Part ¹³

Part ¹³
ا.ت ویو:
ازش تشکر کردم و سوار ماشین شدم و به سمت خونه حرکت کردم..فردا هم باهاش قرار داشتم و قرار بود در مورد چیز هایی که باید در مورد من بدونه باهاش حرف بزنم تا جلوی بابام چیزی خراب نشه
مدام با خودم کلنجار میرفتم که چرا انقدر زود قبول کرد..سرسخت بنظر می‌رسید ولی انگار دنبال همچین موقعیتی بود چون رضایت رو از توی چشماش میتونستم ببینم

جلوی اینه ایستاده بودم و برای بار اخر خودمو برانداز میکردم..این دفعه با یه استایل تقریبا راحت تر از دفعات قبل پوشیدم یه شلوار جین ذغالی با یه کراپ مشکی و یه کت چرم کوتا تنم کرده بودم..رفتم سوار ماشین شدم و به سمت مقصد همیشگی حرکت کردم..طولی نکشید که رسیدم و وارد شد..چشم چرخوندم که ببینم اومده یا نه که دیدمش پشت همون میز دیشبی نشسته بود رفتم سمتش و سلامی کردم و نشستم که گفت
ته:خب میشنوم
نفسی کشیدم و هرچی که لازم بود رو بهش گفتم اینکه کجا میرم دانشگاه خونمون کجاست و...
در اخر هم گفتم
ا.ت:آخر این هفته تو رستوران(....) با پدر و مادرم قرار ملاقات داریم..
سرش رو تکون داد و از جاش بلند شد و منم همراهش بلند شدم و با یه خدافظی کوتا خودمو به ماشین رسوندم..توی ماشین نشسته بودم که ماشینی که چشمم رو گرفته بود از کنارم در شد و یه بوق برام زدم..تعجب کردم..احتمال دادم ماشین برای تهیونگ باشه چون بهش میخورد ادم ثروت مندی باشه..ماشین رو پارک کردم و پیاده شدم..کیفم رو برداشتم و سمت اسانسور رفتم و دکمشو زدم و منتظر موندم...مدتی بعد در اسانسور باز شد و داخل شدم و طبقه پنج رو زدم و دوباره منتظر شدم که در باز بشه...در که باز شد سمت خونه رفتم رمز در رو زدم و وارد خونه شدم..جلوی در کفش هامو در اوردم و رفتم داخل..کیفمو انداختم روی مبل و دنبال بابا میگشتم که از اتاق اومد بیرون رفتم سمتش گفتم
ا.ت:سلام..
بابا لبخندی زد و گفت
بابا:چی شده؟
لبخند زدم گفتم
ا.ت:بابا آخر همین هفته با پسری که باهاش اشنا شدم قرار گذاشتیم توی رستوران(...) همون جور که خودت گفتی
برقی تو چشمای بابا زد
بابا:خیلی خوبه
سمت آشپز خونه رفتم و به مامان هم گفتم مامان خوشحال شد گفت
مامان:این خیلی خوبه
سرم تکون دادم..مامان چیزی ازین قرارداد نمیدونست چون فکر میکرد به قرار تعیین شده جدیدی رفتم و منم تصميم نداشتم که بهش درمورد حقیقت حرفی بزنم..رفتم توی اتاقم..قبل از خواب روی گوشیم پیام اومد..بازش کردم دیدم یه شماره ناشناسه..

ادامه دارد
دیدگاه ها (۱)

Part ¹⁴ا.ت ویو:دیدم یه شماره ناشناسه که نوشته بود"فردا ساعت ...

Part ¹⁵ا.ت ویو:مدتی بود که با بیرون نگاه میکردم ولی حواسم یه...

Part ¹²ا.ت ویو: شاید دلش به حالم سوخته بود..اما نمیدونستم بع...

Part ¹¹ا.ت ویو:دست گیره ی در کافه در گرفتم نفسی عمیق کشیدم و...

𝒑𝒂𝒓𝒕:16ویو ا/تهنوز تهیونگ نیومده منم از فرصت استفاده کردم و ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط