دختري با پدرش از پل چوبي ميخواستند رد شوند پدر رو به دختر
دختري با پدرش از پل چوبي ميخواستند رد شوند پدر رو به دخترش گفت دخترم دست من را بگير و از پل رد بشيم دختر رو به پدر کرد و گفت :من دست تو را نميگيرم تو دست مرا بگير پدر گفت :چرا چه فرقي ميکند مهم اينه که دستم را بگيري و باهم رد بشيم دخترک گفت :فرقش اينکه که اگر من دست تو را بگيرم ممکن است هر لحظه دست تو را رها کنم اما تو اگر دست مرابگيري رها نخواهي کرد
داستان رابطه با خداوند است هر گاه من دست او را بگيرم ممکن است با هر غفلت و ناآگاهي دستش را رها کنم اما اگر از او بخواهم دستم را بگيرد هرگز دستم را رها نخواهد کرد و اين يعني عشق ...
داستان رابطه با خداوند است هر گاه من دست او را بگيرم ممکن است با هر غفلت و ناآگاهي دستش را رها کنم اما اگر از او بخواهم دستم را بگيرد هرگز دستم را رها نخواهد کرد و اين يعني عشق ...
- ۱.۲k
- ۲۱ خرداد ۱۳۹۳
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط