قسمت سیزده

قسمت سیزده
همان حرف ها را پشت تلفن تکرار کردم و برگشتم
مامان پرسید چی شده هی میروی و هی می ایی؟؟
تکیه دادم ب دیوار
اقای بلندی زنگ زده میخواهد دوباره بیاید
مامان با لبخند گفت خب بگذار بیاید
برای چی؟؟اگر میخواست بیاید پس چرا رفت؟؟
لابد مشکلی داشته و حالا ک برگشته یعنی مشکل حل شده
من دلم روشن است
خواب دیدم شهلا دیدم خانه تاریک بود
تو این طرف دراز کشیدی و ایوب ان طرف
نور سفیدی مثل نور ماه از قلب ایوب بلند شد و امد تا قلب تو
من میدانم تو و ایوب قسمت هم هستید بگذار بیاید
انوقت محبتش هم ب دلت مینشیند
اکرم خانم صدا زد
شهلا خانم باز هم تلفن بعد خندید و گفت
میخواهید تا خانه تان یک سیم بکشیم تا راحت باشید؟؟
مامان لبخند زد و رفت دم در
من هم مثل مامان ب خواب اعتقاد داشتم
محبت ایوب ب دلم نشسته بود اما خیلی دلخور بودم
مامان ک برگشت هنوز میخندید
گفتم بیاید شاید ب نتیجه رسیدید
گفتم ولی اقا جون نمیگذارد
گفت من به این دختر بِده نیستم

ادامه دارد.......
@ta_abad_zende
دیدگاه ها (۱)

قسمت چهاردهایوب قرارش را با مامان گذاشته بودوقتی امد من و ما...

قسمت پانزدهاز این همه اطمینان حرصم گرفته بود-به همین سادگی؟ی...

قسمت دوازدهیک هفته از ایوب خبری نشد تا اینکه بازتلفن اکرم خا...

قسمت یازدهصدای کلید انداختن به در امداقا جون بود...به مامان ...

دو ستاره در شبپارت ۱تسوموگی نمیتوانست بخوابد . صدای زوزه ی گ...

ستاره ی سرخ اسمون پارت ۳ا/ت : من فکر میکردم تو ناراحت میشی ....

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط