دکتر خوشتیپ🩺
دکتر خوشتیپ🩺
پارت۱
(ا.ت مریض شده بود.تب داشت و میلرزید.جونگ کوک خونه نبود و دخترک توان حرف زدن نداشت تا نصف شب ساعت۱ توی همین حال ها بود که...)
کوک:کوچولو؟من اومدمم....فکر کنم خوابیده(رفت اتاق و دید ا.ت با ی تاب و شلوارک خوابیده و روش هم هیچ ملافه ای وجود نداره.لباساش رو عوض کرد و پیش دخترک دراز کشید)عزیزم؟
ا.ت:(بیهوش بود)
کوک:د..داری میسوزی..ا.ت؟ا.تتت..ا.ت بیدار شو...عزیزم؟...توروخدا بیدار شو خوشگلم...
(جونگ کوک دخترک رو برد به بیمارستان.توی راه ا.ت کمی هوشیار بود.رسیدن بیمارستان.اول ی بچه رو آوردن پیش جونگ کوک تا بهش آمپول بزنه.بچه تب داشت.وقتی ا.ت موضوع رو فهمید زود از اتاق خارج شد)
کوک:ا.تتتت برگرددددد(کار بچه رو تموم کرد و دوید دنبال ا.ت که دید دخترک پاهاش لرزید و افتاد زمین)ا.تتت...
ا.ت:کوکی...هق..من..هق آمپول نمیخوامممم هق...
کوک:ششش گریه نکن کوچولو......باشه...بیا...سرم بزنم..سرم سوزن کوچولو و نازک داره دردت نمیاد...باشه؟
ا.ت:ق..ول؟
کوک:قول میدم کوچولو
ا.ت:ب..با..شه
پارت۱
(ا.ت مریض شده بود.تب داشت و میلرزید.جونگ کوک خونه نبود و دخترک توان حرف زدن نداشت تا نصف شب ساعت۱ توی همین حال ها بود که...)
کوک:کوچولو؟من اومدمم....فکر کنم خوابیده(رفت اتاق و دید ا.ت با ی تاب و شلوارک خوابیده و روش هم هیچ ملافه ای وجود نداره.لباساش رو عوض کرد و پیش دخترک دراز کشید)عزیزم؟
ا.ت:(بیهوش بود)
کوک:د..داری میسوزی..ا.ت؟ا.تتت..ا.ت بیدار شو...عزیزم؟...توروخدا بیدار شو خوشگلم...
(جونگ کوک دخترک رو برد به بیمارستان.توی راه ا.ت کمی هوشیار بود.رسیدن بیمارستان.اول ی بچه رو آوردن پیش جونگ کوک تا بهش آمپول بزنه.بچه تب داشت.وقتی ا.ت موضوع رو فهمید زود از اتاق خارج شد)
کوک:ا.تتتت برگرددددد(کار بچه رو تموم کرد و دوید دنبال ا.ت که دید دخترک پاهاش لرزید و افتاد زمین)ا.تتت...
ا.ت:کوکی...هق..من..هق آمپول نمیخوامممم هق...
کوک:ششش گریه نکن کوچولو......باشه...بیا...سرم بزنم..سرم سوزن کوچولو و نازک داره دردت نمیاد...باشه؟
ا.ت:ق..ول؟
کوک:قول میدم کوچولو
ا.ت:ب..با..شه
- ۴.۶k
- ۰۲ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط