گفتم به گل عارض تو کار ندارد؛

گفتم به گل عارض تو کار ندارد؛
دیدم که حیایی شررِ نار ندارد

دیوار به در گفت مبادا که شوی باز
این سینه، دگر طاقت آزار ندارد

خون گریه کن ای دیده، که یار همه عالم
جز محسن شش ماهۀ خود یار ندارد

تنها شفق سوخته‌دل بود که می‌گفت:
«گل تاب فشار در و دیوار ندارد»

خون جگرش دم به دم از دیده بریزد
آن کو زِ غمت دیدۀ خون‌بار ندارد

مردم همگی بندۀ دنیا شده آری
دین ‌است متاعی که خریدار ندارد
دیدگاه ها (۱)

🌹🌷گلبن عیش می‌دمد ساقی گلعذار کوباد بهار می‌وزد باده خوشگوار...

بر حاشیه برگ شقایق بنویسیدگل تاب فشار در و دیوار نداردبر سای...

یک گل میخک یک گل میخک کز اون یار افسونگرهدیه گرفتم هدیه گرفت...

داستان گل و بلبل... ...

#دعای_پدر

خواستم تا که بیایم سر بازار، نشد تا مرا هم بنویسند خریدار، ن...

خواستم تا که بیایم سر بازار، نشدتا مرا هم بنویسند خریدار، نش...

خواستم تا که بیایم سر بازار، نشد تا مرا هم بنویسند خریدار، ن...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط