اگه اشتباه نکنم پارت 46
اگه اشتباه نکنم پارت 46
جیمین بین ات و تینا ایستاده بود و با درماندگی به هر دو نگاه میکرد.
&=خب... حالا یکی بگه دقیقاً سر چی قهر کردین؟ 😭
+ و تینا همزمان گفتن:
+ و تینا=خودش میدونه!
&=آها... خیلی خوب. پس من اصلاً نمیپرسم. 😐
جین از روی مبل گفت:
جین=من یه پیشنهاد دارم.
شوگا=نه.
جین=هنوز نگفتم!
شوگا=هرچی باشه نه. 😂
جین=بیایم قرعهکشی کنیم ببینیم کی اول آشتی کنه.
جیهوپ=ایدهی بدی نیست! 😂
+=من شرکت نمیکنم.
تینا=منم همینطور.
!=پس من به جای شما شرکت میکنم. 😌
+=تو چرا؟!
!=چون کنجکاوم بدونم آخرش کی مقصره. 😂
کای که کنار ات ایستاده بود، آرام گفت:
کای=من یه چیزی فهمیدم.
+=چی؟
کای=شما دوتا دقیقاً مثل من و توئین.
+=یعنی چی؟ 😐
کای=هیچکدومتون حاضر نیستین اول کوتاه بیاین. 😂
تینا=من کوتاه میام!
+=پس بیا آشتی کنیم.
تینا=نه، منظورم این نبود. 😭
همه زدند زیر خنده.
جیمین دستش رو روی پیشونیش گذاشت.
&=من چرا وارد این رابطهی کاری شدم؟! 😭
تینا با تعجب برگشت سمتش.
تینا=چه رابطهای؟!
&=هیچی! منظورم این بود... این ماجرا! 😭
ات با خنده نگاهش کرد.
+=جیمین، خودتو لو نده. 😂
&=من چیزی نگفتممم!
تهیونگ که تا آن لحظه ساکت بود، خندید و گفت:
_=به نظرم بهتره بذاریم خودشون حلش کنن.
ات به تهیونگ نگاه کرد و بعدش یه لبخند کوچیکی زد.
تهیونگ هم لبخند زد، اما خیلی زود نگاهش رو برگردوند.
کای که کنار ات بود، این صحنه رو دید ولی چیزی نگفت.
فقط خیلی آروم زیر لب گفت:
کای=هوم... جالب شد. 👀
+=چی گفتی؟
کای=هیچی! 😂
+=مشکوکی.
کای=من؟ هرگز. 😇
در همین لحظه صدای زنگ گوشی کای بلند شد.
کای به صفحه نگاه کرد و برای چند ثانیه کاملاً ساکت شد.
ات هم متوجه تغییر حالتش شد.
+=کیه؟
کای آرام گوشی رو بالا آورد.
کای=مامان...
ات لبخند زد.
+=دیدی؟ خودش زنگ زد.
کای چند لحظه به صفحه نگاه کرد و بعد تماس رو جواب داد.
کای=الو...
صدای مادرش از آن طرف خط آمد.
کای چند ثانیه چیزی نگفت.
بعد لبخند خیلی کوچیکی روی صورتش نشست.
کای=سلام مامان...
ات از جاش بلند شد تا کای راحت تر بتونه با مامانی که سال هاست جواب زنگ هاش رو نداده حرف بزنه
بقیه هم که متوجه موضوع شده بودند، برای اولین بار ساکت شدند.
جین با صدای خیلی آروم گفت:
جین=بالاخره زنگ زد...
شوگا=خوبه.
ات از دور به کای نگاه کرد و لبخند زد.
شاید قهرشان هنوز تمام نشده بود...
اما ات اینو میدانست که این بار، حداقل برادرش دیگر از خانوادهاش فرار نمیکرد. 💜
جیمین بین ات و تینا ایستاده بود و با درماندگی به هر دو نگاه میکرد.
&=خب... حالا یکی بگه دقیقاً سر چی قهر کردین؟ 😭
+ و تینا همزمان گفتن:
+ و تینا=خودش میدونه!
&=آها... خیلی خوب. پس من اصلاً نمیپرسم. 😐
جین از روی مبل گفت:
جین=من یه پیشنهاد دارم.
شوگا=نه.
جین=هنوز نگفتم!
شوگا=هرچی باشه نه. 😂
جین=بیایم قرعهکشی کنیم ببینیم کی اول آشتی کنه.
جیهوپ=ایدهی بدی نیست! 😂
+=من شرکت نمیکنم.
تینا=منم همینطور.
!=پس من به جای شما شرکت میکنم. 😌
+=تو چرا؟!
!=چون کنجکاوم بدونم آخرش کی مقصره. 😂
کای که کنار ات ایستاده بود، آرام گفت:
کای=من یه چیزی فهمیدم.
+=چی؟
کای=شما دوتا دقیقاً مثل من و توئین.
+=یعنی چی؟ 😐
کای=هیچکدومتون حاضر نیستین اول کوتاه بیاین. 😂
تینا=من کوتاه میام!
+=پس بیا آشتی کنیم.
تینا=نه، منظورم این نبود. 😭
همه زدند زیر خنده.
جیمین دستش رو روی پیشونیش گذاشت.
&=من چرا وارد این رابطهی کاری شدم؟! 😭
تینا با تعجب برگشت سمتش.
تینا=چه رابطهای؟!
&=هیچی! منظورم این بود... این ماجرا! 😭
ات با خنده نگاهش کرد.
+=جیمین، خودتو لو نده. 😂
&=من چیزی نگفتممم!
تهیونگ که تا آن لحظه ساکت بود، خندید و گفت:
_=به نظرم بهتره بذاریم خودشون حلش کنن.
ات به تهیونگ نگاه کرد و بعدش یه لبخند کوچیکی زد.
تهیونگ هم لبخند زد، اما خیلی زود نگاهش رو برگردوند.
کای که کنار ات بود، این صحنه رو دید ولی چیزی نگفت.
فقط خیلی آروم زیر لب گفت:
کای=هوم... جالب شد. 👀
+=چی گفتی؟
کای=هیچی! 😂
+=مشکوکی.
کای=من؟ هرگز. 😇
در همین لحظه صدای زنگ گوشی کای بلند شد.
کای به صفحه نگاه کرد و برای چند ثانیه کاملاً ساکت شد.
ات هم متوجه تغییر حالتش شد.
+=کیه؟
کای آرام گوشی رو بالا آورد.
کای=مامان...
ات لبخند زد.
+=دیدی؟ خودش زنگ زد.
کای چند لحظه به صفحه نگاه کرد و بعد تماس رو جواب داد.
کای=الو...
صدای مادرش از آن طرف خط آمد.
کای چند ثانیه چیزی نگفت.
بعد لبخند خیلی کوچیکی روی صورتش نشست.
کای=سلام مامان...
ات از جاش بلند شد تا کای راحت تر بتونه با مامانی که سال هاست جواب زنگ هاش رو نداده حرف بزنه
بقیه هم که متوجه موضوع شده بودند، برای اولین بار ساکت شدند.
جین با صدای خیلی آروم گفت:
جین=بالاخره زنگ زد...
شوگا=خوبه.
ات از دور به کای نگاه کرد و لبخند زد.
شاید قهرشان هنوز تمام نشده بود...
اما ات اینو میدانست که این بار، حداقل برادرش دیگر از خانوادهاش فرار نمیکرد. 💜
- ۱۱۶
- ۳۰ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط