تومال منی پارت
تومال منی پارت۱۱
مری:لبخند برعکس
ته:میدونی وقتی برعکس میخندی قلبم تبدیل به پروانه میشه و پرواز میکنه مادام کوچولو؟
مری:بوس میفرسته براش
ته:اخخخ قلبم
مری:لبخند برعکس
ته:واییییییییییی من مردمممممم
مری:اههه این چه حرفیه 😒
ته:باشه باشه و میخنده
مری:صدا زنگ در اومد رفتم در باز کردم
مامانِ ته: سلام پسرم اوووو پس مری تویی نمیدونی از وقتی این پسر آیدل شد چقدر از تو تعریف می کرد
ته:سلام (از حرف مادرش خجالت کشید )
باباِ ته:سلام تهیونگ،سلام دخترم پس عروس من تویی(لبخند)
مری:سلام بله بفرمایید داخل خونه پسرتونه
مامان و بابا ته:یعنی چه خونه پسرتونه اینجا خونه خودته
مری:سرش رو انداخت پایین و خجالت کشید لبخند برعکس زد
عمو ته:سلام پسرم سلام دخترم
مری :سلام بفرمایید
ته:سلام عمو جان
زنعموته:سلام تهیونگ سلام دخترم چقدر خوشگلی تو
مری:سلام همچنین شما
هانا:سلام تهیونگ (بغلش میکنه)
تهیونگ:سلام(سرد)
مری:وات این، هانا
هانا:چی مری عالی؟
همه:شما همو میشناسید؟
مری:خب هانا رو من از دبیرستان از همون موقع که آیدل بودم تو یه مدرسه درس میخوندیم و اون به من حسودی می کرد و من اونو اگه چیزی میگفت کتکش میزدم و مثل سگ ازم میترسید
هانا:مرییی رفت مری رو بغل کرد که مری زمزمه وار تو گوشش گفت
مری:فک کنم درباره دلت از اون کتکا می خواد
هانا:ترسید و گفت تهیونگ برا منه
مری:اگه اون بخوادت من میزار میرم چون من آرزوی خوشبختی برای عشقم دارم( با لحن وحشتناک)
مری:ازش جدا شدم رفتم آشپز خونه
ته:....
ادامه دارد.......
مری:لبخند برعکس
ته:میدونی وقتی برعکس میخندی قلبم تبدیل به پروانه میشه و پرواز میکنه مادام کوچولو؟
مری:بوس میفرسته براش
ته:اخخخ قلبم
مری:لبخند برعکس
ته:واییییییییییی من مردمممممم
مری:اههه این چه حرفیه 😒
ته:باشه باشه و میخنده
مری:صدا زنگ در اومد رفتم در باز کردم
مامانِ ته: سلام پسرم اوووو پس مری تویی نمیدونی از وقتی این پسر آیدل شد چقدر از تو تعریف می کرد
ته:سلام (از حرف مادرش خجالت کشید )
باباِ ته:سلام تهیونگ،سلام دخترم پس عروس من تویی(لبخند)
مری:سلام بله بفرمایید داخل خونه پسرتونه
مامان و بابا ته:یعنی چه خونه پسرتونه اینجا خونه خودته
مری:سرش رو انداخت پایین و خجالت کشید لبخند برعکس زد
عمو ته:سلام پسرم سلام دخترم
مری :سلام بفرمایید
ته:سلام عمو جان
زنعموته:سلام تهیونگ سلام دخترم چقدر خوشگلی تو
مری:سلام همچنین شما
هانا:سلام تهیونگ (بغلش میکنه)
تهیونگ:سلام(سرد)
مری:وات این، هانا
هانا:چی مری عالی؟
همه:شما همو میشناسید؟
مری:خب هانا رو من از دبیرستان از همون موقع که آیدل بودم تو یه مدرسه درس میخوندیم و اون به من حسودی می کرد و من اونو اگه چیزی میگفت کتکش میزدم و مثل سگ ازم میترسید
هانا:مرییی رفت مری رو بغل کرد که مری زمزمه وار تو گوشش گفت
مری:فک کنم درباره دلت از اون کتکا می خواد
هانا:ترسید و گفت تهیونگ برا منه
مری:اگه اون بخوادت من میزار میرم چون من آرزوی خوشبختی برای عشقم دارم( با لحن وحشتناک)
مری:ازش جدا شدم رفتم آشپز خونه
ته:....
ادامه دارد.......
- ۶.۳k
- ۱۴ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط