دختري با پدرش از پل چوبي ميخواستند رد شوند پدر رو به دختر

دختري با پدرش از پل چوبي ميخواستند رد شوند پدر رو به دخترش گفت دخترم دست من را بگير و از پل رد بشيم دختر رو به پدر کرد و گفت :من دست تو را نميگيرم تو دست مرا بگير پدر گفت :چرا چه فرقي ميکند مهم اينه که دستم را بگيري و باهم رد بشيم دخترک گفت :فرقش اينکه که اگر من دست تو را بگيرم ممکن است هر لحظه دست تو را رها کنم اما تو اگر دست مرابگيري رها نخواهي کرد

داستان رابطه با خداوند است هر گاه من دست او را بگيرم ممکن است با هر غفلت و ناآگاهي دستش را رها کنم اما اگر از او بخواهم دستم را بگيرد هرگز دستم را رها نخواهد کرد و اين يعني عشق ...
دیدگاه ها (۴)

✒

✒

اگه گفتی این چطوری؛ این طوری شده...؟؟؟!!!من که چند ساله درگی...

پادشاه راگفتند شخصی در روستا شباهت زیادی به شما دارد...دستور...

پارت ۲۹ — «اعتراف تهیونگ»تهیونگ چند ثانیه فکر کرد و گفت:تهیو...

دردسر های بچه داری پارت۵

خونه‌ی سه شیطونپارت ۷ — شریک جرمجونگکوک در رو باز کرد.ـ بالا...

چند پارتی تهیونگ 🥺🤍✨وقتی دابمسش گرفتی ولی...ویو منن 😌ناگهان ...

پارت دولونا: نه به خدا یونگی: هوففف فامیل چی فامیلی اینجا دا...

قسمت ۷

پارت: 14 (بخش3) **زاویه دید: هیزل*زین نگاهم کرد. می‌دونستم ک...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط