عشق از آغاز مشکل بود و آسانش گرفت

عشق از آغاز مشکل بود و آسانش گرفت
تا که در اوج بهاران برگریزانش گرفت
عمری از گندم نخورد و دانه دانه جمع کرد
عشق تو آتش شد و در خرمن جانش گرفت
ابرهای تیره را دید و دلش لرزید باز
فالی از دیوان افکار پریشانش گرفت
یاری اندر کس نمی بینم ، غزل را حفظ بود
تا به خود آمد ، دلش از دوست دارانش گرفت
پس تو را نوشید و دستت را فشرد و فکر کرد
خوب شد که شوکران از دست جانانش گرفت
چندگامی دور شد اما دلش جا مانده بود
آخرین ته مانده ی خود را به دندانش گرفت
داشت از دیدار چشمان تو بر می گشت که
“محتسب مستی به ره دید و گریبانش گرفت …!”

✖✖

✖✖

✖✖
دیدگاه ها (۳)

عشق از آغاز مشکل بود و آسانش گرفتتا که در اوج بهاران برگریزا...

عشق از آغاز مشکل بود و آسانش گرفتتا که در اوج بهاران برگریزا...

عشق از آغاز مشکل بود و آسانش گرفتتا که در اوج بهاران برگ ریز...

عشق از آغاز مشکل بود و آسانش گرفتتا که در اوج بهاران برگ ریز...

عشق از آغاز مشکل بود و آسانش گرفتتا که در اوج بهاران برگ ریز...

عشق از آغاز مشکل بود و آسانش گرفتتا که در اوج بهاران برگ ریز...

عشق ... از آغاز مشکل بود وآسانش گرفت! تاکه در اوج بهاران برگ...

عشق از آغاز مشکل بود و آسان‌ش گرفتتا که در اوج بهاران برگریز...

پرچم‌هایی‌که‌دردل‌تاریخ،بانام‌عزت،ایستادگی وسربلندی‌گره‌خورد...

یکم کما بزنین☕

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط