دلبری نادیده بر قلبم شده فرمانروا

دلبری نادیده بر قلبم شده فرمانروا
نرم نرمک دل به او بستم نمیدانم چرا

با پیامی دل زمن برد آن صبای صبح خیز
با محبت کرد قلبم را به عشقش مبتلا

من نبودم اهل تسبیح و روایت لیکن او
کرده شیدای حدیث و معرفت قلب مرا

شعرهایم ناقص و بی ارزشند و کم فروغ
میکند تایید و میگوید به شعرم مرحبا

گر کسی پرسد زمن از او چه میدانی؟ بگو
گویمش مجنون اشعار من است آن با صفا

آرزومندم بگیرم تنگ در آغوش خویش
تانگردد بعد ازاین دین ودلی از هم جدا

ای رفیقان طریقت چند ماهی می شود
دلبری نادیده بر قلبم شده فرمانروا...
دیدگاه ها (۳)

چشم هایم بسته بود و بوسه ای دزدید و رفتبذر عشق و نیستی در سی...

تو ﻧﻪ ﻣﻬﺘﺎﺏ ﻭ ﻧﻪ خورشید فقط دریاییتو ﻫﻤﺎﻥ ﻧﺎﺏ ﺗﺮﯾﻦ ﺟﺎﺫﺑﻪ ﯼ ...

دلم قدم زدن می خواهد؛با یک چتر زیر باران.تو هزار بار بگویی"د...

رسمی نباش پیش من ... اینجا اداره نیستقلبم سند به نام تو خورد...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط