاه آروم و غیرقابلخوندنش. پلک زدم. تصویر برای یه لحظه محو شد، ولی دوباره برگشت.
لحظهای که ویلیام یه قدم عقب رفت و پرید.
اخمهام ناخودآگاه رفت توی هم. اون لحظه رو بارها تو ذهنم مرور کرده بودم. لحظهای که تصمیم گرفت همهچیز رو با خودش تموم کنه. همهی گناهها، همهی قتلها، همهی چیزایی که به عنوان "ارباب جنایت" پشت سر گذاشته بود.
و من... بدون فکر دنبالش پریدم. هنوزم اگه کسی ازم میپرسید چرا، جواب سادهای نداشتم. شاید چون نمیتونستم اجازه بدم معما قبل از اینکه حلش کنم، ناپدید بشه. شایدم... نه.
این توضیح زیادی ساده بود.
نگاهم دوباره به ویلیام افتاد. همون آدمی که حالا چند قدم اونطرفتر، با آرامش خوابیده بود. با همون صورتی که هیچ شباهتی به مردی که اون روز از پل پایین پرید نداشت. ذهنم دوباره برگشت به نامه. از همون اولین باری که تو رو دیدم... اولین دیدار و آخرین سقوط. جالب بود.
نامهاش از اول شروع میشد، ولی چیزی که من همیشه به یاد میآوردم، آخرش بود. به لحظهای فکر کردم که توی هوا بهش رسیدم، دستم دورش حلقه شد، و بعد هر دو با هم افتادیم توی آب. چند ثانیه بیشتر طول نکشید. ولی به شکل عجیبی، اون چند ثانیه هنوزم واضح بودن. انگار زمان اونجا یه کم کندتر حرکت کرده بود. سرم رو یه کم تکون دادم تا فکر رو کنار بزنم.
- شرلوک: هوم...
دوباره به کتاب بستهشدهی روی میز نگاه کردم. شاید دلیلش همین بود. نگاهم روی ویلیام ثابت موند.
- شرلوک: تو واقعاً فکر کردی اونجا آخرشه؟
جوابی نگرفتم، البته که نگرفتم. ویلیام هنوز خواب بود. آروم دستم رو روی دستهی صندلی گذاشتم. حالا که بهش فکر میکردم، یه چیز دیگه هم عجیب بود. ویلیام توی نامه نوشته بود که از همون اول میخواست با من دوست باشه.
این بار لبخند محوی روی لبم نشست.
- شرلوک: خب، ویلیام...
یه کم به جلو خم شدم.
- شرلوک: حالا که دوباره اینجایی، امیدوارم این بار تصمیم نداشته باشی از هیچ پلی بپری.
ویلیام هیچ واکنشی نشون نداد. نفس آرومی کشید و خوابش رو ادامه داد. سرم رو به پشتی صندلی تکیه دادم. چشمهام رو بستم. ولی تصویر پل هنوز یه جایی گوشهی ذهنم مونده بود. ویلیام که میپرید. من که دنبالش میپریدم. و بعد... آب.
پرونده ارباب جنایت، احتمالا عجیبترین پروندهایه که توی عمرم حل کردم. چرا؟ خب، چون... جوابش حالا درست روبهروم خوابیده بود.
... ... ... ... ... ... ... ...
لایک و کامنت فراموش نشه!!
حس میکنم این پارت بد شد، تو کامنتا بگید با من موافقید یا نه...
- ۹۹
- ۲۵ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط