پارت یازدهم (عاشقانه‌ای با بوی قهوه)

پارت یازدهم (عاشقانه‌ای با بوی قهوه)

پیاده‌روی وسط جنگل آروم پیش می‌رفت. صدای خش‌خش برگ‌ها زیر پاهاشون، بوی خاک نم‌خورده و هوای خنک صبح… همه‌چی زیادی آروم بود.
شاید زیادی آروم.
جیمین کنار مسیر راه می‌رفت و سعی می‌کرد به یونگی نگاه نکنه. که البته اصلاً موفق نبود.
هر چند ثانیه یه‌بار ناخودآگاه چشمش سمتش می‌رفت؛ یونگی با هودی مشکی و دست‌هایی که توی جیبش بود، خیلی آروم قدم برمی‌داشت. انگار اصلاً از چیزی عجله نداشت.
«اگه همین‌جوری نگاش کنی سوراخ میشه.»
جیمین از ترس پرید. «جونگ‌کوک!» جونگ‌کوک با شیطنت خندید. «گرفتمت.»
جیمین اخم کرد. «مزخرف نگو.»
«من چیزی نگفتم، فقط گفتم داری نگاش می‌کنی.»
تهیونگ از پشت سر اومد و بازوی جونگ‌کوک رو گرفت. «ولش کن خرگوشو. خودش الان داره از خجالت می‌میره.»
«من خجالت نمی‌کشم!»
درست همون لحظه یونگی برگشت سمتشون. «کی داره خجالت می‌کشه؟»
جیمین: «هیچ‌کس!»
یونگی آروم به صورت سرخش نگاه کرد. «هوم… مطمئنی؟»
و باز اون لبخند کوچیک.
لعنتی چرا این‌قدر قلب جیمینو به‌هم می‌ریخت؟
چند دقیقه بعد، گروه برای استراحت کنار رودخونه توقف کرد. بعضیا مشغول عکس گرفتن شدن، بعضیا هم نشستن روی سنگ‌ها.
جیمین خم شد تا کمی آب به صورتش بزنه که پاش روی سنگ خیس لیز خورد.
«اَه—»
اما قبل از اینکه بیفته، دستی سریع دور کمرش حلقه شد.
محکم. گرم. آشنا.
جیمین توی شوک نفسش بند اومد.
یونگی خیلی نزدیک نگهش داشته بود. اون‌قدر نزدیک که جیمین می‌تونست بوی قهوه‌ی همیشگیشو حس کنه.
«حواست کجاست؟»
صدای آروم یونگی کنار گوشش پیچید و قلب جیمین رسماً منفجر شد.
«م… من حواسم بود!»
«واقعاً؟ چون سه ثانیه‌ی دیگه داخل رودخونه بودی.»
جیمین خواست عقب بره… ولی یونگی هنوز ولش نکرده بود.
چشم‌هاشون توی هم قفل شد.
سکوت کوتاهی بینشون افتاد؛ اون‌قدر کوتاه که شاید فقط چند ثانیه بود… ولی برای جیمین، انگار کل دنیا همون‌جا ایستاده بود.
بعد صدای جیغ جونگ‌کوک همه‌چی رو ترکوند.
«تهیونگگگگ کمکککک! یه چیزی توی آب تکون خورد!»
تهیونگ خسته گفت: «جونگ‌کوک اون ماهیه… ماهی‌ها توی آب زندگی می‌کنن.»
«خب چرا این‌قدر ترسناک شنا می‌کنه؟!»
جیمین ناخودآگاه زد زیر خنده. یونگی هم خیلی آروم خندید و بالاخره دستشو از دور کمر جیمین برداشت.
ولی انگشت‌هاش موقع فاصله گرفتن، خیلی کوتاه روی کمرش موند.
و همون تماس کوچیک… تا چند دقیقه بعد هنوز روی پوست جیمین حس می‌شد.
استاد صدا زد: «بچه‌ها تا نیم ساعت دیگه برمی‌گردیم کمپ. کسی دور نشه.»
اما درست وقتی همه داشتن حرکت می‌کردن، جونگ‌کوک هیجان‌زده یه مسیر فرعی رو نشون داد.
«وای اون‌طرفو ببینین!»
تهیونگ گفت: «استاد گفت جدا نشیم.»
«فقط یه نگاه کوتاه!»
و دقیقاً همین جمله… شروع دردسرشون شد.
ادامه دارد…
دیدگاه ها (۰)

پارت دوازدهم (عاشقانه‌ای با بوی قهوه)«فقط یه نگاه کوتاه!»جون...

پارت سیزدهم (عاشقانه‌ای با بوی قهوه)بارون حالا شدیدتر شده بو...

پارت دهم (عاشقانه‌ای با بوی قهوه)«شاید چون تو فرق داری.»قلب ...

پارت نهم(عاشقانه‌ای با بوی قهوه)«به‌نظر میاد امشب قراره سخت ...

پارت پنجم (عاشقانه‌ای با بوی قهوه)«این پیشبند چرا خرگوش داره...

پارت ۱۸۴

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط