𝓛𝓲𝓽𝓽𝓵𝓮 𝓟𝓻𝓲𝓼𝓸𝓷𝓮𝓻 [𝓹𝓪𝓻𝓽 ⁸]

𝓛𝓲𝓽𝓽𝓵𝓮 𝓟𝓻𝓲𝓼𝓸𝓷𝓮𝓻 [𝓹𝓪𝓻𝓽 ⁸]

*تهیونگ ویو*

دستام رو کنارم مشت کردم و از عصبانیت فکم رو بهم قفل کردم، میتونستم صدای قرچ و قروچ دندونم رو زیر این فشار بشنوم. قدمی به داخل گذاشتن و در رو با صدای بلندی بستم و بعدش با صدای بلندی داد زدم.

-معلوم هست شما لاشیا دارین چه غلطی میکنین؟ (با داد)

اونقدر صدام بلند بود که صدام توی کل عمارت پیچید. با این فریادم، اونا کارشون رو متوقف کردن و با ترس بهم نگاه کردن، همه بجز شوگا که هنوز توی خواب ناز بود.

-شوگا بی‌ناموس! (با داد)
شوگا: همم؟ مهم... آره همون چاقو... (با خواب آلودگی)

در حالی که سرش رو از روی کوسن‌های کاناپه بلند کرد و با چشم بسته بهم نگاه کرد، حزیون گفت و بعدش دوباره سرش رو روی کوسن‌ها انداخت و خوابید.

-کوک... اون شوگا لاشی رو بیدار کن! (با عصبانیت)

متوجه‌ی سر تکون دادن کوک و همچنین ترسی توی چشماش شدم. به شوگا نزدیک شد و دستش رو روی شونه‌اش گذاشت و تکونش داد.

جونگکوک: شوگا پاشو به فاخ رفتیم...
شوگا: ...
جونگکوک: تهیونگ اومده... پاشو...

شوگا با شنیدن اسمم از جا پرید. سریع چشماش رو باز کرد و بلند شد و نشست و مثل بز بهم نگاه کرد.

شوگا: اِواااا سلّااااام... (با خواب آلودگی)
-اون رومئوی مادر قهوه رو کشتی؟
شوگا: عااام... خب... میدونی چیه؟ خواستم برم بکشمش ولی چشمم به کاناپه افتاد و نتونستم جلوی خودم رو بگیرم...

سرش رو خاروند و گفت، در حالی که با عصبانیت تمام به سمت شوگا رفتم تا خفش کنم، چشمم به جیمین افتاد که یقه‌ی لباس نامجون رو گرفته بود و با ترس بهم نگاه میکرد.

-جیمین... مگه قرار نبود اطلاعات مازن رو برام در بیاری؟

با این حرفم جیمین کمی لرزید و یقه‌ی نامجون رو ول کرد و در حالی که با انگشتاش بازی میکرد و بهشون نگاه میکرد، گفت.

جیمین: عاام... میدونی... چیز شد... صبح خواستم برم اطلاعاتش رو در بیارم... که دیدم نامجون داره سعی میکنه هدفونم رو که شکونده بود... بهم دیگه وصل کنه.
نامجون: خو به من چه..‌. جنسش خراب بود و کردن تو پاچت... حالا من مقصرم؟
جیمین: خب دِ دیو-
-یه دیقه خفه شین... نامجون؟ مگه قرار نبود از انبار مواظبت کنی... اصن نگهبانا کجان؟
نامجون: عااااا من؟... خب ببین خواستم برم انبار... یهو چشمم به اتاق جیمین افتاد... نیس که درش باز بود... رفتم تو دیگه... و نگهبانا... خب... رفتن مرخص-
-خفه شو! اصن معلومه شما چتونه؟ من هفته‌ی پیش... درست قبل از اینکه برم زندان بهتون این دستورا رو دادم... من فقط سه روز دیر از اون زندان کوفتی فرار کردم... به تنهایی حتی از پس یه کار ساده هم بر نمیاین... خاک تو سر همتو-

در حالی که داشتم صحبت میکردم، چشمم به جین افتاد ‌که داشت به آیینه نزدیک میشد، حرفم رو قطع کردم و سرش داد زدم.

-جیننننن؟!
جین: هااا؟ چته؟
-چرا داری از آیینه لب میگیری؟
جین: از آیینه لب نمیگیرم... دارم از خودم لب میگیرم... بعدشم حیفه از مرد به این جذابی لب نگیرم...
-ایششش... مردک از خودراضی چندششش...
جین: الان با من بو-
-خفه شو تا نزدم نکشتمت...

بعد از این حرفم جین دیگه خفه شد و بعدش به سمت جونگکوک رفتم و کنارش نشستم، میتونستم متوجه‌ی مردک‌هاش که یواشکی به سمتم میچرخیدن بشم، انگار میخواست حواسش رو جمع کنه و مواظب باشه تا یهویی نزنه به سرم و بلایی سرش نیارم.
به عقب تکیه دادم و چشمام رو بستم تا استراحت کنم، اما وقتی چشمام رو بستم، دوباره چهره‌ی ا/ت توی ذهنم اومد. در حالی که چشمام بسته بود، گفتم.

-آجو-

اما شکی به سراغم اومد که باعث شد حرفم نصفه بمونه، چشمام رو باز کردم و به نامجون نگاه کردم.

-صبر کن ببینم... آجوما کجاست؟ بقیه‌ی خدمتکارا کجان؟
نامجون: عاام... چیزه...
-نگو که...
نامجون: متاسفانه آره...
-یعنی تو این یه هفته که نبودم تو همه رو فرستادی مرخصی؟ تو چقد احمقی نامجون... هم به خدمتکارا و هم به نگهبانا بگو از فردا بیان...
نامجون: چشم...
جونگکوک: ولش کن حالا... بگو چطور تونستی فرار کنی... بعد از اینکه فرار کردی... چیکار کردی؟
-خب راستش... اون سلول لعنتی خیلی تاریک و خوب بود... دقیقا مورد علاقم اما خب... خودکشی جعلی کردم و اون جانگ احمق باور کرد و من رو به بیمارستان برد... اون نگهبان احمق بجای اینکه حواسش به من باشه... داشت با یکی از پرستارا لاس میزد... منم که سو استفاده‌گر... صداش زدم و اون اومد نزدیکم... سریع بلند شدم و یه ضربه‌ی محکم به گردنش زدم تا بیهوش شد... یه نفر رو خفت کردم و کشوندم توی دستشویی و لباساش رو در آوردم... لباساش رو پوشیدم و از بیمارستان زدم بیرون.

بچه واقعا بابت دیر گذاشتن این پارت شرمنده... جدیدا دارم واقعا واسه نوشتنش تنبلی میکنم... هر چند واسه این پارت ایده نداشتم و نمیدونم این چیزی که نوشتم قشنگ شد یا نه ولی امیدوارم که خوشتون بیاد...
بدرود🤗
دیدگاه ها (۲۲)

یه فالو به بشه کوچولوم نمیرسه؟🥺رمانش حرف نداره... به هر حال ...

𝓛𝓲𝓽𝓽𝓵𝓮 𝓟𝓻𝓲𝓼𝓸𝓷𝓮𝓻 [𝓹𝓪𝓻𝓽 ⁹]*تهیونگ ویو*در حالی که جین، جیمین و ...

𝓛𝓲𝓽𝓽𝓵𝓮 𝓟𝓻𝓲𝓼𝓸𝓷𝓮𝓻 [𝓹𝓪𝓻𝓽 ⁷]*ا/ت ویو*بعد از پانسمان کردن دستش، م...

چطوری زیبا؟✨️یعنی میگی که نمیخوای نینا رو فالو کنی و رمان‌ها...

اذیت؟ هِع اون لاشی کاری کرد حتی دست به خودکشیم زدم#بی_تی_اس ...

my child's friend:part5ویو جیمین:چشمام رو که باز کردم نور سف...

my little mochi: part 30یونگی ویو: جیمین رو سمت مبل هدایت کر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط