دلــــم یک اتفاق ســاده میخـــواهد... مثل شکســــتن گلدان
دلــــم یک اتفاق ســاده میخـــواهد... مثل شکســــتن گلدان شمعدانی کنار حوض مادر بزرگ
و در پی آن غرغر های بی امانش... و خنده های ریز ریز کودکی که دستپاچه،
تکه های گلدان فیروزه ای او را جمع میکند... یک رویای ناب... مثل مشت کردن اولین خوشه ی نور در آخرین ظهر تابستان
و گریز زیرکانه اش از لابه لای انگشتانم...
و در پی آن غرغر های بی امانش... و خنده های ریز ریز کودکی که دستپاچه،
تکه های گلدان فیروزه ای او را جمع میکند... یک رویای ناب... مثل مشت کردن اولین خوشه ی نور در آخرین ظهر تابستان
و گریز زیرکانه اش از لابه لای انگشتانم...
- ۳.۲k
- ۲۵ دی ۱۳۹۷
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط